درباره Manchester by the Sea

ایمان شاه بیگی

 

چطور باید بر غمت غم گساری؟چطور باید با غم زیست؟ زمان غم‌ها را درمان می‌کند؟ کدام غم؟ زمان فقدان چه چیزی را درمان می‌کند؟ وقتی کسی را از دست می‌دهیم او مرده است یا ماییم که می‌میریم؟ هر لحظه. تا زمان، یا مهر یا چیزی ما را بازگرداند. احیا کند. اما وقتی خودت را از دست داده‌ای، وقتی غم چنان مهیب است، چنان بی‌گاه سرزده  و تو را نشان کرده، چطور می‌توان احیا شد. چه چیز احیا شود؟ برای چه؟ نه هر که نفس می‌کشد زنده است. زمانی‌که که چگونه زیستن را از یاد برده‌ایم، گاهی فقط ادامه می‌دهیم چون هنوز چگونه مردن را نیاموخته‌ایم. شوق مردن با شوق زیستن دگرگونه خود را نشان می‌دهد. شوق زیستن پر از بیانگری است. پر از بودن. شوق مردن پر از فقدان است. پر از سکون. شوق مردن فقط مرگ‌خواهی نیست که نمودش خودکشی است. شوق مردن انتظار کشیدن برای مرگ است. و زیستن در لحظه لحظه این انتظار غمبار. همانگونه که عشاق همه رنج‌های عاشقی را خواستنی می‌یابند. در شوق مردن هم همه رنج‌های لحظه را خواهانی. تو میخواهی که رنج بکشی. دوست داشته نشی. تو از آدمها نفرت می‌خواهی. نیاز داری که هر لحظه یادآورت شوند که نباید زنده باشی. تو می‌دانی که رفته‌ای. مرده‌ای. فقط انتظار می‌کشی دیگران نیز این حقیقت را بفهمند و خاکت کنند. «زنده». «مرده». این‌ها کلماتند نه معنای پشت کلمات. چون کلمات را به عادت معنا می‌کنیم دچار سوتفاهم می‌شویم. این کلمات دروغ می‌گویند. مثل آن سنگ‌نوشته‌هایی که خبر از رفتن دیگران می دهند و جای ما برآن‌ها خالی است. ما رفته‌ایم و آن‌ها هستند. آن‌ها هر لحظه در ما زنده‌اند و ما از مردنشان مرده‌ایم. «لی» را این سوتفاهم، این دروغ کلمات آزار می‌دهد. از من چه توقعی دارند؟ چرا با من حرف می‌زنند. چرا من را دوست دارند؟ چرا انتظار پاسخ دارند؟ چرا رهایم نمی‌کنند؟ چرا در انتظارم رهایم نمی‌کنند؟

«و مرگ چه می‌گوید؟ من باید غم‌گسار که باشم باز؟». لی سهم خود را از فقدان برده. سهم خود را از فاجعه تحمل می‌کند هر روز. دیگر فاجعه جدید معنایی ندارد. جو مرده. اما لی هر روز با خاطره‌ی زنده عزیزانش می‌میرد. چه خوب بود اگر این خاطرات، زنده‌تر از زنده‌ی عزیزان ازدست رفته‌مان می‌خواهند در ما ساکن باشند ما هم می‌مردیم. ما هم نبودیم. ما هم گم بودیم در فقدان. پس مرگ جو در لی تظاهر چندانی ندارد. این هر روز من است. من معنای قانون این جهان را دیگر نمی‌دانم. نمی‌دانم کی باید گریست، کی باید حرف زد، کی باید خندید. من فقط انتظار می‌کشم. «اینجا، در درون من چیزی نیست» خالی خالیم. رندی می‌خواهد که لی زندگی کند. فقدان را بپذیرد و زندگی کند. اما لی پاسخ می‌دهد که «چیزی آنجا نیست» چه چیز آنجا نیست؟ خانه‌ی سوخته؟ عزیزان مرده؟ یا من؟ من با چه فقدان کدام‌یک باید کنار بیایم؟ من نمی‌دانم چطور لحظه اکنون را در بر بگیرم. زندگیش کنم. تو میل به در دست گرفتن زندگیت را از دست داده‌ای. هیچ چیز در دستت نمی‌ماند. رهایش می‌کنی. تو هر آن زندگی را رها می‌کند. مثل توپی که از دست لی رها می‌شود. «رهایش کن». این فقط یک توپ نیست که می‌رود. این منم و هر لحظه‌ام. و آن همه چیزهایی که خواستنی است. جز آن چیزی که انتظار می‌کشم و نمی‌یاید. این است فقدان.

One thought on “درباره Manchester by the Sea و مفهوم فقدان”

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *