چون شب هفتم برآمد

 

حکایت بازرگان و طوطی

 

شاه گفت: ای وزیر داستان تو را شنیدم و خوش طرفه‌حدیثی بود اما می‌ترسم مثل آن بازرگان شود که ندانسته و نسنجیده زن زیبا و قشنگ خود را کشت و پشیمان شد.

وزیر گفت: چون است آن حکایت؟

شاه گفت: بازرگانی بود دنیا دیده و سرد و گرم روزگار چشیده. زنی داشت، زیبا و دلارام و حبیبه‌نام. روزی او را سفری پیش آمد و عازم شد. طوطی قشنگی داشت. او را به زن خود سپرد و حرکت کرد. زن به این طوطی مأنوس شد. به‌طوریکه یک دم بی او نمی‌توانست باشد. غلام هرروز صبح و شام طوطی را از قفس بیرون می‌آورد و نوازش می‌کرد و می‌گفت: ای حبیبه من تو را دوست دارم.

چون او واقعاً زن بازرگان را دوست می‌داشت اما کوچک‌ترین کلمه‌ای به زن ابراز نکرده بود. این جمله را آنقدر تکرار کرد که طوطی خوب یاد گرفت. یک سال تمام گذشت. بازرگان از سفر آمد و زن زیبای خود را در آغوش کشید، اما هنوز از نشئه‌ی بوس و کنار سرمست نشده بودند که طوطی فریاد زد: ای حبیبه من تو را دوست دارم.

بازرگان به شنیدن این حرف با تغیر برخاست و زن را مخاطب ساخته گفت: راست بگو در غیاب من با چه کسی همراز بودی؟

این حرف بر زن بسیار ناگوار آمد، چون که او هیچ انتظار نداشت که شوهرش درباره‌ی وی بدین‌طریق قضاوت کند و لذا در جواب او پرخاش‌کنان گفت:

عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت // که گناه دگری بر تو نخواهند نوشت

من اگر نیکم و گر بر بد تو برو خود را باش // هرکسی آن درود عاقبت کار که کشت

خشم شوهر به شنیدن این حرف افزون شد. در دم تیغ بر کشید و سینه‌ی زن بشکافت و طوطی را برداشت و به اتفاق غلام که در آستان در بود بر استری سوار شد و حرکت کرد. همین که چند فرسخی از شهر دور شدند، خستگی بر آن‌ها غلبه کرد و به دستور بازرگان غلام سفره‌ای گسترد و خوراکی بر آن نهاد، بازرگان بر سر سفره نشست، اما هیچ از فکر حبیبه بیرون نمی‌رفت. در این موقع طوطی به سخن آمد و گفت: ای حبیبه من تو را دوست دارم.

اشک از چشم بازرگان جاری شد. غلام گفت: ای خواجه می‌بینم که به شنیدن این حرف گریان شدی. نمی‌دانم که بعد از سفر طولانی چرا با عجله از خانه بیرون آمدی و چند روزی توقف نکردی و باز نمی‌دانم که چرا گریه می‌کنی؟ ولی می‌توانم بگویم که از شنیدن صدای طوطی غمگین شدی.

بازرگان گفت: راست گفتی غلام، اما علت اینکه چرا خانه را زود ترک کردم نپرس. ولی همینقدر بدان‌که دیگر بدین‌جا برنمی‌گردیم.

غلام گفت: پس خاتون را چه می‌کنی؟

بازرگان گفت: دیگر خاتونی وجود ندارد. او در غیاب من با دیگران سر و سری داشته و تو را هم غافل کرده است. اما او نتوانسته که این طوطی ناظر است و گفته‌های آن‌ها را می‌شنود و می‌گوید.

در این موقع طوطی یک مرتبه‌ی دیگر آن جمله را تکرار کرد.

بازرگان گفت: بله من او را به جرم خیانت کشتم.

غلام که ماجرا را دانست گریه‌کنان خود را به پای بازرگان انداخت و گفت: آه خواجه، به خدا او بی‌تقصیر بود. این من بودم که جلوی زبان خود را نگرفتم و باعث قتلش شدم و به عشق شوم اقرار کرد.

بازرگان که این بشنود در حال دیوانه شد و فریاد زنان به کوه گریخت و تا آخر عمر با جنون به سر برد.

حال ای وزیر، من از این قضاوت می‌ترسم.

وزیر گفت: تو نیز ای ملک، اگر به گفته‌ی حکیم رویان دل بنهی در کشتن تو تدبیری کند و به زودی کشته شوی چنان‌که در بهبود تو تدبیر کرد.

ملک یونان گفت: راست گفتی، او چنان که به آسانی مرا از برص خلاص کرد تواند که دست گلی به من دهد که من آن‌را بو کنم و هلاک شوم، اکنون بازگوی رای صواب کدام است؟

وزیر گفت: ای ملک، به راحت اندر باش.

در حال ملک حکیم بخواست. حکیم رویان حاضر آمد و آستان ملک را بوسه داد و او را سلام. گفت:

خدایگان جهانا خدای یار تو باد // سعادت ابدی جفت روزگار تو باد

به هر کجا که زنی تیغ دست دست تو باد // به هر کجا که نهی پای کار تو باد

و باز برخواند:

فخر کن بر همه شاهان که تو را شاید فخر // ناز کن بر همه میران که تو را زیبد ناز

کوی فتح و ظفر اندر خم چوگان تو باد // چون دل محمود اندر خم زلفین تو باد

و باز گفت:

اندیشه رفتن به سمندت ماند آتش // به سنان دیو بندت ماند

خورشید به همت بلندت ماند // پیچیدن افعی به کمندت ماند

پس حکیم رویان ابیات به انجام رسانید.

ملک گفت: تو دانی که از بهر چه خواستمت؟

حکیم گفت: لا یعلم‌الغیب الی‌الله.

ملک گفت: تو را از بهر کشتن آورده‌ام. آنگاه ادامه داد: تو جاسوسی و به قصد کشتن من آمدی. پیش از آنکه تو مرا بکشی من تو را بکشم. آنگاه ملک، جلاد را خواست و به کشتن حکیم اشارت فرمود.

حکیم گفت: مرا مکش که خدا تو را نکشد.

ملک گفت: تا تو را نکشم ایمن نتوانم زیست و همی‌ترسم که با اندک چیزی مرا بکشی، چونان که چوگان به دست من داده از برص خلاصم کردی.

حکیم گفت: ای ملک پاداش نیکویی من نه این است!

ملک گفت: ناچار باید کشته شوی.

حکیم رویان هلاک خویش یقین کرده محزون شد و بگریست و از نیکویی که با ملک کرده بود پشیمان گشت و گفت:

قحط وفا است در بنه آخرالزمان // هان، ای حکیم پرده‌ی عزلت بساز هان

تو غافل و سپهر کشند رقیب تو // فرزانه خفته سگ دیوانه پاسبان

آنگاه جلاد پیش رفته شمشیر برکشید و کشتن را اجاره خواست.

حکیم رویان بگریست و با ملک گفت:

ای بر سر خلق سایه‌ی عدل خدای // بخشودنی‌ام بر من مسکین بخشای

پس از آن بگریست و گفت: ای ملک، پاداش من نه این بود. تو مرا پاداش همی‌دهی چنان که نهنگ صیاد را.

ملک گفت: چون است حکایت نهنگ با صیاد.

حکیم گفت: ای ملک بر زیر تیغ چگونه توانم حدیث کنم، تو از خون من در گذر به غریبی من ببخشای که خدای تعالی بخشندگان را ببخشاید.

پس در آن هنگام یکی از خاصان پایه‌ی سریر ملک‌زاده را بوسید و گفت: ای ملک از او در گذر که ما گناهی از او ندیده‌ایم.

ملک گفت: اگر من او را نکشم خود کشته شوم. مرا گمان این است که او جاسوسی‌ست به قصد کشتن من آمده به ناچار او را باید کشت.

چون حکیم دانست که ناچار کشته خواهد شد گفت: ای ملک، اکنون به کشتنم آستین بر زده‌ای، مرا دستوری ده که به خانه‌ی خویش روم و وصیت بگذارم و مرا کتابی‌ست برگزیده، او را آورده بر تو هدیه کنم.

چون قصه بدین‌جا رسید بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فرو بست.

One thought on “هزار و یک شب”

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *