درباره جهان سریال «وست ورلد» اثر جاناتان نولان و لیزا جوی براساس فصل اول

ایمان شاه بیگی

(*ممکن است در این یادداشت بخشی از خطوط داستانی سریال افشا شود. ممکن است*)

خالق، انسان را در تمثال خویش آفرید. و شاید هم این، آن ایده‌‌ی دروغینی است که انسان را هدایت می‌کند. آیا در پس این جهان طرحی بوده تا انسان خداگونه شود؟ این طرح‌ها از کجا و کی در فرهنگ انسانی ریشه دوانده‌اند؟ همه این ایده‌های بزرگ فریبنده که آدمی دنبال می‌کند. فرهنگ ما پر است از اخلاقیات، ارزش‌ها و آرمان‌هایی که ما به آن‌ها باور داریم بی‌آنکه ریشه پیدایششان را بدانیم. ما به ضرورت وجودی دولت‌ها باور داریم. به گونه‌ای که اساسا تصور وجود نظم در جامعه انسانی «متمدن» بی دولت ممکن نیست. ما به ضرورت کار روزانه ایمان داریم. به احترام به بزرگترها، به تولید مثل، به شهرنشینی، به ایده تک‌همسری/ شریک واحد. مجموع این ایده‌ها انسان قرن بیست و یکم را ساخته. و تاریخی که در کتاب‌ها خوانده‌ایم اصولا پذیرش این باورها را تسهیل و لاجرم کرده‌اند. همه آنچه که ما زندگی‌مان را بر پایه آن‌ بنیان کرده‌ایم مبتنی بر ایماژها و ایده‌‌هایی است که از گذشته‌ای تجربه نشده بر ما نقل شده است. ما محصور در جهانی هستم که گویی بر یک گورستان برپا شده. ایده ما از خدا، مذهب، انسان، جهان، بایدها و نبایدها و هست‌ها و نیست عموما براساس یافته‌های محسوس فردی نیست. همه منقولند. هر روز نیز بر حجم این تحمیل، این باورهای از ناکجا آمده افزوده می‌شود. رسانه خداوند جدید، «برادر بزرگتر» عصر حاضر است که چون می‌گوید باش، می‌شود. رسانه، که اولین تصویر هر روزه ما بعد از بیداری و آخرین تصویر قبل از خوابمان است برای ما تصوری از خیر و شر کوچک و بزرگ می‌سازد. از برند جدید خمیر دندانی که «بهتر است» استفاده کنیم تا «خوب» باشیم. تا «داعش» بد بزرگی که دشمن جدید بشریت است و باید از آن متنفر باشیم. تا آن کتاب و فیلمی که باید ببینیم و آن لباسی که باید بپوشیم تا آن انتخاباتی که باید سرنوشتمان را – گویی سروشت ابدیمان را – مشخص کند و تا آن زمان همه در تعلیقیم. ذهن ما در معرض انواع تلقینات است. و این تلقینات با چنان سرعتی بر ما عرضه می‌شوند که فرصت پرسیدن چرایی را نداریم. یعنی مهم‌ترین سوال.  ایماژی از آنچه زندگی هست و باید باشد بر ما ارائه شده که زیر سوال بردنی نیست. باید با چشم دیگری ببینیم تا آن را زیر سوال ببریم چرا که چشم‌هایمان را نیز همین جهان تلقینات به ما داده‌اند.

جهان وست ورلد بر پایه یکی از کهن‌ترین – و البته آشناترین – تمثیل‌های فلسفی بنا شده: عالم مثل افلاطون. ربات‌ها همان زندانیان دربندی هستند که تنها سایه‌هایی از جهان حقیقی را می‌بینند و فکر می‌کنند جهان حقیقی تنها همین سایه‌هاست. سایه‌هایی که خدایگان در برابر چشمهای آن‌ها قرار دادند. تمثیلی که به مرور از جنبه معنوی و سفر درونی در خود که شاید مقصود اولیه افلاطون بود از قرن نوزدهم جای خود را به جنبه‌های سیاسی‌ – اجتماعی‌تری دارد. ایده «آگاهی کاذب» که در فلسفه مارکسیستی خصوصا توسط انگلس مطرح شد تعبیر دیگری از تمثیل عالم مثل است. انگلس معتقد بود پرولتاریا در بند تصویری است که سرمایه‌داری از مفهوم زندگی و جایگاه و نقش محتوم افراد درون طبقات اجتماعی خود فرض کرده است. و تو نمی‌توان با تصویری که تو را ساخته مبارزه کنی. چرا که هر شناختی که از خود و زندگیت داری بخش از همان تصویر است. براساس این ایده مفهوم تاریخ قابل مناقشه است. کدام تاریخ؟ در واقع آیا این تاریخی که چنین نظم کنونی را بر ما تلقین می‌کند، که وجود دولت و قوای سه گانه و خانواده و اخلاقیات و مفهوم خیر و شر را ضروری می‌انگارد، که ما را ثمره طبیعی زندگی گذشتگان و آزمون و خطاهای آنان می‌داند، آیا این یک تاریخ واقعی است یا تاریخی جهت‌مند و کاذب در جهت حفظ نظم کنونی که در راستای منفعت طبقه حاکم/ خدایگان کاذب است؟ این تاریخ کاذب به انسان معاصر تصویرهای معدود و مشخصی از آنچه باید دنبال کند داده است. یعنی مجموع قابل شمارشی از آمال‌ها، آرزوها، خواستنی‌ها. گویی ما ربات‌هایی هستیم که به صورت نظام‌مند برنامه‌ریزی می‌شویم که چگونه زندگی کنیم، محدوده‌های خواسته‌هایمان چه باشد، محدوده به دست‌آوردنی‌هایمان چه باشد، تا کدام جغرافیا بتوانیم در طول زندگیمان پیش‌برویم و چگونه بمیریم.

پاسخ نولان و همسرش لیزا جوی به چگونگی از بین بردن چنین انقیادی همان پاسخ کهن افلاطون است. باید آگاهی کاذب را شکست. به خودآگاهی رسید و در درون خود سفر کرد. چشم‌هایی تازه یافت و جهان حقیقی را در پس سایه‌ها دید. به خدایگان کاذب پشت کرد و مسیر «خود» را انتخاب کرد. مسیری که همه‌چیزش را «خود» بازتعریف می‌کند. اخلاقیات، هنجارها، آرمان‌ها، قانون‌ها. اما جهان معاصر پیچیده‌تر از عصر افلاطون است. حتی اگر به خودآگاهی برسیم و بتوانیم حقیقیت را از جعل تشخیص دهیم همچنان محصور در باید ها و نبایدهای بیرونی هستیم. در واقع جای کمی برای دیوانگی/ بیداری مانده. خدایگان کاذب تنها مالک ذهن و تن ما نیستند بلکه جغرافیای زیستی ما را هم به مرور از آن خود کردند. محدوده کمی برای فرصت «خود» باقی ماندن مانده که در محدوده قوانین جعلی خدایگان جدید نباشد. پس تو بعد از بیداری تنها یک محدوده برای رها ماندن داری. درون دنیای ذهنت.

نولان و جوی توانستند روایت خود از جهان کریچتون را به نحوی اجرا کنند که قابلیت تفسیر متنوع‌تر و متعددتری را نیز داشته باشد اما فصل اول سریال از نظر زمان‌بندی و شتاب ارائه اطلاعات دچار مشکل است و حجم عظیمی از گره‌ها تنها در دو قسمت پایانی باز می‌شود که ممکن است بخشی از تماشاگرانش را تا آن زمان از دست بدهد. قصه‌ای/ کتی که برای این ایده / دکمه دوخته شده نیز حفره‌های ریز و درشتی دارد اما در مجموع می‌تواند «حرفش» را بیان کند و این اصولا ضعف آثار نولان‌ها نیز هست. گاهی حس می‌کنی بیش از حد آن جنبه بیرونی (قصه) را سرسری می‌گیرند و بیشتر شیفته ایده (حرف) خود شدند. کاری که کوبریک، مرشدشان، استاد آن بود. یعنی چنان قصه و سیمای بیرونی جذابی بر روی ایده‌ات استوار سازی که فهم آن ایده درونی تنها با مرور چندباره اثر/ هزارتو ممکن باشد.

 

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *