چون شب سوم برآمد

 

گفت: ای ملک جوان‌بخت، چون قصه‌ی پیر سوم، صاحب استر، به عفریت گفت، مرا نیز حکایتی است طرفه‌تر از حکایت هردو، اجازت ده تا حدیث کنم، اگر تو را پسند افتد از باقی خون این جوان درگذر. عفریت گفت: بازگوی.

 

حکایت پیرمرد و استر

 

گفت: ای امیر عفریتان، این استر زن من بود، مرا سفری افتاد، یک سال در شهرها سفر می‌کردم. پس از یک‌سال بازگشته نیمه‌شب بود که به خانه‌ی خویش در آمدم. زن خود را دیدم که با غلامی سیاه خفته است، چون زن را چشم بر من افتاد، برخاست کوزه آبی گرفت و افسونی بر آن دمیده به من پاشید. من در حال سگی شدم، مرا از خانه براند. من از در به در آمده و در کوچه و بازار همی‌رفتم تا به دکان قصابی رسیده استخوان خوردن گرفتم. چون قصاب خواست به خانه رود من نیز بر او شتافتم. چون به خانه رسیدم، دختر قصاب مرا دید. از من روی پنهان کرده گفت: ای پدر، چرا مرد بیگانه آوردی؟ قصاب گفت: مرد بیگانه کدام است؟ دختر گفت: همین سگ مردی‌ست که زنش او را به جادویی بدین‌صورت کرده و من می‌توانم او را به صورت نخست بازگردانم. قصاب متمنی خلاصی من شد. دختر کوزه آبی خواسته افسونی بر آن دمید و‌ بر من پاشید. من به صورت اصلی خویش برآمدم.

دست و پای دختر را ببوسیدم و درخواست کردم که زن مرا به استری تبدیل کند، او نیز از آن آب اندکی به من داده گفت: چون زن خود را بینی این آب بر وی بپاش هرآنچه خواهی همان گردد. پس من آب را گرفته، بر او پاشیدم و خواستم استری گردد. در حال استری شد و آن استر این است.

عفریت از شنیدن ماجرا به شگفت آمد و از استر پرسید: این ماجرا راست است. استر سر جنبانید، و به اشارت بر صدق کلام او گواهی داد. عفریت از غایت تعجب در طرب آمد و‌ از خون بازرگان درگذشت.

چون شهرزاد قصه بدین‌جا رسانید، بامداد شد و لب از داستان فروبست.

خواهر کهترش، دنیازاد گفت: ای خواهر طرفه‌حکایتی گفتی. شهرزاد گفت: اگر از هلاک برهم و‌ ملک مرا نکشد در شب آینده خوش‌تر از این حکایت گویم. ملک با خود گفت که: طرفه‌حکایت می‌گوید این‌را نکشم تا باقی داستان بشنوم.

چون روز برآمد ملک به دیوان نشست و کار مملکت بگذرانید، وقت پسین از دیوان برخاسته به حرم‌سرای شد.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *