داستان ذیل اولین بار در سال 1983 در نشریه نیویورکر منتشر شد. سپس در سال 1993 در مجموعه فیل ناپدید می‌شود در کنار 16 داستان کوتاه دیگر موراکامی چاپ شد. این اولین ترجمه اثر به فارسی است. لی چانگ-دونگ فیلمساز مشهور کره‌ای در سال 2018 فیلمی براساس این داستان ساخته است.

سوزاندن

هاروکی موراکامی

ایمان شاه بیگی

دانلود فایل پی دی اف داستانbarn burning

توی جشن عروسی یکی از آشناهام دیدمش و با هم صمیمی شدیم. الان سه ساله که از این قضیه می‌گذره. حدود یک نسل اختلاف سنی با هم داشتیم – اون بیست سالش بود و من سی و یک – اما این مشکلی ایجاد نکرد. در اون دوران من کلی چیز دیگه داشتم که نگرانشون باشم و اگه بخوام کاملا صادق باشم وقت فکر کردن به اختلاف سنی رو نداشتم. و اختلاف سنی‌مون اون رو هم از همون ابتدائش اصلا اذیت نمی‌کرد. من متاهل بودم، اما اینم براش مساله‌ای نبود. مسائلی مثل سن، خانواده و درآمد برای اون دقیقا مثل سایز کفش و گام‌های صدا و شکل ناخن‌های یه آدم بودن. چیزایی که فکر کردن بهشون باعث تغییرشون نمیشه. و باید گفت که خب حق هم داشت.

ظاهرا به عنوان مانکن تبلیغاتی یه جایی کار می‌کرد تا بتونه خرج تحصیل کلاسای پانتومیم یه معلم مشهوری رو در بیاره. با این‌حال اوضاع کاریش خیلی جالب نبود و معمولا کارایی که مدیربرنامه‌اش براش جور می‌کرد رو رد می‌کرد و خب باید گفت اوضاع مالیش بهم ریخته بود. اما هر چقدر که از نظر درآمدی کم می‌آ‌ورد رو با حسن‌نیت‌ دوست‌پسرهای متعددش جبران می‌کرد. طبیعتا، من نمی‌تونم به طور قطعی در این زمینه نظر بدم، اینا چیزایی بود که من از حرف‌های مختلفش تونسته بودم سرهم کنم و به نتیجه‌ای برسم.

با این‌حال نمی‌خوام ذره‌ای هم این نگاه رو ایجاد کنم که اون بخاطر پول با پسرا می‌خوابید. هرچند هر از چندگاهی تو موقعیتش قرار می‌گرفت. اما حتی اگر هم این‌کارو می‌کرد خیلی مساله اساسی‌ای نبود. مسائل اساسی خیلی ساده‌تر از این حرفا بودند. اون هر چیزی که بود سادگی بی‌آلایشی داشت که آدمای بخصوصی رو جذب خودش می‌کرد. مردهای بخصوصی که فقط در پناه این سادگی او می‌تونسنتد هر حسی که در درونشون پنهانه رو ابراز کنند. می‌دونم که خیلی توضیح روشنی نیست اما خود او هم قبول داشت که همین سادگیشه که عصای دستشه.

البته خب معلومه که این شیوه زندگی نمی‌تونه تا ابد ادامه داشته باشه (که اگه اینطور بود باید کل سازوکار کهکشان رو وارونه می‌کردیم.) موقعیت‌های این‌چنینی برای اون وجود داشت اما فقط تحت شرایط خاص و برای یک دوره خاص. دقیقا مثل قضیه «پوست کندن پرتقال ماندارین.»

-گفتی «پوست کندن پرتقال ماندارین؟»

اوایل که همو شناختیم بهم گفت داره پانتومیم می‌خونه.

من بدون اینکه خیلی متعجب به نظر بیام گفتم: «اوه، واقعا؟». دخترای جوون این روزا هر کدوم سرشون به همچین کارایی گرمه. جدای از این، او هم خیلی به نظر نمی‌رسید که دختر اهل کار و مصممی باشه.

وقتی اینو بهم گفت شروع کرد به «پوست کندن پرتقال ماندارین». عینا همین کار رو کرد. یعنی با پانتومیم. انگار یه ظرف شیشه‌ای خیالی از پرتقال سمت چپش داشت و یه ظرف خیالی سمت راستش برای اینکه پوست پرتقال‌ها رو بریزه توش. دستشو می‌برد و یه پرتقال خیالی برمی‌داشت، بعد آروم پوستشو می‌کَند، یه تیکه می‌گذاشت دهنش، پالپ‌ها رو از دهنش در میاورد و آخر سر هم وقتی همه پرتقال رو خورده بود پوست‌های کنده شده رو می‌انداخت توی ظرف شیشه‌ای سمت راستش. همین‌کارو پشت هم ادامه داد. با این‌که به نظر شاید کار خاصی نیاد اما اگر دقیق بخوام بگم تماشای همین پانتومیم «پوست کندن پرتقال ماندارین» اون برای ده، بیست دقیقه – در حالیکه که ما داشتیم همزمان مکالمه معمولی خودمون رو پشت پیشخوان بار هم انجام می‌دادیم – باعث شد که حس کنم بدون هیچ تردیدی واقعیت محیط اطرافم رو دارم از دست می‌دم. انگار همه‌چیزای دیگه غیرواقعی بود و اون پرتقا‌لهای خیالی حقیقی بودند. در ساده‌ترین لفظ اگر بخوام بگم حس ناخوشایندی بود. اون موقع که می‌خواستن آیشمن {آدولف آیشمن مسئول اداره امور مربوط به یهودیان حزب نازی در دوران جنگ جهانی دوم- م} رو در اسرائیل محاکمه کنند یه بحث‌هایی در مورد اینکه چه مجازاتی براش مناسب‌تره و مستحق‌تره در گرفت، یکی از اونها این بود که توی یه اتاق حبسش کنن و هوا رو به تدریج از اتاق خارج کنند. نمی‌دونم آیشمن آخر سر چطجوری مرد اما من در لحظه تماشای اون پانتومیم همچین حسی داشتم.

گفتم: «به نظر میاد خیلی بااستعدادی تو این کار»

گفت: «نه کار خاصی نیست. خیلی به استعداد مربوط نمیشه. مساله این نیست که به خودت بقبولونی که پرتقالی در اینجا هست، بلکه باید فراموش کنی که پرتقالی وجود نداره. فقط همین.»

گفتم:« شبیه آموزه‌های ذن شد»

اینجا بود که ازش خوشم اومد.

معمولا خیلی همدیگه رو نمی‌دیدیم. شاید ماهی یکبار یا نهایتا دوبار. من بهش زنگ می‌زدم و دعوتش می‌کردیم بریم یه جایی. می‌رفتیم رستوران یا بار یه چیزی می‌خوردیم. خیلی حرف می‌زدیم؛ اون به من گوش می‌داد و منم به هر چی که اون می‌گفت گوش می‌دادم. به سختی می‌شد بین ما یه موضوع مشترک برای حرف زدن پیدا کرد اما خب که چی؟ ما تبدیل شدیم به رفقای هم. البته خب من بودم که پول همه غذاها و نوشیدنی‌ها رو می‌دادم. بعضی وقتا هم اون بهم زنگ می‌زد، معمولا وقتی که پولی تو بساط نداشت و دلش می‌خواست یه غذای خوبی بخوره. این موقع‌ها باورکردنی نبود که چه مقدار غذا می‌تونه بخوره.

وقتی با هم بودیم من واقعا می‌تونستم آرام بگیرم. همه کارایی که دلم نمی‌خواست انجامشون بدم و همه کارای پیش‌پا افتاده‌ای که هیچ وقت هم به سرانجامی نمی‌رسیدن و ایده‌های در هم و برهمی که تو ذهن آدمهای کله خرابی مثل من بود رو وقتی با او بودم از یاد می‌بردم. در واقع قدرت عجیبی بود که اون داشت. نه اینکه حرفهایی بزنه که خیلی عمیق باشن. نه. حتی وقتی که حرفهای سطحی می‌زد که من خیلی محترمانه نادیده‌اشون میگرفتم باز هم تنها شنیدن تن صداش برای گوشهام آرامش‌بخش بود. مثل تماشای حرکت ابرها در منتها الیه افق.

البته من هم حرف می‌زدم. همه جور حرفی از مسائل شخصی تا حرفهای معمولی، همه افکار بی‌شیله و پیله و صادقانه‌ام رو بهش می‌گفتم. فکر کنم اون هم متقابلا بدون هیچ جوابی زیاده‌گویی‌هایی گاه و بیگاه من رو صرفا می‌شنید و گذر می‌کرد. چیزی که دقیقا من می‌خواستم هم همین بود. دنبال همدردی و فهمیده شدن نبودم.

دو سال پیش بود که پدر او به دلیل نارسایی قلبی مرد و پول کمی به او رسید. حداقل او اینطور می‌گفت. می‌گفت که می‌خواد با این پول به آفریقای شمالی سفر کنه. اینکه چرا آفریقای شمالی رو نمی‌دونم، اما اتفاقا کسی رو توی سفارت الجزایر می‌شناختم پس به اونجا معرفیش کردم. اینطور شد که او تصمیم گرفت به الجزایر بره. و وقتی همه چی نهایی شد من تا فرودگاه همراهیش کردم. همه چیزی که داشت با خودش می‌برد یه ساک درب و داغون از لباساش بود. وقتی به سر و وضعش نگاه می‌کردی که داشت وارد بخش کنترل وسایل می‌شد آدم پیش خودش فکر می‌کرد که این دختر داره از افریقا برمی‌گرده نه اینکه تازه داره میره اونجا.

به شوخی گفتم: «ببینم واقعا قراره صحیح و سالم به ژاپن برگردی دیگه؟»

به تمسخر گفت: «آره حتما برمی‌گردم.»

سه ماه بعد برگشت. سه کیلو لاغرتر و شیش درجه تیره تر شده بود. همراهش دوست پسر جدیدش بود. اینطور معرفیش کرد که توی یه رستوران الجزایری با هم آشنا شدن. ژاپنی‌های کمی تو الجزایر هستند و همین طوری شده که این دو تا همدیگه رو پیدا کردند و صمیمی شدن. تا جایی که می‌دونم این یارو اولین شریک عاطفی واقعی و طولانیش بود. پسره نزدیکای سی سالش بود، بلند قد و خوش بدن، و البته بسیار در کلامش مودب. و می‌شد اون رو در دسته آدمهای خوش‌چهره گذاشت. در هر حال در نگاه من آدم خوبی به نظر می‌رسید؛ دستای بزرگ و انگشتهای کشیده‌ای داشت.

دلیل اینکه اینقدر از این پسر می‌دونم اینه که وقتی به ژاپن برگشتن من رفتم فرودگاه دیدنشون. یه تلگرام غیرمنتظره از بیروت برام اومد که توش یه تاریخ و یه شماره پرواز بود. فقط همینا. به نظر می‌رسید که دختره می‌خواسته برم فرودگاه ببینمش. وقتی که هواپیما نشست – البته با چهار ساعت تاخیر به دلیلی بدی هوا، که در طول اون من مجبور شدم سه تا مجله رو کلمه به کلمه بخونم – اونا دست تو دست همدیگه از گیت فرودگاه اومدن بیرون. شبیه زوج‌های تازه ازدواج کرده خوشبخت بودن. وقتی دختره ما رو به هم معرفی کرد پسره بهم بلااختیار دست داد. از اون دست دادن‌های محکمی که آدمایی که مدت طولانی خارج بودن میدن. بعدش رفتیم به یک رستوران. دختره گفت داره می‌میره که یه کاسه تمپوره و برنج بخوره؛ در همون حال منو پسره یه آبجویی با هم زدیم. پسره گفت که تو کار تجارته اما جزییات بیشتری بهم نداد. دقیق نفهمیدم که دلش نمی‌خواست از کار حرف بزنه یا فقط می‌خواست منو از صحبت کردن درباره مسائل حوصله‌سربر کاری نجات بده. و البته راستش من هم خیلی حوصله نداشتم از تجارت چیزی بدونم برای همین تحت فشار قرارش ندادم. با موضوعات کمی که برای گفتگو مونده بود بحث به میزان امنیت خیابونای بیروت و وضعیت توزیع آب در تونس محدود شد. به نظر می‌رسید بسیار نسبت به وضعیت مسائل شمال آفریقا و خاورمیانه انسان مطلعیه. در اینجا بود که دختره که تمپوره‌اش رو خورده بود خمیازه‌ای کشید و اعلام کرد که خوابش میاد. من حتی یجورایی انتظار داشتم همونجا بگیره بخوابه. اون از اون آدمایی بود که می‌تونست هر جایی بخوابه. پسره گفت که اونو با تاکسی می‌رسونه خونه و منم گفتم که با مترو میرم چون سریع‌تر می‌رسم. حالا اینکه چرا دختره از من خواسته بود تا فرودگاه بیام رو متوجه نشدم.

پسره که حس ناخوشایند منو فهمیده بود گفت: «از اینکه دیدمت خیلی خوشحالم.»

منم گفت: «منم همینطور»

بعد از اون چند بار دیگه پسره رو دیدم. هرباری که دختره رو می‌دیدم پسره هم باهاش بود. هر وقت قرار می‌گذاشتیم اون با ماشین اسپرت نقره‌ای آلمانیش می‌رسوندش. من خیلی تو زمینه ماشین سررشته ندارم اما ماشینش شبیه اون خودروهای شیکی بود که تو فیلمای سیاه و سفید فلینی می‌دیدی. یقینا ماشینی نبود که با درآمد معمول بشه سوارش شد.

یه دفعه به دختره گفتم: «پسره خیلی پولداره»

+ بدون هیچ علاقه‌ای گفت: «آره… فک کنم»

-«واقعا توی تجارت اینقدر پول میشه در آورد؟»

+«تجارت؟»

-به من که اینطوری گفت. گفت تو کار تجارته.

+باشه پس گمون کنم همینه… اما هی، من چه بدونم؟ تا جایی که من می‌بینم به نظر که نمیاد اصلا کاری بکنه. اما با اینحال باید گفت که تلفن زیاد می‌زنه و با آدمای زیادی هم ملاقات می‌کنه.

پسره و پولهاش یه راز باقی موندن.

یه یکشنبه بعدازظهر تو اکتبر که تنها بودم و زنم رفته بود پیش یکی از بستگانش، دختره بهم زنگ زد. روز خوشایند و روشن و تمیزی بود. داشتم از خیرگی به درخت کافور بیرون خونه و سیب‌های تازه پاییزی لذت می‌بردم. یه هفت‌تایی سیب رو تا اون لحظه خورده بودم. یه جور میل بیمارگونه یا پیش‌آگاهی بود انگار.

تلفنو که برداشتم خیلی بی حاشیه گفت: «ببین. اتفاقی مسیرمون سمت خونه تو افتاده عیبی نداره ما یه سری بیایم پیشت؟»

پرسیدم که: «ما؟»

جواب داد: «من و پسره دیگه»

بالاجبار گفت: «حتما. با کمال میل»

گفت: «خیلی خب ما نیم ساعت دیگه اونجاییم» و بعد قطع کرد.

یکم همونجا روی کاناپه دراز کشیده موندم و بعدش رفتم دوش گرفتمو ریش تراشیدم. خودمو که داشتم با حوله خشک می‌کردم فکر کردم که خونه تمیز کنم یا نه. نهایتا بی‌خیالش شدم. وقت نبود و البته جز چند دسته مجله و کتاب و نامه و سی‌دی و مداد و لباسی که این ور و اون ور افتاده بود خونه به نظر خیلی کثیف نمیومد. لم دادم روی کاناپه  به درخت کافور خیره شدم و یه سیب دیگه خوردم. یه خورده بعد از ساعت دو رسیدن. صدای ماشینو که شنیدم رفتم جلوی در و دختره رو دیدم که تکیه داده به در ماشین نقره‌ای و داره از پنجره دست تکون میده. راهنماییشون کردم به سمت فضای روشنی که پشت خونه بود. دختره خیلی خنده رو گفت: «ما اومدیم!» یه بلوز نازک پوشیده بود که نوک سینه‌هاش معلوم بود و یه دامن کوتاه زیتونی. پسره یه کت و شلوار آبی رنگ پوشیده بود اما انگار چیزی در مورد اون تغییر کرده بود؛ شاید ریش دو روز اصلاح نشده‌اش بود. البته قیافه‌اش بد نشده بود و حتی یه سایه‌ای هم به چهره‌اش داده بود. همونطور که از ماشینش پیاده شد عینک آفتابیش رو برداشت و گذاشت توی جیب پیرهنش.

با عذرخواهی گفت: «باید ما رو واقعا ببخشی که تو روز تعطیل اینطوری یهویی سرت خراب شدیم.»

من گفتم: «اصلا. نگران نباش. برای من هر روز یه جورایی روز تعطیل محسوب میشه، و الانم یجورایی حوصله ام از تنهایی داشت سر می‌رفت.»

دختره در حالیکه یک پاکت خرید کاغذی سفید رو از عقب ماشین بیرون می‌آورد گفت: «ما غذا گرفتیم»

«غذا؟»

پسره گفت: «چیز خاصی نیست. فقط گفتم وقتی یهویی تو روز تعطیل میری یکیو ببینی چرا غذا هم با خودت نبری؟»

«خیلی لطف کردید. خصوصا چون امروز جز چندتا سیب هیچی نخورده بودم.»

همه رفتیم داخل خونه و خوراکی‌ها رو روی میز چیدیم. چیز مفصلی شد: ساندویچ‌های رست بیف، سالاد، سالمون دودی، بستنی توت‌فرنگی و از همه شون هم به مقدار زیاد. همونطور که دختره داشت غذاها رو توی بشقاب می‌کشید منم رفتم از توی یخچال یه بطری شراب سفید آوردم. مهمونی یهویی مفصلی شده بود.

دختره با اعلام اینکه : «خب بخوریم. من دارم از گشنگی می‌میرم» خود شکموی همیشگیشو نشون داد.

وسطای مهمونی که دخل شراب سفید رو آورده بودیم گذری هم به بطری‌های آبجوی من زدیم. من معمولا خیلی مست نمی‌شم اما این پسره خیلی خبره بود. هر چقدر هم که می‌خورد بازم هیچ تغییری توی حالاتش ایجاد نمی‌شد. در کمتر از یک ساعت روی میز پر بطری خالی آبجو شده بود. بد نبود. در همین حال دختره هم رفت سراغ صفحه‌های من و آهنگی هم گذاشت. اولین آهنگی که پخش شد «Airegin» مایلز دیویس بود.

پسره گفت: «از این گرامافون‌های گارار دیگه خیلی کم پیدا میشه» همین حرف هم باعث شد تا بحثمون بره سمت علاقه به ادوات پخش موسیقی و من کلی درمورد سیستم استریوی خودم پرحرفی کردم و اون هم با کامنت‌های به‌جا و البته مثل همیشه مودبانه خودش بحث رو ادامه می‌داد.

بحث به انتهای خودش رسیده بود که پسره گفت: «من یکم گرس دارم. می‌کشی؟»

من اول تردید داشتم، به این دلیل که همین یک ماه پیش بود که سیگارو ترک کرده بودم و مطمئن نبودم اگر گرس بکشم چه تاثیری روم بگذاره.  اما آخر سر تصمیم گرفتم یکی دو پک بزنم. یه رول کاغذ از جیبش در آوردو یه سیگاری درست کرد. روشنش کرد و چندتا پک زد تا درست بشه و دادش به من. چیز معرکه‌ای بود. برای چند دقیقه هیچ کدوممون چیزی نگفتیم و داشتیم گرس می‌کشیدیم. مایلز دیویس تمام شده بود و حالا رسیده بود به آلبوم والتزهای اشتراوس. ترکیب عجیبیه می‌دونم اما چاره چی بود.

بعد از یه سیگاری روی سه تا آبجو دختره خوابش گرفت. هدایتش کردم طبقه بالا و تخت رو نشونش دادم. یه تی‌شرت خواست. بهش دادم و لباساشو درآوردو دراز کشید. تا می‌خواستم ازش بپرسم که آیا به اندازه کافی جاش گرمه دیدم کاملا خوابیده. در حالی‌که سرمو تکون می‌دادم برگشتم طبقه پایین.

طبقه پایین دوست پسرش داشت یه سیگاری دیگه گرس درست می‌کرد. این یارو خیلی سنگین کار می‌کنه. من؟ من دلم می‌خواست برم بالا و تو تختم کنار دختره بیهوش بشم. اما عمرا نمی‌شد. قرار شد دومی رو هم بکشیم، اشتراوس هنوز داشت والتزشو می‌زد. و من به نحو غریبی یهو یاد یکی از نمایشنامه‌هایی افتادم که توی مدرسه ابتدایی بازی می‌کردیم. من نقش یه دستکش‌ساز پیرو بازی می‌کردم. یه توله روباه میومد و می‌خواست با پولش دستکش بخره، اما دستکش ساز می‌گفت که پولش برای یه جفت دستکش کافی نیست.

 من می‌گفتم: «اینا واسه خرید دستکش کمه» فک کنم نقش منفی داستان بودم.

توله روباه می‌گفت: «اما مادرم سر..ر..ر..ردشه. پنجه‌هاش یخ می‌زنن. ترو..و..و.. خدا.»

«به من چه… پولاتو جمع کن و دوباره بیا… وگرنه …»

یارو پسره گفت: «من بعضی وقتا انبار‌های مزرعه‌ها رو آتیش می‌زنم»

من پرسیدم: «ببخشید؟» آیا اشتباه شنیده بودمش؟

پسره دوباره تکرار کرد: «بعضی وقتا انبارها رو آتیش می‌زنم»

بهش نگاه کردم. با نوک انگشتهاش داشت طرح فندکشو لمس می‌کرد. بعد یه پوک عمیق از سیگاری زد و ده ثانیه کامل نگهش داشت تو سینه‌اشو بعد بیرون داد. دود از دهنش مثل اکتوپلاسم بیرون میومد. سیگاری رو داد به من.

گفت: «خوب چیزیه نه؟»

سر تکون دادم.

«از هند خریدمش. بهترین جنس ممکن، بهترین چیزی که تابحال پیدا کردم. از این بکشی، عجیبه، اما همه جور چیزی رو به یاد میارم. نورها و بوها و چیزایی مثل این. کیفیت حافظه …» مکث کرد و چندتا بشکن زد، انگار دنبال کلمات صحیح می‌گشت. «… کیفیت حافظه کاملا تغییر می‌کنه. اینطور فکر نمی‌کنی؟»

واقعا به نظرم همینطور بود. چند لحظه قبل واقعا انگار توی نمایش مدرسه بودم و دوباره داشتم صحنه رو تجربه می‌کردم، بوی رنگ روی ماکت صحنه رو.

من گفتم: «دلم میخوام از اون چیزی که درباره انباری مزارع گفتی بگی»

به من نگاه کرد. صورتش مثل همیشه هیچ حالتی نداشت. پرسید: «می‌تونم درباره‌اش بهت بگم؟»

گفتم: «چرا که نه؟»

«خیلی کار ساده‌ایه واقعا. بنزین می‌ریزم و یه جعبه کبریت روشن می‌کنم و می‌اندازم روش. گر می‌گیره، و تمام. یه ربع هم طول نمی‌کشه که کلش می‌ریزه زمین.»

من گفتم: «خب بگو ببینم» .. و ساکت شدم. دنبال کلمات درست می‌گشتم «چرا انبار مزارع رو آتیش میزنی؟»

«خیلی کار عجیبیه؟»

«چه می‌دونم. تو آتیش می‌زنی. من که آتیش نمی‌زنم. تفاوت توی همینه. بجای اینکه بگم بین من و تو کدوممون عجیب و غریبیم اول می‌خوام بگم که تفاوت توی چیه. و به هر حال تو بودی که قضیه این انبارها رو پیش کشیدی نه من.»

«راست می‌گی» تاییدم کرد «قضیه رو همونطوری که بود گفتی. راستی از راوی شانکار هم صفحه‌ای داری؟»

نه نداشتم. بهش گفتم.

پسره برای چند لحظه رفت توی خودش. انگار می‌شد کاملا ذهنشو دید که داره می‌چرخه. شاید ذهن من بود که داشت گیج می‌زد.

«هر دوماهی شاید یه دونه انبار آتیش بزنم»دوباره به حال خودش برگشت. بعد دوباره با انگشتاش بشکن زد. «به نظرم سرعت خوبیه برای من. هر دوماه یه دونه.»

با تردید سر تکون دادم. سرعت؟

پرسیدم: «از روی کنجکاوی می‌پرسم. اینا انبارهای خودته که آتیششون می‌زنی؟»

یارو از روی ناامیدی یه نگاهی بهم انداخت. «چرا باید انبارهای خودمو آتیش بزنم؟ چرا فک کردی که اصلا من باید این همه انبار مزرعه داشته باشم؟»

ادامه دادم: «پس منظورت اینه انبار مزارع دیگرانو آتیش می‌زنی، درسته؟»

گفت: «درسته، معلومه. انبارهای دیگران. که خب یه جرمه و درست مثل من و تو که اینجا  نشستیم داریم گرس می‌کشیم. یه جرم تمام و کمال»

دهنمو بستم، بازوهام روی دو طرف صندلیم بود.

«به معنای دیگه، من فقط می‌خوام انبارهایی رو آتیش بزنم که مال دیگرانند. طبیعتا، اونایی رو انتخاب می‌کنم که خیلی آتیش بزرگی ایجاد نمی‌کنند. فقط به سادگی می‌خوام یه انبار آتیش بزنم»

سرتکون دادم و باقی مونده گرس رو پک زدم. «اما اگه دستگیر بشی توی دردسر می‌افتی. به هر حال آتیش‌زدن عمدی جرمه و ممکنه بیفتی زندان»

از این فکر خنده‌اش گرفت: «هیچ‌کس دستگیر نمیشه. بنزین رو می‌ریزی کبریتو می‌زنی و فرار می‌کنی. بعد میرم از یه جای دور با دوربین همه چیزو خیلی راحت و آسوده تماشا می‌کنم. هیچ‌کس هم گیرم نمی‌اندازه. واقعا میگم. یه انبار درب و داغونو آتیش بزن. پلیس به هیچ جاش هم نیست»

بهش که فکر کردم دیدم واقعا هم همینطوره. پلیس براش مهم نیست. خصوصا اینکه کی به یک پسر خوش‌پوش که ماشین خارجی سواره شک می‌کنه؟

در حالیکه به طبقه بالا اشاره می‌کردم پرسیدم: «و اون هم این قضیه رو می‌دونه؟»

«نه هیچی نمی‌دونه. در حقیقت، تابحال به هیچ کس جز تو نگفته بودم. من از اون آدمایی نیستم که برای هر کسی سفره دلمو باز کنم.»

«خب چرا من؟»

یارو انگشتاشو دراز کرد و گونه‌اشو دست کشید. صدای ریش اصلاح نشده‌اش صدای سوهان مانندی داد. انگار یه حشره روی یک برگه کاغذ نازک راه بره. «تو کسی هستی که رمان می‌نویسی، فکر کردم، آیا برای آدمی مثل اون الگوهای رفتاری آدما و این مسائل جالب نیست؟ و در نظر من، رمان نویس‌ها، قبل از اینکه در مورد چیزی قضاوت کنند نباید فرم و شکل اون چیز رو درک کنند؟ ماهیتی که داره رو بفهمند؟ و حتی اگر نتونن اون رو درک کنند، نویسنده  هاباید بتونن هر چیزی رو همونطوری که هست بپذیرند. نه؟ برای همین بود که بهت گفتم. می‌خواستم از نگاه من اینو بهت گفته باشم.»

سر تکون دادم. چطور باید همچین چیزی رو همونطور که هست بپذیرم؟ حقیقتا نمی‌دونستم.

«شاید گفتنش عجیب باشه…» دوباره شروع کرد به حرف زدن. دستاشو باز کرد و به آرومی جلوی چشمهاش آورد «… اما توی دنیا انبارهای زیادی وجود داره، و من این احساس رو دارم که اونا منتظرن که سوزونده بشن. انبارهایی که کنار ساحل ساخته شدن، انبارهایی که توی شالیزارها ساخته شدن… یه عالمه انبار مختلف. اما نه انباری که تو پونزده دقیقه نشه به راحتی سوزوندش. اصلا انگار برای همین کار از اول ساخته شدن. کسی براشون غمگساری نمی‌کنه. اونا فقط … ناپدید میشن. یک، دو، پوف.»

«اما خب تو داری پیش‌داوری می‌کنی که کسی به اونا نیازی نداره.»

«من پیش‌داوری نمی‌کنم. اونا منتظرن که سوزونده بشن. من فقط به وظیفه‌ام عمل می‌کنم. متوجهی؟ من فقط به کاری که باید انجام بشه عمل می‌کنم. دققا مثل بارون. بارون می‌باره. بخارها رو هم انباشته میشن. باد اونا رو بهم نزدیک می‌کنه. آیا بارون چیزی رو قضاوت می‌کنه؟ خب، باشه، قبول، آیا این کار منو انسان بی‌اخلاقی می‌کنه؟ در نظر خودم که اعتقاد دارم اخلاقیات مخصوص به خودم رو دارم. و این یک نیروی بسیار مهم در وجود بشره. هیچ آدمی بدون اخلاقیات نمی‌تونه وجود داشته باشه. شاید حتی بشه گفت که اخلاقیات عامل تعادل همزمانیت (Simultaneity) منه.»

«همزمانیت دیگه چیه؟»

«آره، همزمانیت. من الان اینجام. بعد اونجا هم هستم. الان توکیو ام، و همزمان تونس هم هستم. منم که باید سرزنش بشم و در عین حال منم که باید ببخشم. به عنوان مثال گفتم. این اون سطح تعادله. بدون همچنین تعادلی فک نکنم بتونیم به زندگیمون ادامه بدیم. اخلاقیات اون نخ تسبیح همه چیزه. اگر از دستش بدیم همه چیز از هم می‌پاشه. اما دقیقا چون من اخلاقیات خاص خودمو دارم، همزمانیت برام ممکنه.»

«اگه درست فهمیده باشم یعنی داری میگی آتیش زدن انبارها با اخلاقیات تو سازگاره؟»

«نه دقیقا. این اون کاریه که باعث میشه بتونم مبانی اخلاقیم رو حفظ کنم. اما بگذار اخلاقیاتو فراموش کنیم. خیلی به بحثی که می‌کنم ربطی نداره. چیزی که می‌خوام بگم اینه که جهان پره از اون انبارها. من انبارای خودمو دارم تو انبارای خودتو داری. عین حقیقته. من تقریبا همه جای دنیا بودم. همه چیزو تجربه کردم. بیشتر از یه بار به مرگ نزدیک شدم. نه که چیزی باشه که بخوام بهش افتخار کنم. اما باشه، بیا بی‌خیالش بشیم. تقصیر منه چون کلا کم حرفم وقتی گرس می‌زنم خیلی حراف میشم.»

ساکت شدیم. حرفامون تمام شده بود. نمی‌دونستم چی بگم یا چطور بگم. من محکم توی صندلی کنار راننده ذهنی خودم نشسته بودم و داشتم مناظر غریبی رو یکی پس از دیگری از پنجره کنارم می‌دیدیم. بدنم چنان رها بود که نمی‌تونستم دقیقا به یاد بیارم هر عضوی از بدنم در چه حالین. اما همچنان نسبت به وجود تنانه‌ام آگاه بودم. همزمانیت؟ اگر واقعا همچین چیزی وجود داشت: اینم منم که داره فکر می‌کنه، و این منم که داره خودمو در حال فکر کردن می‌بینه. زمان در چند ریتم همزمان توامان در حال گذر بود که غیر ممکن به نظر می‌رسید.

چند لحظه بعد پرسیدم: «یه آبجوی دیگه می‌خوری؟»

«مرسی. آره»

رفتم تو آشپزخونه و چندتا بطری و یکم پنیر فراسوی آوردم. رفتیم تو کارشون. مجبور بودم اینو بپرسم: «آخرین باری که یه انبار رو آتیش زدی کی بود؟»

«بگذار ببینم…» ابروهاشو در هم فشرد تا یادش بیاد، آبجو هم تو دستش بود. «… تابستون، آخرای آگوست.»

«و دفعه بعدت کی خواهد بود؟»

«نمی‌دونم. اینجوری نیست که یه برنامه زمانی داشته باشم که تو تقویم تیک بزنم. هر وقت نیازش پیدا بشه یه دونه آتیش می‌زنم»

«اما خب وقتی این احساس نیاز در تو پیدا میشه که یه دونه انبار از آسمون سر راهت حاضر و آماده قرار نمی‌گیره که، نه؟»

به آروم گفت: «البته که نه. برای همین هم همیشه از قبل یه دونه حاضر و آماده برای آتیش زدن رو نشون می‌کنم.»

«میشه یه سوال دیگه بپرسم؟»

«حتما»

«انبار بعدیت رو نشون کردی؟»

این سوال باعث شد بین چشماش چین جمع بشه؛ بعد از بینیش نفس عمیقی کشید.

«خب، بله. در واقع نشون کردم»

آخرین جرعه آبجوم رو خوردم و چیزی نگفتم.

«انبار فق‌العاده‌ای هم هست. اولین انباری که بعد از مدتها ارزش سوزوندن داره. راستشو بگم، همین امروز رفتم و چکش کردم.»

«که معنیش اینه باید به اینجا نزدیک باشه.»

تایید کرد: «خیلی نزدیک»

و اینجا بحث انبارها تموم شد.

سر ساعت پنج او بلند شد و دوست دخترشو بیدار کرد و دوباره از من بخاطر اینکه سرزده اومده بودن عذرخواهی کرد. کاملا سرحال بود و اثری از مستی نداشت، علیرغم اون همه آبجویی که خورده بود. سپس رفت که از پشت خونه ماشین اسپرتشو برداره.

بهش گفتم: «من مواظب اون انبارت خواهم بود.»

جواب داد: «حتما این کارو بکن. همونطور که گفتم خیلی به اینجا نزدیکه.»

دختره پرید وسط: «قضیه انبار چیه؟»

گفتم: «حرفای مردونه»

اخم کرد: «آها درسته»

و اینجا بود که اون دو تا رفتن.

من برگشتم به اتاق هال و روی کاناپه دراز کشیدم. میز پر آشغال‌های جور وا جور بود. کتمو از زمین برداشتم، روی سرم کشیدم و بیهوش شدم. فضای غمبار و بوی ماری‌جوانا همه چیز رو پوشونده بود. حس غریبی داشت اون تاریکی. در حالی‌که روی کاناپه دراز کشیده بودم سعی می‌کردم به یاد بیارم صحنه بعدی توی اون نمایش مدرسه چی بود، اما به نظر دیگه دست نیافتنی میومد. آیا بچه روباهه بالاخره تونست دستکشو به دست بیاره؟ از کاناپه بلند شدم، پنجره رو باز کردم تا هوا عوض بشه و بعد رفتم تو آشپزخونه و برای خودم قهوه‌ای درست کردم.

صبح روز بعد رفتم مغازه و نقشه منطقه‌ای که توش زندگی می‌کردم رو خریدم. نقشه‌ای با مقیاس یک در 20000 و با کوچکترین جزییات راه‌ها. بعد نقشه در دست شروع کردم به راه رفتن و هر جایی که انباری داشت رو با نقطه روی نقشه مشخص کردم. در سه روز بعدی، چهار کیلومتر از هر طرف رو طی کردم و انبارها رو مشخص کردم. در حاشیه شهر هنوز تعداد قابل توجهی کشاورز زندگی می‌کردن برای همین تعداد انبارها هم زیاد شد. در مجموع شانزده انبار.

من وضعیت همه این شانزده انبار رو چک کردم. از این تعداد، اونایی که در فاصله خیلی نزدیکی‌شان خانه یا گلخانه‌ای بود را حذف کردم. همچنین اون انبارهایی که توشون تجهیزات یا مواد شیمیایی بود یا اینکه نشانه‌ای از استفاده مستمر درشون وجود داشت رو هم حذف کردم. فک کردم اون دلیلی نداره که بخواد ابزارآلات و مواد و کودهای شیمیایی رو هم به آتیش بکشه. پس فقط پنج انبار باقی موند. پنج انباری که ارزش سوزوندن داشت. یا پنج انباری که اگر می‌سوختند کسی اعتراضی نمی‌کرد. انبارهایی که در کمتر از پانزده دقیقه تبدیل به خاکستر می‌شدند و کسی دلش براشون تنگ نمی‌شد. با اینحال بازم نمی‌تونستم تصمیم بگیرم اون از این پنج تا کدوم یکی رو آتیش می‌زنه. انتخاب بین اینا دیگه فقط به ذائقه برمی‌گشت. داشتم خودمو می‌خوردم که بدونم کدوم یکی از اینا رو انتخاب می‌کنه.

نقشه‌ام رو باز کردم و همه علامتا جز همین پنج تا رو پاک کردم. با یه پیستوله و مقسم سعی کردم روی نقشه کوتاه‌هترین مسیر از خونه خودم تا هر پنج انبار و دوباره برگشتن به خونه‌ام رو پیدا کنم. باید بگم که عملیات پیچیده‌ای بود خصوصا اگر همه اون جاده‌ها و تپه‌ها و رودها رو هم در نظر بگیری. نتیجه یه مسیره 7.2 کیلومتری شد. چندین بار اندازه گرفتمش تا مطمئن بشم که خیلی اشتباه نمی‌کنم. از فردا صبحش ساعت 6 از خواب بیدار می‌شدم، لباس و کفش ورزشمو می‌پوشیدم اون مسیر رو می‌دویدم. من معمولا خودم هر روز 6 کیلومتر می‌دویدم و یک کیلومتر بیشتر هم منو نمی‌کشت. دو تا راه‌آهن در این مسیر جدیدم وجود داشت اما خیلی باعث نمی‌شدن که وقتتو بیشتر بگیرن و البته منظره هم بدک نبود.

از خونه که میامدم بیرون، اول باید دور زمین بازی کالج محلی می‌دویدم و بعد می‌پیچیدم توی یه جاده خاکی و سه کیلومتر هم در اون راه می‌رفتم. وسطای راه می‌رسیدم به اولین انبار و از یه راه وارد جنگل می‌شدم. یه مسیر سربالایی بود که می‌رسیدم به انبار دومی. یکم بالاتر از اون یه اسطبل اسب‌های مسابقه بود. این اسب‌ها حتما از دیدن شعله‌ها به تقلا می‌افتادن اما هیچ خطری تهدیدشون نمی‌کرد. انبارهای سوم و چهار مثل دو تا دوقلوی زشت شبیه هم بودن. با هم دیگه صد متر هم فاصله نداشتن و کثیف و پوسیده بودن. آدم دلش می‌خواست جفتشونو با هم آتیش بزنه. آخرین انبار کنار یه راه آهن بود. حدود شش کیلومتری مسیر دویدن من. کاملا رها شده و خالی از سکنه بود و دو طرفش از این بیلبردهای قدیمی پپسی و کوکاکولا داشت. این انبار آخری چنان سیمایی داشت که – می‌تونستم صدای اونو بشنوم که درباره‌اش می‌گفت – منتظره تا آتیش زده بشه. سر این انبار اخر کمی مکث کردم، چند نفس عمیق کشیدم و مسیر بر گشت به خونه رو پی گرفتم. زمانی که کل مسیر رو دویدم: 31 دقیقه و 30 ثانیه. دوش گرفتم، صبحونه خوردم، روی مبل دراز کشیدم و به یه صفحه گوش دادم و بعد رفتم سر کار.

یکماه تمام همین راه رو هر روز صبح دویدم. اما هیچ کدوم از انبارها سوزونده نشد.

بعضی‌وقتا حاضر بودم قسم بخورم که همه قصدش این بوده که کاری بکنه من یکی از این انبارها رو آتیش بزنم. انگار می‌خواست توی ذهنم تصویر انبار در حال سوختن رو بکاره تا کم کم مثل یک لاستیک دوچرخه باد بشه. یقین بدونید که زمان‌هایی هم بود که وقتی توی جاده منتظر بودم تا بیاد و یکی از اونا رو آتیش بزنه خودم به فکر افتادم که کبریت بزنم و کارو تمام کنم. سریعتر هم بود. و آخه اونا هم فقط چندتا انبار درب و داغون که بیشتر نبودن….

اما بگذار خیلی از خود بیخود نشیم. امکان نداشت من همچین کاری بکنم. مهم نبود که چقدر اون تصویر سوختن توی ذهنم زنده بود اما من این مدلی نبودم. من و سوزوندن انبارها؟ هرگز. اما اون چرا کاری نکرد؟ احتمالا نظرش عوض شده بود. شاید هم خیلی سرش شلوغ بوده و وقت لازم برای آتیش زدن انبار رو پیدا نکرده بود. اما در هر حال از دختره هم خبری نبود.

دسامبر آمد و رفت و هوای صبحگاهی صورت رو می‌خراشید. انبارها سالم سر جاشون بودن و روی سقفشون برف نشسته بود. پرنده‌های زمستونی صدای انعکاس بالهاشون رو به جنگل یخ‌زده می‌فرستادن. جهان بی‌هیچ تغییری در حرکت بود.

دفعه بعدی که پسره رو دیدم اواسط دسامبر سال پیش بود. هر جا می‌رفتی فضای کریسمسی داشت. رفته بودم شهر تا برای افراد مختلف کادو بخرم همین که تو خیابون نوگیازاکا داشتم قدم می‌زدم ماشینشو دیدم. خودش بود، همون ماشین نقره‌ای اسپرت خودش. پلاک شینگاوا، با یه تورفتگی کنار چراغ عقبش. کنار جدول یه کافه پارک شده بود و البته کمتر از دفعه قبلی که دیدمش ماشین خوش بر و رویی بود. رنگ نقره‌ایش بی‌حالتر شده بود. شایدم برداشتی که من ازش الان برام مونده اشتباهه: من همیشه این گرایش عجیب رو دارم که مدام خاطراتمو بازبینی کنم و تغییر بدم.

بدون هیچ تردیدی رفتم توی کافه. جای تاریکی با بوی خوب و شدید قهوه بود. صدای خاصی جز موسیقی باروک شنیده نمی‌شد. بلافاصله پیداش کردم. تنها کنار پنجره نشسته بود و یه قهوه او له (Café Au Lait) سفارش داده بود. هرچند کافه اونقدر گرم بود که روی شیشه عینکم بخار جمع بشه اما اون همچنان کت سیاه کشمیر و شال گردنش تنش بود. یه لحظه تردید کردم اما تصمیم گرفتم برم سراغش. تصمیم گرفتم نگم که ماشینشو بیرون دیدم و بگم اتفاقی اونجا بودم و شانسی دیدمش.

پرسیدم: «عب نداره منم بشینم اینجا؟»

جواب داد: «خواهش می‌کنم. اصلا»

یکم حرف زدیم. خیلی مکالمه خاصی نبود. مشخصا خیلی موضوعات مشترکی برای حرف زدن نداشتیم؛ علاوه بر اون به نظر می‌رسید ذهنش درگیر چیزیه. با اینحال خیلی درش نشانه‌ای از ناراحتی بابت حضور من نبود. به یه بندر توی تونس اشاره کرد و میگویی که اونجا صید کرده بودن رو توصیف کرد. داشت بخاطر من حرف می‌زد: خیلی جدی داشت درباره این میگوئه حرف می‌زد. اما داستانه درست مثل آب توی صحرا به نظر می‌رسید قرار نیست به جایی برسه که تمام شد.

به پیشخدمت اشاره‌ای کرد و قهوه او له‌ی دیگه‌ای سفارش داد.

جرئت به خرج دادمو پرسیدم: «راستی داستان انبار‌هات به کجا رسید؟»

لبخندی روی لبش اومد. «آره. آتیشش زدم. خیلی خوب و تمیز. همونطور که قول داده بودم.»

«همونی که نزدیک خونه من بود؟»

«آره. خیلی نزدیک تو بود.»

«کی؟»

«کی بود؟ شاید ده روز بعد از اینکه از خونت رفتم»

بهش ماجرای نقشه خریدن و پیدا کردن انبارها و دویدن توی اون منطقه رو گفتم. مصرانه گفتم: «پس امکان نداره نتونسته باشم ببینمش»

«عجیب نقشه دقیقی» خنده‌ای کرد، مشخص بود داره تفریح می‌کنه «خیلی دقیق و منطقی. تمام چیزی که می‌تونم بگم اینه که از دستش دادی. پیش میاد. گاهی چیزا اونقدر به ما نزدیکن که نمی‌تونیم درنظر بگیریمشون»

«به نظرم بی‌معنیه»

کراواتشو درست کرد و نگاهی به ساعتش انداخت. به آرومی نجوا کرد «خیلی خیلی نزدیک.» و ادامه داد: «اگر منو ببخشی باید برم یه جایی. بگذار دفعه بعد که همدیگه رو دیدیم در موردش حرف بزنیم. میشه؟ نمیشه آدما رو منتظر گذاشت. ببخشید.»

دلیل منطقی نداشتم که یارو رو نگه دارم.

ایستاد و توی جیب‌هاش دنبال سیگار و فندکش گشت. و گفت: «راستی اخیرا دختره رو دیدی؟»

گفتم: «نه به هیچ وجه. تو چی؟»

«منم نه. می‌خواستم باهاش صحبت کنم اما هیچ‌وقت تو آپارتمانش نیست و تلفنشم جواب نمیده و خیلی وقته کلاسای پانتومیمش رو هم نرفته.»

«احتمالا باز رفته یه جایی. گاهی از این کارا می‌کنه»

یارو به میز خیره شد و دستاش توی جیبش بود. «بدون هیچ پولی یه ماه و نیم رفته باشه؟ اون آدمی که من شناختم نمی‌تونست این همه مدت از پس خودش بر بیاد»

داشت توی جیبش با انگشتاش بشکن می‌زد.

ادامه داد: «فک کنم من اون دختر رو به اندازه کافی شناختم، اون هیچی نداره. هیچ رفیق درست و حسابی‌ای که باهاش حرف بزنه. یه دفتر آدرس داره که توش پر از اسمه. اما فقط اسمن. همین. هیچ کسی رو نداره بتونه روش حساب کنه. نه حرفمو پس می‌گیرم. به تو اعتماد داشت. و از روی تعارف اینو نمی‌گم. واقعا معتقدم تو براش آدم خاصی هستی. واقعا میگم، اونقدری براش خاص بودی که حتی حسادت منو برانگیزه و من آدمیم که اصولا هیچ‌وقت حسادت نمی‌کنم.» آه کوتاهی کشید و ساعتشو نگاه کرد. «اما واقعا دیگه باید برم. می‌بینمت.»

سری تکون دادم اما کلمه‌ای نتونستم بگم. مثل همیشه هر بار که این آدمو می‌بینم زبونم بند میاد.

بعد از این چند بار سعی کردم با دختره تماس بگیرم اما انگار تلفنش قطع شده بود. که کمی این مساله نگرانم کرد برای همین هم رفتم به آپارتمانش و دیدم در قفله و صندوق پستیش پر از کاغذ تبلیغاتیه. مسئول ساختمونم پیداش نبود برای همین راهی نداشتم که بفهمم هنوز اونجا زندگی می‌کنه یا نه. یه صفحه از دفترچه تلفنم کندم و روش نوشتم «لطفا با من تماس بگیر» اسممو زیرش نوشتمو انداختم توی صندوق پستیش.

اما ازش خبری نشد.

دفعه بعدی که رفتم آپارتمانش دیدم اسم یه مستاجر دیگه رو روی پلاکش نوشتن. بازم در زدم اما کسی جواب نداد. و باز هم مسئول ساختمانو پیدا نکردم. و اینجا بود که دیگه ناامید شدم و بی‌خیالش شدم. این قضیه مال یک سال پیش بود. دختره ناپدید شد.

هر روز صبح هنوزم تو مسیر اون پنج تا انبار می‌دوم. هنوز هیچ کدومشون نسوختن. منم خبر سوخته شدن هیچ انباری رو نشنیدم. دسامبر که بیاد صدای پرنده‌ها رو میشه اونجا شنید و منم دارم پیرتر میشم. با اینحال هر از چند گاهی در تاریکی شب‌ها به انبارهای در حال سوختن فکر می‌کنم که دارن خاکستر میشن.

 

One thought on “داستان کوتاه «سوزاندن انبار» نوشته هاروکی موراکامی”

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *