انسان بی خاطره آزاد است؛ گویی مرده.

درباره جهان بلیدرانرها

ایمان شاه‌بیگی

یادآوری با نور همراه است. روشنایی از دل سیاهی اکنون. فلاش‌هایی بر زندگی گذشت. اولین نور. اولین خاطره. اولین خنده مادر. اولین دریافت«خود» از تماشای انگشتها. اولین تماشای خود در آینه. این چشم‌های من است. این لبها. اولین بار که «من» زاده شد. اولین بار که دویدیم. اولین خنکای باد. اولین باری که دلمان غم گرفت و گریستیم. کی بود اولین بار که مردیم؟ کدام خاطره؟ کدام خاطره ما را ساخت؟ کدام خاطره راه می بردمان. کدام خاطره می کشدمان؟ من هستم چون به یاد می‌آورم.

کدام حاضرتر است؟ لحظه اکنون یا خاطره؟ و البته خیالی هم هست. رویایی. رویاها. فرق خیال و خاطره چیست؟ هر دو نیستند. هر دو حاضرند. هر دو لمس می‌کنندمان. همه خاطره‌های خوب خیالند؟ باید پرسید. باید خیال‌ها را پرسید. چون من هستم چرا که به یاد می آورم. چه چیز را به یاد می‌آوردم؟ چه چیز را «می‌خواهم» به یاد بیاورم؟ آدمی یعنی حس درد خاطراتش. این است که یک انسان را می‌سازد. این گونه است که چیزی به نام عشق وجود ندارد. خیال عشق وجود دارد. سیمایی که خاطره می‌سازد از عشق. سیمایی که می‌خواهیم حفظ کنیم. سیمایی دروغین اما ضروری. برای آرام گرفتن. «بهترین خاطرات از آن اوست.» این گونه است که ما در یک استمرار گذشته زندگی می‌کنیم. درون لحظه اکنونیم اما همان بودن قدیم را، همان ساخت و همان اثر از گذشته مانده را طی می‌کنیم. ما نشخوار یک گذشته پرداخت شده‌‌ایم. فلاش‌هایی به جا مانده از خاطره‌ای که نبوده. همه اینها خیال است. برای همین است که انسان بی‌خاطره آزاد است. گویی مرده.

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *