• «مثل اغلب کرها از کورها خوشم نمی‌آید.»

 

 

  • من در آستانه این قرن، که گاهی تنها لمحه ای گذرا به نظرم می رسد ، پا به دنیا گذاشتم. هر چه جلوتر آمده ام سال ها سریع تر گذشته اند. وقتی از روزهای جوانی ام حرف می زنم ، ناچار ام مدام بگویم : این مال پنجاه یا شصت سال پیش بود ؛ در حالیکه حس می کنم هنوز از آن دوران دور نشده ام. اما از طرف دیگر گاهی زندگی به نظرم خیلی طولانی می آید . انگار آن پسر بچه یا جوانی که آن کارها را انجام داده اصلا من نبوده ام.
    اکنون که به پیری و تنهایی گرفتار شده ام ، آینده را تنها در حالت فاجعه یا آشوب می بینم . به نظرم می رسد که قرن ما یکسره به انحراف افتاده و به سوی نکبت و بدبختی پیش رفته است. به گمانم در آن جنگ بزرگ و ازلی سرانجام شر بر خیر پیروز شده است. عوامل زوال و نابودی کاملاً مسلط شده اند. روح بشر نه تنها به سوی کمال و روشنایی نرفته، بلکه حتی در تاریکی سیاه تری فرو غلطیده است. من به حیرتم که آن چشمه های فیزیکی و فرزانگی که قرار است روزی به نجات ما بیایند، از کجا خواهند جوشید؟

 

 

  • اگر به من بگویند:” از امروز بیست سال از زندگی تو باقی است، حالا در مدتی که برایت باقی مانده دوست داری چه کار کنی؟
    ” فوری جواب خواهم داد:” دو ساعت از شبانه روز را کار و فعالیت می کنم و باقی 22 ساعت را دوست دارم رویا ببینم، به شرط آن که بعدا بتوانم رویاهایم را به یاد بیاورم، زیرا با یادآوری است که رویا جان می گیرد.”

 

 

 

  • حافظه به همان اندازه که ضروری و پرتوان است، شکننده و ضربه‌پذیر هم هست.
    حافظه هم از سوی دشمن اصلی‌اش یعنی فراموشی تهدید می‌شود و هم از جانب انبوه خاطرات آشفته و پراکنده‌ای که هر روز بر آن آوار می‌شود.

 

 

 

  • یکی از بدبختی های ما انسانها این است که گرفتار جنون فهمیدن هستیم. میخواهیم همه چیز را بسنجیم و تحلیل کنیم.
    در طول زندگی همیشه از این نوع پرسشهای ابلهانه به ستوه آمده ام، چرا اینطور شد؟ چرا آنطور شد ؟ اگر ما می توانستیم سرشت خود را به دست تصادف بسپاریم و بدون وحشت و هراس راز زندگی خود را بپذیریم، آنگاه به سعادت خاصی نزدیک میشویم که به معصومیت شبیه است.

 

 

 

  • خدا و کشور یک تیم شکست ناپذیرند، آنها تمام رکوردهای سرکوب و خونریزی را می‌شکنند.

 

 

 

  • تصادف،رهبر واقعی عالم حیات است.از آنجا که هستی ما محصول تصادف محض است،پس این عالم بدون ما هم می توانست تا آخر همه ی زمان ها به هستی خود ادامه دهد.بدین سان می توان به تصویر نامفهوم جهانی رسید که خالی و بی کران است.جهانی از بنیاد بی معنی که هیچ ذهنی قادر به درک آن نیست،جهانی قائم به ذات خویش و بیرون از دسترس ما.تصوری از یک هرج و مرج بی انتها.تصوری از ورطه ای بی کران که به گونه ای نامفهوم فاقد حیات است.
    اگر باور داشته باشیم که هیچ تصادفی در کار نیست و سرنوشت جهان به گونه‌ای منطقی و قابل پیش‌بینی در چند فرمول ریاضی خلاصه می شود،در چنین حالتی اعتقاد به خداوند یا قدرت بی کران آفریدگاری توانا اجتناب ناپذیر است.اما آیا پروردگاری که بر هر کاری قادر و تواناست،جهانی را که خود خلق کرده به دست تصادف رها می کند؟پاسخ فلاسفه منفی است؛تصادف نمی تواند آفریده ی پروردگار باشد،زیرا اساسا نفی وجود اوست.
    نتیجه ای که من به قدر نیازهای خودم از این تأملات بیرون می کشم،بسیار ساده است؛ کفر و ایمان یکی است.ایمان به خدا در زندگی و رفتار من کمترین تغییری نمی دهد.نمی توانم باور کنم که یک نیروی ماورای طبیعی پیوسته مرا زیر نظر دارد و مواظب سلامتی و امیال و خطاهای من است.نمی توانم معتقد شوم یا دست کم قبول کنم که این نیروی برتر بتواند مرا در آخرت مجازات کند.مگر من برای او چه هستم؟ هیچ،جز سایه ای از خاک.هستی من به قدری ناپایدار است که هیچ رد و نشانی از آن باقی نمی ماند.موجودی هستم حقیر و فانی که در زمان و مکان اصلا به حساب نمی آید.خدا کاری به کار ما ندارد.پس هیچ فرقی نمی کند که وجود داشته باشد یا وجود نداشته باشد.

 

 

 

  • وقتی ما جوان بودیم عشق احساسی نیرومند به نظر می رسید که می توانست زندگی انسان را زیر و رو کند. میل جنسی که از این احساس جدایی ناپذیر بود، با حسی از یگانگی، تسلط و تصرف همراه بود که ما را از زندگی روزمره فراتر می برد و به کارهای بزرگ توانا می ساخت.
    یکی از معروف ترین پرسش نامه هایی که سوررئالیست ها منتشر کرده بودند با این پرسش شروع میشد؛”به عشق چه امیدی دارید؟” من جواب داده بودم:” اگر کسی را دوست باشم هر امیدی و اگر دوست نداشته باشم، هیچ امیدی.”به نظر ما عشق برای زندگی، برای هر کار سازنده ای، برای هر تفکر و کنکاشی ضروری بود.
    اگر چیزهایی که از گوشه و کنار می شنوم
    درست باشد حدس میزنم که امروزه عشق سرنوشتی مثل اعتقاد به خدا پیدا کرده است.
    این گرایش دستکم در برخی از لایه های اجتماعی رو به نابودی ست. مردم به آن به چشم یک پدیده ی تاریخی، به عنوان توهم فرهنگی نگاه می کنند.
    عشق را می کاوند معاینه می کنند و درصورت امکان به درمانش می کوشند.
    من اعتراض دارم. نه ما دچار توهم نبودیم.باید این را به صراحت اعلام کنم حتی اگر باورش برای بعضی ها مشکل باشد، ما واقعا دوست می داشتیم.

 

 

 

  • از گنده‌گویی و فضل‌فروشی خیلی بدم می‌آید. گاهی از خواندنِ بعضی از مقالاتِ کایه‌دوسینما از خنده روده‌بر می‌شوم. یک‌بار به‌عنوانِ رییسِ افتخاریِ “مرکزِ مطالعاتِ سینمایی” که درواقع دانشکده‌ی فیلم‌سازیِ مکزیک است، به آن‌جا دعوت شده بودم. چهارپنج استادِ دانشکده را به من معرّفی کردند که یکی از آن‌ها جوانی شیک و آراسته بود که از کمرویی سرخ شده بود. وقتی از او پرسیدم چه درسی می‌دهد، جواب داد: “نشانه‌شناسیِ تصاویرِ مرتعش”. می‌توانستم درجا او را بکُشم.
    گنده‌گویی و مغلق‌نویسی یک پدیده‌ی خاصِّ پاریسی است که با ورود به کشورهای عقب‌مانده، زیان‌های بزرگی بار آورده است. این را نمونه‌ی روشنی از استعمار_فرهنگی می‌دانم.

 

 

 

  • در دوره‌ی «ممنوعیت» داروخانه‌ها با نسخه‌ی دکتر ویسکی می‌فروختند، بعضی از کافه‌ها در فنجان قهوه مشروب سرو می‌کردند، من خودم در نیویورک یک میخانه‌ی «بی‌سروصدا» می‌شناختم با ضربه زدن به در کوچکی علامت می‌دادیم، دریچه‌ای باز می‌شد که باید سریع وارد می‌شدیم در داخل یک بار کاملا معمولی بود که همه چیز داشت…. «ممنوعیت» واقعا یکی از چرندترین ایده‌های قرن بیستم بود . آمریکایی‌ها در این دوره به طرزی وحشیانه مشروب می‌خوردند به نظر من از همان موقع بود که مشروب‌خواری را یاد گرفتند.

 

 

 

  • ناگفته نماند که بیشتر برداشت های سوررئالیستها دست و واقع بینانه بود. مثلا کار, یکی از ارزش های مقدس جامعه سرمایه داری است که احدی حق ندارد آن را مورد تردید قرار دهد. سوررئالیستها اولین کسانی بودند که به طور منظم به این ارزش حمله کردند, هاله تقدس آن را دریدند و اعلام داشتند که کار مزدوری ننگ است. بازتاب این برداشت را می توانیم در فیلم تریستانا از زبان دون لوپه بشنویم که به آن پسرک لال می گوید:
    _کارگرهای بیچاره! هم گولشان می زنند و هم توی سرشان می کوبند. کار, یک نفرین ابدی است. لعنت بر آن کاری که آدم مجبور باشد به خاطر معاشش انجام بدهد. همچو کاری_ بر خلاف آنچه شایع است_ اصلا موجب افتخار نیست, بلکه فقط برای پر کردن شکم آن خوکهایی است که ما را استثمار می کنند. فقط کاری موجب سر افرازی است که آدم آن را از سر لذت و شوق و نشاط, انجام دهد. همه باید اینطور کار کنند. به من نگاه کن: من کار نمی کنم, حتی اگر دارم بزنند باز هم کار نمی کنم, و میبینی که با وجود این دارم زندگی می کنم. البته قبول دارم که زیاد خوب زندگی نمی کنم, اما هرچه باشد بدون آنکه کار کنم دارم زندگی میکنم.

 

 

 

  • آخرین حسرتم این است که نمی دانم پس از من چه پیش می آید. دور افتادن از این دنیای پر تلاطم، مثل ناتمام گذاشتن یک سریال پر حادثه است. گمان میکنم در گذشته که سیر تحولات دنیا کندتر بود، کنجکاوی مردم هم درباره ی بعد از مرگشان کمتر بود. باید اعتراف کنم که یک آرزو را با خود به گور میبرم: خیلی دلم میخواهد وقتی که از دنیا رفتم، هر ده سال یک بار از میان مرده ها بیرون بیایم، خودم را به یک کیوسک برسانم و با وجود تنفری که از رسانه های جمعی دارم، چند روزنامه بخرم. این آخرین آرزوی من است: روزنامه ها را زیر بغل میزنم، بعد کورمال کورمال به قبرستان برمیگردم و از فجایع این جهان با خبر میشوم ؛ و سپس با خاطری آسوده در بستر امن گور خود دوباره به خواب میروم.

 

 

با آخرین نفس هایم

لوئیس بونوئل

ترجمه: علی امینی نجفی

 

 

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *