چون شب پنجم برآمد

 

گفت: ای ملک جوان‌بخت، چون صیاد به عفریت گفت تا عیان نبینم باور نمی‌کنم، عفریت دودی گشته بر هوا بلند شد و به خمره اندر فرو آمد. فی‌الحال صیاد مهر بر سر خمره گذاشت و بانگ بر عفریت زد که بازگوی اکنون با تو چه کار کنم؟ عفریت خواست که بیرون آید نتوانست که صیاد او را به زندان کرده و مهر سلیمان نبی بر آن گذاشته بود، پس صیاد خمره را گرفته به کنار دریا شد. عفریت گفت: چه می‌خواهی بکنی. گفت: تو را به دریا خواهم افکند که تا ابد در آنجا بمانی.

عفریت بنالید و گفت: مهر از سر خمره بردار که به پاداش نیکو خواهی رسید. صیاد در جواب گفت: دروغ می‌گویی و مثل من و تو مثل وزیر یونان و حکیم رویان است و آن این بوده که:

 

حکایت وزیر یونان و حکیم رویان

 

در زمین فرس و رویان ملکی بود که ملک یونانش می‌گفتند و‌ در تن وی برص بود که اطبا از معالجه‌ی آن عاجز بودند. روزی حکیمی سال‌خورده به آن شهر آمد که حکیم رویان نام داشت و سود و‌ زیان گیاهان را خوب می‌دانست. پس شنید که تن ملک برص دارد و اطبا از علاج آن عاجز آمده‌اند. به حضور ملک شد و‌ طبیبی خود را عرضه نمود و گفت: شنیده‌ام که تنت را ناخوشی برص فرا گرفته، می‌خواهم علاج کنم بی‌آنکه شربتی بخورانم و ‌روغنی بمالم. ملک در عجب شد و گفت: چگونه چنین معالجه خواهی کرد؟ و اگر چنین کنی آرزوهای تو را برآورم، اما بگو چه روز و چه هنگام معالجه خواهی کرد؟ ای حکیم در این کار بشتاب! حکیم رویان زمین بوسیده به منزل بازگشت و‌ به معالجت آماده شد.

چون ملک با گوی و‌ چوگان به میدان شد، حکیم رویان پیش آمد و چوگان برگرفته به ملک داد و گفت: چنین بگیر و‌ به قوت بازو بر گوی بزن تا دست و‌ تنت خسته شود و ‌دارو بر دست تو نفوذ کند و تن را فرو گیرد، آنگاه به خانه بازگرد و به گرمابه شو، زمانی نیز بخواب که عافیت یابی، والسلام.

ملک یونان سوار گشته چوگان بگرفت و‌ بر گوی همی‌زد تا دست و تنش خسته شد. حکیم رویان دانست که دارو بر تن او نفوذ کرده گفت: اکنون به خانه بازگرد و به گرمابه شد. ملک به خانه رفته به گرمابه شد. پس از شست و شوی از گرمابه به بیرون آمده بخوابید، چون از خواب برخاست دید بدنش از ناخوشی پاک گشته به سیم سفید همی‌ماند. شادمان و خرسند گردید.

روز دیگر حکیم به بارگاه شد و ‌زمین ببوسید و‌ به طرف بساط ایستاد و گفت:

تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد // وجود نازکت آزرده از گزند مباد

سلامت همه آفاق در سلامت توست // به هیچ حادثه شخص تو دردمند مباد

بعد از خوانده شدن این شعر توسط حکیم، ملک برپاخاسته و او را در پهلوی خویشتن بنشاند. پس از آن خان‌های طعام بنهادند و خوردنی بخوردند و تا پسین به صحبت و منادمت بنشستند، آن‌گاه ملک هزار دینار زر و هدیه‌های گران‌بها به حکیم داد. حکیم به خانه بازگشت. ملک خرسند شد و حکیم را سپاس همی‌گفت.

چون روز دیگر شد، ملک به دیوان برنشست و حکیم نیز به بارگاه آمد و زمین ببوسید. ملک او را در پهلوی خود جای داد، چون حکیم خواست برگردد، ملک هزار دینار زر با خلعت‌های و هدیه‌ها بدو داد. ملک را با حکیم کار بدین‌جا رسید. اما وزیر ملک، مردی بخیل و بدخواه بود. چون بخشش‌های ملک را بدید بر او رشک برد و بدخواهی او را در دل گرفت و‌ به پیشگاه ملک یونان رفته زمین نیاز بوسه داد و گفت: ای ملک، بندگان درگاه را فرض است که ملک را از آنچه می‌بینید آگاه کنند و پندی را که سودمند باشد، باز گویند.

ملک گفت: پند بازگوی.

وزیر گفت: پیشینیان گفته‌اند هرکه در عاقبت کارها اندیشه نکند به رنج اندر افتد. من ملک را در طریق ناصواب می‌بینم، بر دشمن و بدخواه خویش چندین عطا و بخشش می‌کند. از این کار بسی هراس دارم. ملک چون این بشنید، چهره در هم شد و رنگش پریدن گرفت و از وزیر پرسید که بدخواه کیست؟

وزیر گفت: حکیم رویان دشمن جان ملک است.

گفت: چگونه بدخواه است که بی‌زحمت معالجت، مرا از رنج چنان ناخوشی خلاص کرد، اگر من او را انباز مملکت و پادشاهی خود کنم هنوز پاداش صد یک نیکویی او نخواهد بود، گمان دارم که تو این سخن را از رشک گفتی و همی‌خواهی که من او را کشته و بعد پشیمان شوم، بدان سان که ملک سندباد پشیمان شد.

چون قصه بدین‌جا رسید بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فروبست.

دنیازاد گفت: ای خواهر طرفه‌حدیثی گفتی.

شهرزاد گفت: اگر ملک مرا زنده گذارد، شب آینده طرفه‌تر از این حدیث کنم.

ملک با خود گفت که: این را نکشم تا باقی داستان بشنوم.

چون روز برآمد شهرباز در دیوان نشست و تا پسین به کار مملکت مشغول بود، سپس برخاسته به قصر اندر شد.

 

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *