• “مرگ ماهی سیاه ریزه ای است که در جوی تاریک رگ ها ،تنم را دور می زند… مرگ تنهایی است ؛ بدون احساس تنهایی…”

 

 

  • “این روزها به‌ نظرم می‌آید که زمانِ حالِ من مدّت ندارد؛ چون آینده ندارد. زمان را از راهِ آینده و در نسبت با گذشته می‌توان سنجید، اندازه گرفت و مدّتِ آن را حس یا تجربه کرد. هر دو طرفِ این معادله به هم خورده. بارِ گذشته چنان سنگین است که انگار آینده‌ هم در گذشته‌ای جای گرفته که نیست؛ دیده نمی‌شود. زمانِ حال بدون مدّت نوعی هیچی، تهی مداوم است. دشتِ بی‌منظره، راه بی دررو و یا حرکتِ ایستاست.”

 

 

  • “شب‌ها نمی‌توانم بخوابم. فکر و خیال‌های روز، دل‌مشغولی‌ها، شب‌ها هم دست برنمی‌دارند. مثل کیسه‌ی پُر خاکروبه که پاره شود، هر آشغالی توی سرم فرو می‌ریزد. توی گودال سرم. بعضی وقت‌ها جریان خیالات مثل سیلاب گل‌آلودی است که تکه‌پاره‌‌های چیزهای زیادی را در خود دارد و بی مقصدی و هدفی سرِ خود روان است.”

 

 

  • “در انتظار، چشمها آینده ای نیامدنی را می کاوند… چشم از نگاه کردن و ندیدن خاموش می شود، دلش سرد می شود اما باز نگاه می کند…در انتظار همیشه یک عامل ناشناخته وجود دارد، نمی دانیم چیست، باید زمانی رخ بنماید… شاید لبخند مرگ باشد ، شاید دست دوست باشد..”

 

 

  • “«فردا» شبح تهدیدآمیز بی‌شکلی است که تا نرسد و در آن نیفتیم نمی‌توانیم بدانیم چه جوری است. آینده‌ی ما بن‌بست ناشناخته‌ای است که ناچار به طرفش می‌رویم، زمان بی‌اختیار ما را می‌راند. آن‌طرف، آخرِ بن‌بست منظره‌ی مه‌آلود پرتگاهی احساس می‌شود. بن‌بست خیلی هم بن‌بسته نیست! پرتگاه با دهان باز آن پایین دراز کشیده.”

 

 

  • “روز به روز دیروزم را پُر و فردایم را خالی می‌کنم. هر روز در انتظار فردای خالی می‌گذرد.”

 

 

  • “چه تفاوتی است میان روزهایی که با حسن در چهارباغ قدم می زدیم و این روزها که با هم در کنار » ِسن » راه می رفتیم؟ تفاوت در مکان را نمی گویم، که پرسیدن ندارد. حتی تفاوت در زمان توجه مرا بر نمی انگیزد. آن سال ِفلان بود و این سال بهمان، آن وقت بیست ساله بودیم و حالا هفتاد… تفاوت در حال نفسانی، کیفیت روح دونفررا می گویم در رابطه ای دوستانه – که البته زمان با سیری پنجاه ساله در تحول و دگرگونی آن دست داشته، بستر این تحول بوده و هر آزمون روزانه‌ی این رابطه را در تن خود پروده و باز در همین » تن » به ثمر رسانده، مثل زنی که نطفه را در زهدان بگیرد و به دنیا بیاورد. ولی در اینجا توجه من به نقش زمان در ساختن این رابطه نیست، بلکه در این است که پس ازساخت و پرداخت، حالا این رابطه چه کیفیتی دارد؟ دو جانی که در غفلت‌ ِ شاد جوانی به هم برخوردند و در بازار ِ دراز، آشفته، سرپوشیده و نیمه تاریک که به زندگی ما بی شباهت نیست، همراه شدند حالا همدیگر را چه جور در می یابند، در سکوت، در نگاه، شوخی یا تک مضراب های گاه و بی گاه برای وارانه جلوه دادن چیزی که هست و کاستن از شدت آن، هم گفتن و هم وانمودن که نمی گوییم یا نگفتنی ِ گویا و با کنایه‌ای رفیقانه؟…”

 

 

  • “صبح‌ها همین‌طور که می‌روم خواب هم قدم به قدم پا به پای من می‌آید. خواب موجود چسبناک سمجی است و وقتی با خستگی توأم شود به صورت جانور بیمار جان‌سختی درمی‌آید که جان می‌کند امّا نمی‌میرد.”

 

 

  • “پیری دمِ درگاه ایستاده است و وراندازم می‌کند. وقتی به آینه نگاه می‌کنم می‌بینم از توی چشم‌های خودم دارد نگاهم می‌کند. به روی خودم نمی‌آورم و طوری رفتار می‌کنم که انگار نیست. ولی راستش توی تن خودم خانه کرده و دارد مرا را از آن‌جا می‌راند، آرام و سمج به بیرون می‌راند؛ در زانوی ورم‌کرده، در کمرِ دردمند و در سنگینی رسوبی که ته دل می‌نشیند، جا گرفته. مثل خاکستر آهسته پایین می‌آید و کم‌کم پنهان می‌کند.”

 

 

  • “هرچه پیش‌تر می‌روم تنهاتر می‌شوم. گمان می‌کنم «به روزِ واقعه» باید خودم جنازه‌ام را به گورستان برسانم. راستی مُرده‌ای که جنازه‌ی خودش را به دوش بکشد چه منظره‌ی عجیبی دارد. غریب؛ بیگانه. کوه چه خواب سنگینِ ساکتی دارد. انگار هرگز بیدار نمی‌شود. حتّا در عالمِ خیال.”

 

 

“روزها در راه”

شاهرخ مسکوب

 

 

 

One thought on “روزها در راه / شاهرخ مسکوب ( 2 )”

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *