• “وقتي زبان مادري ات فقط 127 فعل داشته باشد كه مستقيم صرف مي شوند، وقتي هزاران فعل ديگر را بايد به كمك فعل معين صرف كرد، و اين فعل هم درست همان فعلي باشد كه براي عمل همخوابگي بكار ميرود، آنوقت زبان خيانتكار ميشود. حالا اگر تو هم كسي باشي كه همينطور تكه تكه از تنت كنده اند، آنوقت قاطي ميكني. آنوقت كردن ميشود كشتن. كشتن ميشود كردن، و همخوابگي و جنايت همسايه ي هم ميشوند. براي همين است كه وقتي »س« ميآيد به كلاس من دلم ميلرزد اما كلامي نميگويم. انگار اين در ذات جهان است كه انسان تكه تكه كند انسان را. مگر كه يك الك برداريم، دانه دانه همه ي كلمه هاي زبان را غربال كنيم، هرچه را مال ما نيست دور بيندازيم، و فقط همانها را انتخاب كنيم كه مال خود ماست؛ مال افعال ما؛
    تراويده ي روح ما.”

 

 

 

  • “همان وردی که بره‌ها می‌خوانند وقتی پیشانی‌شان حنا می‌بندند تا بعد ببرندشان به قربانگاه.‌‌ همان وردی که من می‌خوانم… چون همیشه چیزی در من هست که اضافی ست”

 

 

  • “انسان،شهرش را عوض میکند،کشورش را عوض میکند ولی کابوس هارا نه.فرقی هم نمیکند سوار کدام قطار شده باشی و در کدام یک از ایستگاه های جهان پیاده شده باشی،این تنها جامه دانی است که وقتی باز میکنی ،لبالب است از همان کابوس.مثل شال نیم متری هلنا.هی میل میزنی،دانه می اندازی،یکی زیر یکی رو،و بعد میبینی همیشه مشغول بافتن همان شالی.‌‌..”

 

 

  • “مثل شال نیم متری هلنا هرچه را از اینسو بافته ایم از آنسو پنبه می کنیم تا از نو دست به کار شویم تا به یاد نیاوریم که به طرز مرگباری تنهاییم”

 

 

  • “چرا این‌ همه فرق می‌کند، تاریکی با تاریکی؟ چرا تاریکی ته گور فرق می‌کند با تاریکی اتاق؟ فرق می‌کند با تاریکی ته چاه؟ فرق می‌کند با تاریکی زهدان؟ چرا تاریکی ازل فرق می‌کند با تاریکی ابد؟”

 

 

 

  • “حالا باز روز از نو ترک سیگار از نو . همه ی هستی ام درد آلودِ همین مسائل کوچک است ؛ چیزهایی که هر آدمی به سادگی از پس شان بر می آید . و من باید مثل خر گیر کنم در همان خمِ اول یا دوم . سهم نداده اند انگار لمحه ای آسایش ؛ مگر به خواب یا به عالمِ مرگ . عشق هم سهم اش برای ما شناست میانِ ماهیانِ تاریکِ اعماق ؛ به ساعاتی که دریا هیچ نیست مگر همه ی هول هستی ….”

 

 

  • “ضعف‌هام را می‌شناخت. اما سرزنشم نمی‌کرد. می‌دانست هميشه بخشی از وجود آدم رشد می‌کند به قیمت عقب ماندنِ بخش ديگرِ آن…”

 

 

  • “می رفت و درد من شروع میشد. اما همین که زخم اندکی التیام می یافت، برمیگشت . می گفت: ” هیچ کس مثل تو مرا نمی فهمد “. هیچ کس هم مثل او مرا نمی فهمید. پس مخفیانه ادامه می دادیم. اما تمام مدت ترس داشت مبادا کسی، آشنائی ، ببیندمان. بعد که این ترس ها تیغ می شد و تکه تکه می برید از روح، باز تشویقش می کردم برود. قبول نمی کرد. خسته که می شدیم از پنهان کاری و ترس، میرفت. اما با هر رفت و برگشت تکه ی دیگری از روح من به غارت می رفت. بار آخر که رفت، تازه فهمیدم که هر چیزی غرامتی دارد.”

 

 

  • “ﺑﻌﺪ ﮔﻮﺷﯽ ﺭﺍ ﮔﺬﺍﺷﺖ ﺭﻭﯼ ﺯﻣﯿﻦ ﻭ ﺭﻓﺖ ﺗﺎ ﻣﻦ ، ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺩﻩ ﺳﺎﻝﺩﻭﺭﯼ ﺍﺯ ﻭﻃﻦ ، ﺩﻭ ﺳﺎﻋﺖ ﺗﻤﺎﻡ ، ﺑﺎ ﻧﺮﺥ ﺩﻗﯿﻘﻪ ﺍﯼ ﭘﻨﺞ ﻭ ﻧﯿﻢ
    ﻓﺮﺍﻧﮏ ، ﺑﺘﻮﺍﻧﻢ ﮔﻮﺵ ﺑﺪﻫﻢ ﺑﻪ ﺻﺪﺍﯼ ﺳﮑﻮﺕ ﺑﯿﺎﺑﺎﻥ ﻫﺎﯼ ﮐﺸﻮﺭﻡ …”

 

 

  • “همان وردی که بره‌ها می‌خوانند وقتی پیشانی‌شان حنا می‌بندند تا بعد ببرندشان به قربانگاه.‌‌ همان وردی که من می‌خوانم… چون همیشه چیزی در من هست که اضافی ست”

 

 

  • “انگار رویا را متحقق میکنند اما به وقتی که وقتش نیست و در جایی که جایش نیست”

 

 

      “وردی که بره ها می خوانند”

       رضا قاسمی

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *