•  منادی: [راه می‌افتد] آری، بدینسان رنجنامه‌ی بانوی غصه‌دار طوماری شود، و در میدانها خوانده شود.
    باشد روزی که آب و نان به شرط ندهند
    و بیداد از دهان دادگری سخن نگوید
    و دانش مرد و زن نشناسد.
    از امروز تا یک هفته ری جشن می‌گیرد؛
    شاید اشک بانوی غصه‌دار که در این جوی روان است به لبخندی بیامیزد.
    لبخندی که دیریست تا جهان نیازمند آنست.

 

 

  • غریبه:” آیا نظم از جهان برخاسته؟ شامیران شده؟ دنیا را دادگری نیست؟ مروت برافتاده؟ سوگندی که می خورند بر آب و آینه وارون است؟ [فغان بر می آورد] آه آسمان اگر می نگری قطره ای ببار! [گریان] تا کی اشک چشم بنوشم؟!”

 

  • دایه: دعا می‌کنم برای هر بیگناهی که چون خود من بر لب این پرتگاه است. دعا می‌کنم برای هر دادخواهی که التماسش برای دادگری شنیده نشد. دعا می‌کنم خداوند نیم گناهان شما را ببخشد، که برای هر کدام از نیم دیگر سزاوار چندین جهنمید.”

 

  • ورتا: “کی فکر می‌کردم دیروز را آرزو کنم، که کمتر گرسنه بودم و کمتر مُرده‌ی خواب؟ یعنی می‌آید که فردا امروز را آرزو کنم؟ منی که امروز – الان – دارم می‌میرم؛ از گرسنگی و ترس و بیخوابی؟ [نفس بلندی می‌کشد] اگر این نفس آخرم باشد چه کسی می‌داند برای چه مُردم؟ [لبخند می‌زند] چه می‌ارزد داوری آن‌هایی که اکنون خوب سیرند و نیک آسوده؟”

 

  • مرداس:” عزیز جانم ورتا؛ امروز بزرگترین هدیه‌ای را به تو می‌دهم که شوهری به نوعروسش می‌دهد. چی خیال می‌کنی طلا؟ نه، قابل تو نیست. نقره؟ چه ارزشی دارد؟ خانه یا باغ؟ – برای تو کوچک است! نمی‌توانی حدس بزنی ورتا؛ من امروز اسم ترا عوض می‌کنم. از امروز تو دیگر ورتا نیستی؛ اُم جابری!
    […]
    مرداس: جابر نام پدرم بود که پسر را می‌بخشم [خوشنود دستها را به هم می‌مالد] از امروز ورتا را فراموش می‌کنیم.
    ورتا: ورتا را – فراموش می‌کنیم؟
    مرداس: به خاطر پسرم!-
    ورتا: کدام پسر؟ پسری که روی جهان ندیده؟ مرا به نام او می‌خوانید که هنوز در خیال هم نیست؟ در حالی که من هستم؛ – و نامم ورتاست.
    مرداس: با آن نام وداع کن اُم‌جابر!
    ورتا: این نام مرا به یاد خانه‌ای می‌اندازد که با من مهربان بود و پدر و مادری که مرا زندگی بخشیدند و دایه‌ای که مرا از دهان مرگ گرفت!
    […]
    ورتا: مرا می‌کشت تا پدرش را در نام پسر خیالی‌اش زنده کند – در نام پسر من. یا شاید پدرش بود که مرا می‌کشت. یا شاید پسر خودم؛ که هیچکدام را نه دیده بودم و نه می‌دیدم.”

 

 

  •  صدای ورتا: [رنجیده]” نه مرد، تو از من چیزی می‌سازی که سزاوار خیال تست، نه آنچه منم. من ترا در خیال برکشیدم و تو فروانداختی.”

 

 

  • ” زن: به شما چه باید گفت که هریک نیمی از خود را کشته‌اید؟ شما که آب و نان و خواب را با مردمان شرط می‌کنید؛ و شما که بر آبروی خود ترسانید و آبروی دیگران را هیچ می‌شمرید؟ دادگری چه؟ و اگر شما درمان شوید آیا همانید که بودید؟ “

 

  • ورتا: “نمی‌خوابم و کابوس می‌بینم [گریان] اگر این خواب است کاش از آن بیدار شوم؛ و اگر بیدارم چه بد است بیداری!

 

  • صدای ورتا:‌”کاش حتی مرگ چشمه‌ای می‌شد، تا از آن سیر می‌نوشیدم.”

 

  • دیوان بیگی:” قاضی به قطع گفت؛ مادر گیتی چون منی نخواهد زاد!

امیر: این بهتر! شاید که مردمان چندی نفس بکشند. او را محترم دارید هرچند کسی را محترم نداشت.”

 

  • منشی:” نمی‌فهمم – قصه‌ای می‌شنوم؛‌ یا ما خود قصه‌ای هستیم؟ “

 

  • ورتا:” […] اشکالی در کار دنیاست که گریه رفعش نمی‌کند. “

 

  • “جز رویاهایمان چیزی در این جهان نیست که به کوشش بیارزد”

 

 

پرده ی نئی [فیلمنامه]

بهرام بیضایی

ناشر: روشنگران و مطالعات زنان

1388

 

 

 

3 thoughts on “پرده ی نئی / بهرام بیضایی”

  1. سلام برای یه کار پژوهشی من این کتاب را لازم دارم اما پیدا نمی کنم .می تونم خواهش کنم برام بفرستید .

    ممنون می شم .

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *