• “مشکل من: نه می توانم دنیا را عوض کنم و نه این را که هست بپذیرم.”

 

 

  • “مدّت‌هاست که توی جمجمه‌ام پُر از خالی‌ست. فکرها را خواسته و ناخواسته پس می‌زنم. چون همه دل‌مشغولی و دل‌واپسی‌ست، همه پست و حقیر و از روی درماندگی‌ست که دمِ صبح، بیش‌تر آخرهای شب به سراغم می‌آیند. سرم از حس‌وحال هم خالی شده؛ مثل حوضی که آبش را کشیده باشند. چیز درستی نمی‌خوانم، کاری نمی‌کنم، خُلق خوشی ندارم و شادی را فراموش کرده‌ام که چه جوری‌ست. شادی کلمه‌ی درستی نیست؛ دل‌خوشی‌ست که از یادم رفته است.”

 

 

  • “فردای من کِی و در کجاست؟ هم زمانش مبهم است و هم مکانش. برای همین از ترس روز بدتر و جای بدتر می‌خواهم همین امروز و همین جا با وجود تلخ‌کامی در من پایدار شود و جایی برای آینده نگذارد. شنیده بودم که پیرها آینده ندارند؛ در گذشته به سر می‌برند. ولی من هنوز احساس پیری نمی‌کنم. یک چیزهایی هست که باید بنویسم و چیزهایی برای دیدن. این روزها میل نوشتن وجود دارد امّا حسّ نوشتن وجود ندارد. فکرهایی هست که هنوز در سر جا دارد، به قلب نرسیده و همراه خون در رگ‌ها ندویده، در گوشت تنم حس نمی‌کنم‌شان، دردناک نیستند و پوست تن را نمی‌شکافند.”

 

 

  • “در دلم چیزی ویران شده، چیزی که نمی‌دانم چیست و اضطراب و دل‌شوره مثل مِهی در ته درّه‌ای بی‌آفتاب جایش را گرفته است. باید خودم را بالا بکشم. به‌سوی روشنایی سبز و چشم‌اندازهای دور.”

 

 

  • “هیچ کاری نمی‌کنم، خستگیِ کارهای نکرده را درمی‌کنم؛ کارشناسِ برجسته‌ی اتلاف وقت.”

 

 

  • “حال خوشی ندارم. گیج و منگم و خودم را به جا نمی‌آورم. مثل این است که حافظه‌ام را از دست داده‌ام و نمی‌دانم شاهرخ مسکوبم یا چه‌ کسی دیگر؟ کی؟ مثل آن دهاتی‌ام در گرگ و میش جنگل و شکارچی تشنه‌ی خونِ تفنگ‌به‌دست. شکارچی ترسیده، تهدیدآمیز فریاد می‌کشد سیاهی کیستی و دهاتی ترسیده‌تر وحشت‌زده‌تر جواب می‌دهد: مُو هیچ‌کسم! من هم بی ترس و بی صدا احساس «هیچ‌کسی» دارم؛ کسی که هیچ‌کس نیست. نه این‌که خودم را مثلاً گم کرده باشم و نیابم. آدم یا هر چیزی در «جایی» گم می‌شود و در یک «وقتی». من در این حال که هستم حس زمان و مکان را از دست داده‌ام بنابراین «گم‌شده» نیستم. انگار در فضای خالی و بی‌وزنِ درون خودم معلقم. مثل فضانورد شناور در سفینه.”

 

 

  • “کتاب فرناندو پسوآ تمام شد و نجات پیدا کردم. در حقیقت خفه‌ام کرد از بس به خودش پیچید و دور خودش چنبره زد و کندوکاو‌های عبث روانشناسی کرد و با منقاش و تیغ زور زد دل و روده‌ی روحش را بریزد بیرون. با نوعی بیزاری از خود که درست ناشی از پرستش بیمارگونه‌ی نفس خود است. یاداشت‌ها سرشار است از ترس، اندوه، مه، ابهام، زخم‌های چاره ناپذیر درون، مرگ زندگی و زندگی در مرده بودن، نداشتن میل، آرزو، سودا و عشق، دوست نداشتن هیچکس و دلزدگی از همه چیز، دانستن و ندانستن، و « رویا ورزیدن» میان خواب و بیداری، دانسته و خواسته در « رویا» به سر بردن، آن را آزمودن و حتی تمرین کردن، رویا‌هایی که در خواب نمی‌گذرد، بیداری هم نیست. همه چیز میان مرگ و زندگی، واقعیت و خیال، هست و نیست، در حال تعلیق است. منی که این روزها به تولستوی مانندی احتیاج دارم، گیر کی افتادم!”

 

 

  • “هوای بی‌نظیری است؛ پاک، روشن و کمی خنک، مثل هوای دم صبح بیابان. دلم می‌خواست دفتر نمی‌آمدم. دلم نمی‌خواهد کار کنم. خسته شده‌ام. دلم می‌خواست بمیرم؛ لااقل برای مدتی.”

 

 

  • “حالی دارم که چندان برای خودم هم شناخته‌شده نیست . با کسی حرف نمی‌زنم . از همه چیز خالی شده‌ام . نه خوشحالم نه بدحال . نه غمگین ، نه شاد ، نه امیدوار و‌ نه نومید. رخوتی اَندَروا . بی‌گذشته و آینده . سکونی بی زمان و مکان . معلق در هیچ، همراه با نوعی آگاهی خوابزده به وجود خود . خوابی بدون رویا با چشمهای باز … دلم قبر است . کاش مرده بودم . به قول نسفی «چه بودی اگر نبودمی» . .”

 

 

“روزها در راه”

شاهرخ مسکوب

 

 

 

4 thoughts on “روزها در راه / شاهرخ مسکوب ( 1 )”

  1. سلام. بی نهایت لذت بردم از گزیده ایی كه از كتاب بی نظیر روزها در راه انتخاب كرده بودید. افسوس كه تجدید چاپ نمیشود. كاش میشد كپی این كتاب را برایم ارسال فرمایید كه بیشك هزینه اینكار را هرچقدر میشد میپرداختم یا با خرید كتاب مورد علاقه تان جبران میكردم.لطفا

    1. سلام. من یک نسخه از کتاب بیشتر ندارم اما اگر با شماره تلفن دیل تماس بگیرید احتمالا می تونید درخواست کنید که کتاب رو براتون ارسال کنند. اگر باز هم به هر دلیل موفق نشدین به من اطلاع بدید تا خودم براتون کتاب رو تهیه کنم.

      کتابفروشی نیلوفر ۶۶۴۶۱۱۱۷
      کد تهران فرموش نشه

      1. سلام جناب شاه بيگي خيلي لذت بردم از مطالبي كه از مرحوم مسكوب گذاشتيد خيلي وقته دنبال كتاب روزها در راه ميگردم نتونستم پيدا كنم به اون شماره هم كه اشاره كرده بوديد زنگ زدم. باز نشد. ممنون ميشم كمكم كنيد بتونم يه نسخه از كتاب رو داشته باشم.

  2. چه زیبا و خوب، مدتها در خواندنش دل دل می کردم…حالا بی تاب شدم برای خواندنش، امیدوار کلیت اش هم چون گزیده ها راضی ام کند.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *