• “از اغاز کودکی تا سالها بعد ، در گوشه ای از ذهنم تصور می کردم جایی در کوچه و خیابان های استانبول ، خانه ای عین خانه ما هست که ، در ان اورحان دیگری زندگی می کند – بچه ای انقدر شکل من که می توانست دوقلو یا حتی المثنای من باشد… میان کسی که همواره در عالم خیال، خود را ناپلئون می پندارد و از این پندار لذت می برد و کسی که خود را ناپلئون می داند، فرق هست. فرق میان یک خیال پرداز خوشبخت و یک روان پریش بدبخت. من حال روان پریشی را که بدون تصور دنیایی ثانوی و فرورفتن در قالب یک شخصیت ثانوی نمی تواند زندگی کند ، خوب درک می کنم.”

 

  • “پی بردن به اینکه مکانی که در آن بزرگ شده ایم، صد سال پیش از تولدمان در واقع وجود نداشته، هم چون احساس مرده ای است که به زندگی پیشین خود می نگرد: احساسی توان سوز، دردناک و بنیان کن، و این لرزش همه تجربه های زندگی، همه روابط انسانی ذره ذره شکل گرفته و همه اشیا است در برابر زمان.”

 

 

  • “هربار به این عکسها نگاه می کردم به اهمیت لحظات خاصی که از متن زندگی برگزیده شده و گویی به قصد تاکیید، در چهارچوب جای داده شده بودند تا از دستبرد زمان در امان باشند، بیشتر پی می بردم. “

 

 

  • “اولین چیزی که در مدرسه یاد گرفتم این بود که بعضی ها ابله اند و دومین چیز این که بعضی ها ابله ترند. هنوز اینقدر بچه بودم که درک نمی کردم تظاهر به نداشتن، این شاخصه ی اساسی و تعیین کننده در زندگی، همانند شاخصه های مذهبی، نژادی، جنسیتی، طبقاتی، دارایی ( و این اواخر ) فرهنگی، نشانه ی نوعی رشد، ادب و وقار است. بنابراین هر وقت معلم سئوالی می کرد، هول هولکی دستم را بلند می کردم تا نشان بدهم جواب را می دانم.”

 

 

  • “آنچه به یک شهر تشخص می بخشد، فقط موقعیت جغرافیایی یا ساختمانهایش نیست، حاصل برخوردهای تصادفی، خاطره ها، حرفها، رنگ ها و تصویر هایی است که به خاطره جمعی کسانی که مثل من پنجاه سال در یک خیابان زندگی کرده اند راه می یابد، و آن وقت است که در خیال می بینم …”

 

 

  • “معمولا از نحوه گفت و گوی مردم در مورد وقایع خاص تاریخی می توان پی برد که از شرق به آن واقعه نگاه می کنند یا از غرب. برای غربیها ۲۹ مه سال ۱۴۵۳ تاریخ سقوط قسطنطنیه است و برای شرقیها تاریخ فتح استانبول. سالها بعد، همسر من وقتی در دانشگاه کلمبیا درس می خواند، در ورقه امتحانی اش واژه فتح را به کار برد و استاد آمریکایی اش او را به ملی گرایی متهم کرد… شاید هم همسرم آن واقعه را نه سقوط می دید و نه فتح و بیشتر احساس می کرد گروگان بد اقبالی است که میان دو دنیا گیر کرده است، دو دنیا که فقط حق دو انتخاب به او می دادند، مسلمان بودن یا مسیحی بودن.”

 

 

  • “دیدن عمق منظره های سحرانگیز شهر به نور و نقطه دید مشخص نیاز دارد چون مانند دکور صحنه تئاتر، اگر از ردیف جلو دیده شوند جذابیت خود را از دست می دهند، فاصله به صحنه جلال و شکوه می بخشد و اجازه می دهد که کوچه خیابان های دلگیر، باریک، پرشیب، کثیف، بدمنظره و خانه هایی که کپه کپه کنار هم می بینیم و درخت های بی نظم و ترتیبشان “با طیف های نور خورشید” رنگ آمیزی شوند.”

 

 

  • “راسکین می گوید، خصلت بدیع بودن به علت تصادفی بودن آن هرگز قابل حفظ کردن نیست. از اینها گذشته، آنچه منظره ای را زیبا می کند، دیدگاه معمار آن نیست، ویرانگی آن است. برای همین است که بسیاری از استانبولیها دوست ندارند خانه های اعیانی چوبی قدیمی مرمت شوند، چون هنگامی که رنگهای درخشان و زنده چوب های سیاه شده و پوسیده را می پوشاند و آنها را به همان شکلی در می آورد که در اوج شکوه و ثروت شهر در قرن هجدهم بودند ،رابطه زوال یافته شان با گذشته احیا و به رخ کشیده می شود ؛ چون تصویر شهری که استانبولیها در یک قرن گذشته تحمل کرده اند، تصویر فرزند فقر و تهی دستی و شکست و ویرانی است .”

 

 

  • “تا ده سالگی تصور خیلی واضحی از خدا داشتم: زنی فرتوت و بی اندازه با وقار که چهره ی چندان قابل تشخیصی نداشت و در چادر شب بلند سفیدی پوشیده شده بود. با این که شمایل یک انسان را داشت، بیشتر به اشباحی می مانست که در رویاهایم می دیدم. هیچ شباهتی به کسی که ممکن بود در کوچه و خیابان ببینم نداشت، چون هر زمان در برابرم ظاهر میشد، سر و ته و کمی یک وری بود. مواقعی که حضور قلب پیدا میکردم، وارد ذهنم میشد، با آمدنش اشباح دنیای خیالی ام وا پس میرفتند و او، همانطور که در بعضی فیلم ها و آگهی های تبلیغاتی میبینیم، یکی دوبار دور خودش می چرخید، تصویرش اندکی واضح میشد، آرام آرام به جایگاهش در ابرها صعود میکرد و بعد رفته رفته محو میشد…چادر شب سفیدش مثل شنل مجسمه ها و عکسهای کتاب تاریخ، فاخر و پر چین و شکن بود و اندام اش را کاملاً میپوشاند و من هرگز نمیتوانستم دست و پایش را ببینم. هنگامی که این شبح در مقابلم ظاهر میشد، احساس قدرت و تعالی و رفعت میکردم، اما آن قدرها از او نمی ترسیدم. به یاد نمی آورم که هرگز از او کمک و یاد آوری خواسته باشم. فقط می دانستم که او به مثال من علاقه ای ندارد و تنها برای فقرا اهمیت قائل است.”

 

  • “خدا برای دردمندان بود، برای تسلی دادن کسانی که آنقدر بی چیز بودند که نمی توانستند بچه های خود را به مدرسه بگذارند، برای مراقبت از گداهای توی خیابان که همیشه صدایش می زدند و در مواقع مصیبت و گرفتاری، یار و یاور آدم های خوش قلب و پاک بود. برای همین هر وقت مادرم از رادیو می شنید برف و بوران جاده ها را بسته و دهاتیها پشت آن گیر افتاده اند، یا زلزله عده ای از فقرا را بی خانمان کرده، می گفت “خدا به فریادشان برسد.” که بیش از آن که به دعا شباهت داشته باشد، مانند اعتراف به گناهی گذرا بود. گناهی که آدم های مرفهی از قماش ما در اینطور مواقع احساس می کردند و کمک شان می کرد که به خلاء عاطفی ناشی از این آگاهی که در چنین مواقعی دست به هیچ کاری نمی زنیم، غلبه کنیم… بارها کسانی را می دیدم که هرگز به وظایف مذهبی شان عمل نمی کردند و با تحقیر با خداترس ها روبه رو می شدند، اما وقتی اتفاقی برای شان می افتاد، مثلاً با ماشین تصادف بدی می کردند و در بیمارستان بستری می شدند، پنهانی با خدا به توافق می رسیدند. “

 

  • “احساس می کردم گرچه ما هرگز به پاسخی برای این پرسشهای بنیادین نخواهیم رسید، در هر حال پرسیدن اش برای مان خوب است، گرچه ما هرگز خوشبختی واقعی و مفهوم نهفته در مکانها را درک نخواهیم کرد و شاید تمایلی هم به درک آن نداشته باشیم – چه در پی گرفتن پاسخ باشیم ،چه صرفا در پی رسیدن به لذت و ژرفای عاطفی- اهمیت جستجو کمتر از دریافت پاسخ نیست و پرسش به اندازه مناظری که پنجره ماشین، خانه و کشتی می بینیم، بااهمیت است. زندگی با گذشت زمان- همچون موسیقی، هنر و داستان – اوج و فرود می یابد و نهایتا به پایان می رسد، اما این زندگیها ، مانند خاطرانی که از خوابهامان برمی چینیم، سالهای سال در چشم اندازها و منظره هایی که در مقابل خود می بینیم ، با ما می مانند.”

 

 

  • “آیا این راز استانبول است؟ لایه زیرین تاریخ بزرگ اش، در کنار فقر و فلاکت استوارش، مظاهر بیرونی اش، مناظر اعجاب آورش و فقری که روح شهر را در تارهایی شکننده مخفی می کند؟ اما این یک دور باطل است، چون هر چیزی که در مورد جوهر شهر بگوییم، بیشتر گویای زندگی خود ما و طرز فکرمان است. شهر مرکزی جز ما ندارد”

 

  • “احساس سیاه و سفیدی شهر از سویی با فقر آن، تاریخ آن، نادیده ماندن زیبایی های آن، کهنه و رنگ باخته بودن و گرفتار بی مهری بودن آن ارتباط دارد و، از سوی دیگر با جنبه فروتنانه معماری عثمانی، حتی در پر جلوه ترین و باشکوه ترین دوره آن…استانبولیها با اندوه باز ماندگی از یک امپراتوری عظیم، مانند کسی که به بیماری علاج ناپذیری گرفتار شده باشد، خود را به نوعی به فقری ازلی محکوم می بینند و این دیدگاه در پرورش روح درونگرای شهر موثر است.”

 

 

  • “حزن به جای وضوح بخشیدن به واقعیت آن را می پوشاند، برای ما آسایش خاطر فراهم می آورد و چشم اندازمان را مانند پنجره ای که در روزهای زمستانی از کتری جوشان بخار بر آن می نشیند، محو و ناروشن می سازد”

 

 

 

  • “اما استانبول حزن خود را به صورت یک بیماری گذرا یا عارضه ای که نیازمند رهایی از ان هستیم حمل نمی کند: با اختیار حمل می کند… حزن در شعر ترکی بعد از جمهوری، همچنان اندوهی را می پراکند که هیچ کس نمی تواند یا نمی خواهد از ان بگریزد، دردی که سرانحام روح ما را رستگار می کند و به ان عمق می دهد. برای شاعر، حزن پنجره ای بخار گرفته مابین خویشتن و جهان است…حزن نه فقط استانبولی ها را فلج می کند، به آنها جواز شاعرانه ی افلیج بودن می دهد. حزن به ما می آموزد در ایام فقر و محرومیت تحمل نشان دهیم و تشویق مان می کند حیات و تاریخ شهرمان را وارونه درک کنیم. حزن به استانبولی ها اجازه می دهد که نه فقط به شکست و فقر به عنوان یک نقطه ی پایان تاریخی نیندیشند، آنرا آغازی افتخارآمیز تلقی کنند.”

 

 

 

  • “از آنان آموختم که تاوان ستایش افراطی٬ پر احساس و شاعرانه شهر آن است که دیگر در آن زندگی نکنی و آنچه را که زیبا می نماید از دور بنگری. نویسنده ای که از این رهگذر در روح خود احساس گناه می کند٬ وقتی که از خرابی و اندوه باری شهر سخن می راند باید از پرتو اسرار آمیزی که اینها بر زندگی اش می اندازد بگوید٬ و وقتی شیفته زیبایی شهر و بوسفر می شود٬ به یاد بیاورد که فلاکت زندگی امروزش هیچ مناسبتی با زندگی روزگار خوش گذشته ندارد.”

 

 

استانبول

(خاطرات و شهر)

اورحان پاموک

شهلا طهماسبی

نشر نیلوفر

 

 

 

 

 

 

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *