این که یک‌ریز و سراسیمه می‌بافد ابر
تن‌پوشی نه
چشم‌بندی است بر چشم خاک.
زندگی را در رنگی ساکن می‌خواهد.
می‌پرد چشمم در تاب سپیدی
خط سرخی کاغذ را می‌درد.
لرزه‌ای می‌افتد در چشم‌انداز
بر شاخه‌ی کاج
و کف برفی می‌افشاند از شانه.

عشق در چشم سپید مرگ عریان می‌گردد
دست هم را می‌گیریم سطر به سطر
مرگ را آرام می‌تکانیم از شانه
می‌تکانیم از چشم.

کاج اکنون عریان است
سبز
چشم‌اندازی در نور می‌گشاید
و هر آنچه می‌جنبد
رنگی می‌افزاید.

واژه‌ها بر می‌گیرند
چشم‌بند از چشم
خانه کآرام آرام فرو می‌رفتند در گلوی برف
دست موزون بخاری‌ها را از دودکش‌ها بیرون آورده‌اند
عشق آغاز زمین را در طیفی از نور می‌پیماید
و شتابی‌ست گوارا در مویرگ‌هایم
می‌نویسم
خاک کم‌کم رد پای برف را پاک می‌کند.

 

 

محمد مختاری

سحابی خاکستری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *