درباره کتاب:

“جشن بی معنایی فانتزی موجز و مختصر و نشاط آوری است که وفاداری کوندرا به سبک خاصش را باز می نمایاند، سبکی که دیروقتی است درباره اش تعمق می کند. کوندرا در این رمان همچنان کشف و شهودش را درباره تجربه های انسانی پی می گیرد و این بار بیش از همیشه به این اندیشه جولان می دهد که «بخش عمده ای از هستی آدمی، بازی است» و بیش از همیشه از «ذهنی که همه چیز را جدی می گیرد» دوری می جوید. … کوندرا می‌گوید یک‌بار حساب نیست، یک‌بار هیچ  است، فقط یک‌بار زندگی‌کردن مانند هرگز زندگی‌نکردن است، اگر اولین تمرین زندگی، خود زندگی باشد، پس برای زندگی چه ارزشی می‌توان قائل شد جز احساس بازیگری که بدون تمرین وارد صحنه شده است؟ اتفاقات رخ می‌دهند، چیزها دگرگون می‌شوند و صحنه‌های زندگی پیاپی تغییر می‌کنند. بازیگر بر روی صحنه می‌رود و می‌خندد، آیا در خنده‌اش ژرفایی است؟ کوندرا می‌‌خواهد بخندد، اما نه صرفا خنده‌ایی که او را به وجد آورد؛ بلکه خنده‌ای که پرتو نهفته در آن سراسر چشم‌انداز وسیع زندگی را روشن می‌کند، از این نظر کوندرا به خنده، طنز و امر کمیک جنبه‌ای هستی‌‌شناسانه می‌دهد. او در خندیدن «جشن بی‌معنایی» می‌بیند که به زندگی جنبه بازی می‌دهد، «به خواهرم گفتم بیا با هم بازی خنده بکنیم… و شروع به بازی کردیم اول تظاهر به خنده کردیم، خنده‌های زورکی خنده‌های خنده‌دار و خنده‌هایی چنان خنده‌دار که به خنده‌مان انداخت… آه خنده! خنده، شعف، شعف مطلق، خنده عمیق به معنای زندگی  عمیق است» کوندرا در عالم ادبیات چنین خنده‌ای را در سروانتس رابله، استرن و به‌‌خصوص در دیدرو می‌یابد: دیدرو احیاء کننده طنز رابله دو قرن بعد از او است علاقه او به ژاک قضاوقدری به حدی است که از نظرش تاریخ رمان، بدون ژاک قضاوقدری دیدرو ناقص و نامفهوم خواهد ماند و به‌همین‌خاطر متأثر از دیدرو نمایش‌نامه ژاک و اربابش را می‌‌نویسد به نظرش اساسا رمان در مراحل اولیه پیدایش در همان زمان سروانتس اساسا دعوتی به بازی و سفر است منتها سفری که مسافر در آن به مقصد نمی‌رسد سفری طولانی که از دن کیشوت شروع می‌شود و ژاک قضاوقدری آن را ادامه می‌دهد و در نهایت در هیأت ک.قهرمان قصر کافکا ادامه می‌یابد. در همه این سفرها مقصد نامعلوم و اصلا ناوجود است، بنابراین سفر کردن «معنایی» نمی‌یابد و چون معنا نمی‌یابد جنبه بازی به خود می‌گیرد. آخرین رمان کوندرا «جشن بی‌معنایی» در ادامه همان سبکی است که او از ابتدا پی‌گرفته «بخش عمده‌ای از هستی آدمی، بازی است»

برگرفته از مقدمه مترجم (الهام دارچینیان) و روزنامه شرق (نادر شهریوری)

سطرهایی از کتاب:

“رامون با خود اندیشید گاهی بی اعتنایی آدم ها تا چه اندازه می تواند آرامش بخش باشد، وقتی مطمئنی کسی تو را نمی پاید چه سبکبالی”

“آدمیزاد یعنی سراسر تنهایی و دیگر هیچ … یک جور تنهایی احاطه شده با تنهایی ها”

“هگل می گوید شادی بی پایان و نه ریشخند، نه هجویه نه طعنه و کنایه. فقط از بلندای شادی بی پایان است که می توانی آن پایین، حماقت جاودانه آدمها را ببینی و به آن بخندی.”

“بی معنایی، دوست من، جوهر زندگی است. همیشه و همه جا با ماست. حتی جایی که کسی نمی خواهد ببیندش، حی و حاضر است: در فجایع گوشه و کنار دنیا، در جنگ های خونین، در سخت ترین مصیبت ها. شهامتی بسیار باید تا بتوان در شرایط سخت و غم انگیز «بی معنایی» را بازشناخت و به اسم صدایش زد. اما بازشناختنش کافی نیست، باید دوست داشتنش را یاد گرفت… این بی معنایی که ما را در برگرفته همانا کلید دانایی است.. کلید شادی بی پایان”

“زندگی از مرگ تنومندتر است چون زنندگی شکم خود را با مرگ سیر می کند.”

“برای تو، فرشته ها، نماد زنان بی ناف هستند، برای من حوا نخستین زن روی زمین، نماد زن بی ناف است. او از بطن یک زن زاده نشده بود، بلکه آفریده شور بود، شور آفریدگار به آفریدن. از زهدان حوا، همانا زهدان زنی بی ناف است که نخستین بند ناف بیرون می آید. بنا بر روایات آفرینش، چنین نقل است که بند ناف های دیگری نیز از زهدان او بیرون می آیند. نوزادی دختر یا نوزادی پسر آویخته به بند ناف. تن مردان تا همیشه به تمامی بی فایده می ماند، اما از بطن هر زنی بند نافی خارج می شد که به مرد یا زن دیگری زندگی می داد؛ و این ماجرا میلیون ها بار تکرار شد و درختی بس سترگ پدید آورد، درختی رشد یافته با تن هایی تمام نشدنی، درختی که شاخه هایش سر به آسمان می سایید. تصور کن این درخت غول پیکر فقط و فقط از زهدان یک زن ریشه گرفته بود، نخستین زن، حوای بی گناه بی ناف”

 

جشن بی معنایی (2014)

میلان کوندرا (م.1929)

الهام دارچینیان – نشر قطره – 1393

One thought on “جشن بی معنایی / میلان کوندرا”

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *