ایماژ

انسان در رویا آفریده شده، رویای بزرگ از ازلیت تا انتهای مفهوم سکرآور ابدیت،
انسان در رویا آفریده شده و در رویا قدم میگذارد، هر روز هر ثانیه هر لحظه این هستی در تکاپویش را، هر لحظه این هستندگی و بودن ها را،
اما برای برخی دیگر این رویا سرآغاز زایش است، زایش خود از ذهن، در آنچه در ذهن دارند.
برای آن کس که لاجورد میکوبد و آن را با زرد حاصل از ساییده شدن چوب زرد در هاون ذهن و روحش می آمیزد و سبز می نگارد بر صفحه ای خالی و خود را نمایان میکند در نقوش، این انتزاعِ از خود به کل هستی، با آن که در کار جمع اعداد است و مفهوم جمع اضداد برایش بی مفهوم است، هستی به کل متفاوت است.
او از نقش متولد می شود، شکل میگیرد، بزرگ میشود، رشد میکند، می بالد، می زاید، می پرورد و میمیرد….
همان جا روی بومش…
رنگ می پاشد و هر آنچه هستی می آفریند، او می پرورد، او از ذهن منطقی مادی اش فاصله میگیرد و میدود در میان آنچه از او بر آمده، رویا.
برای ما، قدم در ایماژ نقاشی، قدم در هستی خودمان است در هستندگی مان، در زایش مان، در آغازمان، از ازلیت تا ابدیت.
ما در میان آثار تک تک بزرگان زندگی میکنیم، هر روز،
هر روزمان را با ون گوگ آغاز میکنیم و بارها به نقاشی پیرمرد ماهی گیرش خیره میشویم،
با لبخند ژکوند داوینچی لبخند میزنیم، هر چند تلخ و ناگوار به دنیا.
با مودیلیانی در رویای معشوقه اش ژن، به تابلوی پرتره اش خیره میشویم، با چشمانی که حاکی از نبودن ها است.
با کله، از کودکی اش، از ویلون اش رشد میکنیم تا پیکاسو و دگردیسی عمیق اش در کوبیسم هیجان انگیزش در گورنیکا.
با شام آخر داوینچی، یا آفرینش آدم میکل آنجلو، با چشمان بی نهایت معصوم و نگاه غم انگیز دختری با گوشواره های مروارید ورمییر، یا هزاران قاب از رویا زادگی آدمی،
با فریاد مونه که نشان از بی تابی انسان در بعد جسمانی اش و فریادش برای فرار از این محبس است،
بغض میکنیم، گریه میکنیم، فریاد میزنیم.
صبح زاییده میشویم و شب هنگام میمیریم.
با بغض، گریه، فریاد، زایش و مرگ مردی، در آیینه،
در خودمان
سرشتمان
آغازمان
رویا….

هانیه میرزایی