دیرینه زخم

یار به یاد آر
اینک اجاق شعر من است
در سرد این سیاه که می سوزد
و می دوزد
یلدای درد بر لب دامان “بامداد”
شاید لهیب کوره ی خورشید را برافروزد

دیرینه زخم
در بادهای مهاجر چه خوانده ای
که پژواکش
ترجیع بند آزادی ست
منشور اشکهایت
ترصیع واژگان
بر نیم تاج سحرگاهان
شعر شبانه ات
میعاد عاشقان
در معبر زمان

دیرینه زخم

هق هق بی گاه
در معبد پگاه
بر خاک دوست
تیمم کن
باید قدح گرفت
تا ارتفاع مستی
پر پرواز کرد باز

افسوس
بیهوده بوسه بر لب تیغ تبر زدیم
هرگز نگاه نکردیم
در انحنای شب
وقتی که باد در گلوی کوچه تاب خورد
دیگر به پشت سر نگاه نکردیم
تابوت خویش را به دوش کشیدیم با تعب
در سوگواری یاران هم نبرد
با دردهایمان
تهمت به جاودانگی عشق می زدیم
با عشق هایمان
بهتان به درد
بیگانگی رسالت ما بود

دیرینه یار
شاعر گر اعتبار نبخشد
بر جمله کائنات
شاعر اگر ننگارد
دیباچه ای ز عشق
بر کتیبه ی ایام
شاعر اگر ندرخشد در این ظلام
باید در انجماد سنگ شود سنگ
بر جام های بلورین
آری منم تَرَک یأس
بر ساغر یقین

دیرینه یار به یاد آر
وقتی که بید بُنان خشک می شدند
مردانی آمدند
از دودمان خون
که در آسمانشان
رنگین کمان نبود
مردان بی تبار که بر خاطرات ما
گفتند : آرزو
آکنده بود باورشان از مه و ملال

دیرینه زخم ،‌ کهن یار
آنک تویی که عشق و جنون را
در هفت پستو پنهان نموده ای
اینک منم
زانو شکسته ای
در روی نطعی خونبار
زیر تبر ، شمارش معکوس
آغاز گشته است
خاموشی است
بر لب درگاه آخرین

دیرینه زخم
کهن یار

 

نصرت رحمانی

یلدای درد

 

 

 

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *