چون شب ششم برآمد

 

شهرزاد گفت: ای ملک جوان‌بخت، وزیر گفت: چون است آن حکایت؟

 

حکایت ملک سندباد

 

گفت: شنیده‌ام که ملکی از ملوک پارس همیشه به نخجیر رفتی و تفرج دوست داشتی و شاهینی داشت که دست‌پرورده بود و شب و روز او را از خود دور نمی‌کرد و طاسی زرین از برای آن شاهین ساخته و از گردنش آویخته بود که هنگام تشنگی آب از طاس می‌خورد. روزی ملک، شاهین به دست با غلامان به نخجیرگاه شده دام بگستردند. غزالی به دام افتاد، ملک گفت: هرکس که غزال از پیش او رد شود خواهم کشت.

سپاهیان به غزال گرد آمدند. غزال به سوی ملک بیامد و از بالای سر ملک بجست. غلامان به یکدیگر نگاه کردند. ملک با وزیر گفت: چه می‌گویند؟

گفت: ای ملک، تو گفته بودی که غزال از پیش هرکس بجهد او را بکشی. اکنون غزال از پیش تو جسته.

ملک گفت: از پی غزال خواهم رفت تا آن را به دست آورم.

پس ملک از پی غزال بتاخت و شاهین بر سر غزال نشسته به چشمانش همی‌زد تا آنکه غزال کور گشت و گریختن نتوانست. آنگاه ملک رسیده غزال را ذبح کرد و از فتراکش بیاویخت و لیکن بسیار تشنه شد. به سایه‌ی درختی آمده دید که آبی قطره قطره از درخت همی‌چکد، تاس را از گردن شاهین بگرفت پر از آب کرده خواست بخورد، شاهین پری بر طاس زد و آب بریخت. ملک دوباره طاس را پر از آب کرده چنان یافت که شاهین تشنه است، آب به پیش شاهین گذاشت شاهین به طاس زده آب ریخت. ملک باز آن را پر از آب کرد و به پیش اسب گذاشت شاهین پر زده آب بریخت، ملک در خشم شد و گفت: نه خودت آب خوردی و نه اسب را گذاشتی که آب بخورد.

تیغ برکشیده پرهای شاهین را بینداخت. شاهین اشارت بر ملک نمود که برفراز درخت نگاه کند. ملک نگاه کرد ماری دید که زهر از آن مار قطره قطره می‌چکد، آنگاه از بریدن پرهای شاهین پشیمان گشته، آن را به دست گرفته به مقر خود بازگشت. غزال را به خوان‌سالار سپرده خود بر تخت نشست و شاهین در دست داشت. پس شاهین فریادی برکشید و بمرد. ملک پشیمان ‌و محزون شد.

چون بدین‌جا رسید وزیر گفت: ای ملک، اگر نصیحت بپذیری برهی و اگر نه هلاک شوی، چنانچه وزیر به پسر پادشاه حیلت کرده هلاک شد.

ملک گفت: کدام است آن حکایت؟

 

حکایت ملک‌زاده و وزیر

 

وزیر گفت: شنیده‌ام که ملکی از ملوک، پسری داشت. پس خواست به نخجیر شود، ملک وزیر را با او بفرستاد. ایشان شکار همی‌کردند تا اینکه به غزالی برسیدند.

وزیر گفت: این غزال را بگیر.

ملک‌زاده اسب بتاخت. او و غزال از دیده‌ی سپاه ناپدید شدند. ملک‌زاده در بیابان به حیرت اندر بود، که به کجا رود. آنگاه دختری بدید گریان. با او گفت: کیستی و از بهر چه گریانی؟

دختر گفت: من دختر ملک هند بودم، سوار گشته به نخجیر شدم مرا خواب در ربود. از اسب به زیر افتاده و راه به جایی ندانستم.

ملک‌زاده بر او رحمت آورد و او را برداشته به زین گذاشته همی‌رفت تا به جزیره‌ای برسید. دختر از ملک‌زاده درخواست کرد که او را از زین فرود آورد، چون فرود آمد، دید که غولی‌ست بدشکل و مهیب و فرزندان خود را به پیش خود می‌خواند و می‌گوید که آدمی فربه از بهر خوردن آوردم.

ملک‌زاده چون این بشنید دل به مرگ نهاد. غول گفت: چرا ترسانی؟ آخر تو ملک‌زاده‌ای؟ چرا به مال پدر از چنگ دشمن به در نمی‌روی؟

ملک‌زاده گفت: دشمن من از من جان همی‌خواهد نه زر.

غول گفت: چرا راه از خدا نمی‌خواهی؟

ملک‌زاده سر به آسمان کرده به درگاه خدا نالید. غول چون این بدید از ملک‌زاده به کناری رفت.

ملک‌زاده به پیش پدر بازگشت و حدیث وزیر گفتی با پدر.

چون قصه بدین‌جا رسید بامداد شد و‌ شهرزاد لب از داستان فروبست.

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *