• “مثل یه بارقه است زیبائی.وقتی گم شود زیر خروارها گردوغبار، به یک لمحه تجلی می کند گاهی.مثل صورتی که بیرون بیفتد از پیچه.کافی است ببینی اش در آن لحظه.سرزنش مرا که شنید سر را پائین انداخت.آنوقت بود که به یک لمحه لرزه ای عبور کرد از لب هاش.و من دیدم آن بارقه را.انگار برای آنکه پایش بریده نشود از کلاس، چنگ زده بود به اعماق وجود، و آن دخترک گمشده ی درونش را یک آن به تماشا نهاده بود؛ آن زیبائی ناب!
    همین کافی بود برای کج کردنِ راه.مخصوصا که آن خط را هم دیده بودم؛ همان جلسه ی اول که طرز قرار گرفتن مچ دستش را تنظیم می کردم روی سه تار ؛ خطی مثل بریدگی تیغ.گفتم: شما خودکشی کرده اید؟ جاخورد.
    سرش را پائین انداخت.آخرین شاگرد بود، من هم کار خاصی نداشتم.گفتم:برویم کافه قهوه ای بخوریم.اینطور بود که تکه ای طلا را پیدا کردم افتاده توی لجن.”

 

 

  • “تا پيش از کشفِ عددِ صفر، بشر گمان می‌کرد که عددِ يک، ابتدای هر چيز است. قرن‌ها طول کشيد تا بفهمد که صفر هم ابتدای چيزی نيست و هميشه همه‌چيز خيلی پيش‌تر از آن شروع می‌شود که نقطه‌ی آغاز است…”

 

 

  • “می دانم خودکشی کار آدم های شجاع است؛ شاید هم آدم های ترسو؛ همان ها که پی جلب ترحم اند. اما اگر مرگ خانه کرده باشد در رگ و ریشه ات؟ در عمق هستی ات؟
    راستش، اگر زنده ام هنوز، اگر گه گاه به نظر می رسد که پُرم از جنبشِ حیات، فقط و فقط مال بی جربزه گی ست. می دانم کسی که تا این سن خودش را نکشته بعد از این هم نخواهد کشت. به همین قناعت خواهد کرد که، برای بقا ٕ، به طور روزمره نابود کند خود را: با افراط در سیگار؛ با بی نظمی در خواب و خوراک؛ با هرچیز که بکشد اما در درازای ایام؛ در مرگ بی صدا”

 

 

 

  • “و یک ضربه، فقط یک ضربه‌ی کوچک کافی‌ست تا این دیوار شیشه‌ای فرو ریزد و نمی‌زنم این ضربه‌ی کوچک را چرا که می‌ترسم؛ و نمی‌زنم این ضربه‌ی کوچک را؛ چراکه می‌ترسم؛ می‌ترسم از همه چیز…”

 

 

  • “نه این صدا نبود.لحظه ی ابتدای خلقت بودو این صدا ،صدای دو پرنده ی غریب نا پیدا که بال بال می زدند و از حنجره ی رنگ می پاشیدند به هوا؛نقش حادثه ی ازلی؛ تا من خودم را نه در سکون بعد از ظهر که در قلب حادثه ای احساس کنم که در واقع می شد در جایی بیرون از زمان و مکان.”

 

 

 

  • “سه‌تار ساز اختناق است،ویولون ساز دموکراسی. از بس صدایش لاجون است، بغض فروخورده است انگار، طنین مخفی ترس و شیدایی، می‌گویند یک نفر شنونده برایش کم است، دو نفر زیاد. اما دیده بودم حوالی سه صبح که همه‌ی اشباح مدرنیته در خواب‌اند و دیگر نه صدای رفت‌وآمد ماشینی هست نه صدای دور و درهم کارخانه‌ای، چنان رسا می‌شود این صدا که باید خفه‌اش کنی از ترس همسایه.
    دیده بودم اگر وسیله اش نکنی برای رونق دکان رازهاش را پرده در پرده باز می کند بر تو. آخر زن است این ساز (از پشت نگاهش کن،موهاش را بافته است انگار) و حساس است همانقدر که هر زنی. قهر می کند با تو. راه نمی دهد تو را به خودش اگر که نادیده بگیری اش. چقدر هم که اهل حسادت است این ساز! وقت هایی که بازی در می آورد ساز دیگری بگیر دستت، ببین چطور راه می آید با تو. “

 

 

  • “همه ی عمر از مسیر کج …
    همه ی راه ها از مسیر کج …
    خط راست خطی بود که فقط در کتاب هندسه بود.
    برای مهاجرت باید اندکی ماجراجو بود ، اندکی هم جاه طلب ؛ اندکی هم نفرت داشت از هندسه . در این مفهوم مهاجر قماربازی ست که در نبردی نهایی همه ی گذشته را داو میگذارد تا شاید آینده را ببرد .”

 

 

 

  • “پدر می گوید بخوان! هشتصد رکعت نماز خوانده ام و هنوز یک ریال هم نم پس نداده است این مردک همشهری اش. واعظ روی منبر است و من تکبیرگویان می ایستم به رکعت هشتصد و یکم. سخت است دست شستن از رویا. با ده تومان چه کتابها که نمی شود خرید! خرید که نه، اگر پدر بفهمد پاره می کند همه را. من فقط باید مفاتیح الجنان بخوانم و قرآن. از هیچکدام چیزی نمی فهمم. اما شبی دو ریال که بدهم، می توانم هرشب یک کتاب تازه اجاره کنم. “چرا نمی خوانی؟” سرم را می برم نزدیک گوش پدر:”بگو اقلا نصفش را فعلا بدهد من که هشتصد رکعت اش را خوانده ام!” از من برای پدرش که تازه فوت شده است هزار رکعت نماز خریده است به ده تومان. اگر از این هایی می خرید که کارشان فروش نماز است باید صدتومان می داد. حالا خریده است به ده تومان. اما انگار خیال دادن همین را هم ندارد. “می دهد. می دهد. حالا تو بخوان…” از لحن پدر کم کم مطمئن میشوم که خبری از پول نیست. هر دوی آنها دست به یکی کرده اند تا به زور هم که شده مرا ببرند به بهشت! سخت است دست شستن از رویا. تکبیر می گویم و می ایستم به رکعت هشتصد و دو. ولی دیگر خلوصی نیست.”

 

 

 

  • “سر همان کوچه که زمانی الما ننه دوشنبه هلنا و …می نشستند …دو پیرمرد نشسته بودند خواستم عکس بگیرم گفت :از خونه م چرا عکس میگیری عمو …گفتم برای دوستی که شاید پس از سالها اف های شانزده و هفده را ببینند تا قبل از اینکه خرابش کنند …نشد بیشتر بگیرم خجالت کشیدم.”همینگوی در یادداشت هایش میگوید: “پاریس جشن بی پایان ”
    بندر ماهشهر هم بی اغراق جشن بی پایان بود …بود و مرد کنون مرثیه گوی بیش بر خاطرات گذشته نیست …”

 

 

 

  • “شروع می کنم به خواندن ورد؛ همان وردی که برره ها می خوانند وقتی که در نی نی چشم ها برق می زند تیغه ی ساطور.”

 

 

 

“وردی که بره ها می خوانند”

 

رضا قاسمی

 

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *