احساس و تنهایی ما اهمیت و معنایی دو گانه دارد: از سویی آگاهی بر خویشتن است، و از سوی دیگر آرزوی گریز از خویشتن. تنهایی – این وضع محتوم زندگی ما – در نظر ما نوعی آزمایش و تطهیر است که در پایان آن عذاب و بی ثباتی ما محو می‌شود. به هنگام خروج از هزارتوی تنهایی، به وصل (که آسودن و شادی است)، به کمال و هماهنگی با دنیا می‌رسیم. در زبان رایج این دوگانگی با یکسان شمرده شدن تنهایی و رنج انعکاس می‌یابد. درد عشق همان درد تنهایی است. معاشقه و تنهایی مخالف هم و مکمل هم هستند. نیروی رهایی بخش تنهایی به احساس تقصیر گنگ و در عی حال زندۀ ما روشنی می‌بخشد: انسان تنها «به دست خدا منزوی شده است» تنهایی هم جرم ما و هم بخشودگی ماست. این دیالکتیک تنهایی است.

 

همه چیز علیه عشق است: اخلاقیات، طبقات، قوانین، نژادها و حتی خود عشاق. زن برای مرد همیشه آن «دیگری» بوده است، ضد و مکمل او. اگر جزئی از ما در عطش وصل اوست، جزء دیگر – که به همان اندازه آمر است – او را دفع می‌کند. زن شیء است، گاه گرانبها، گاه زیانبار، اما همیشه متفاوت. مرد با تبدیل کردن زن به شیء و با دگرگون کردن او به نحوی که منافع، خودخواهی، عذاب و حتی عشقش انشا می‌کند، زن را به یک آلت، به وسیله‌ای برای کسب تفاهم و لذت، راهی برای رسیدن به بقا دگرگون می‌کند. چنانکه سیمون دوبووار گفته: زن بت است، الهه است، مادر است، جادوگر است، پری است اما هرگز خودش نیست. بنابراین روابط عشقی ما از همان ابتدا تباه است، از ریشه مسموم است. شبحی بین ما حایل است و این شبح، تصویر اوست؛ تصویری که ما از او پرداخته ایم و او خود را بدان آراسته است.

 

 

احساس تنهایی، که خواهش پر حسرت و دلتنگی جسمی است که از آن جدا شده‌ایم، خواهشی است برای یافتن جایی. بنا بر اعتقاد قدما، که عملا اعتقاد همه مردمان جهان است، آن «جا» کانون دنیاست، ناف جهان…. ما از مرکز جهان رانده شده‌ایم و محکوم به جستجوی او از میان جنگ‌ها و صحراها، یا در راه‌های پیچاپیچ «هزارتو» در زیر زمین هستیم. همچنین، زمانی بوده است که زمان توالی و گذر نداشته است، بلکه منبع دائمی اکنونی ثابت بوده است که در آن همه زمان‌ها، گذشته و آینده، حاضر بوده‌اند. زمانی که انسان از این ازلیت و ابدیت، که در آن همه زمان‌ها یکی بودند، تبعید شد، پا به زمانی گذاشت که عیار و سنجه داشت و انسان زندانی ساعت و تقویم شد. به محض آنکه زمان به دیروز و امروز و فردا ، به ساعات و دقایق و ثانیه‌ها تقسیم شدبشر دیگر از یکی بودن با زمان بازماند، دیگر نتوانست با «جریان واقعیت» همراه باشد. وقتی که کسی می‌‌گوید «در این لحظه» آن لحظه عملا سپری شده است. این سنجش مکانی زمان، انسان را از واقعیت – که اکنونی پیوسته است – جدا می‌کند و همان‌گونه که برگسون می‌گوید: همه حضورهایی را که واقعیت خود را در آن متجلی می‌کند را تبدیل به وهم می‌کند.

 

دیالکتیک تنهایی (فصلی از کتاب هزارتوی تنهایی)

اکتاویو پاز

خشایار دیهیمی – نشر لوح فکر (اولین بار در شماره 51 مجله کیان در سال 1379 چاپ شد)

2 thoughts on “دیالکتیک تنهایی / اکتاویو پاز”

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *