چون شب نهم برآمد

 

گفت: ای ملک جوان‌بخت، چون ماهیان آن بیت بخواندند، دختر تابه را سرنگون کرده از همان‌جا که درآمده بود، بیرون گشت. گفت: این کاری است شگفت. از ملک نتوان پنهان داشت. در حال برخاسته پیش ملک آمد و ملک را از ماجرا آگاه گردانید. ملک گفت: من نیز باید ببینم. پس صیاد را حاضر آورده به برکه‌اش فرستادند. صیاد به سوی برکه شتافته و باز آمد. در حال چهارصد دینار به صیاد بدادند. پس ملک با وزیر گفت که: در همین جا ماهیان بریان کن تا عیان ببینیم. وزیر گفت تا حاضر کردند و ماهیان به تابه انداختند هنوز یک روی ماهی سرخ نشده بود که دیوار بشکافت، غلامکی بیامد سیاه که چوبی اندر کف داشت با زبان فصیح گفت: ای ماهی به عهد قدیم و پیمان خود محکم هستی؟

ماهی سر برداشته گفت: آری آری و همان بیت پیشین برخواند. پس از آن غلامک تابه را با همان چوب سرنگون کرد و ماهیان هرچهار بسوختند و غلامک از همان‌جا که در آمده بود، بیرون شد.

ملک گفت: باید راز را بدانم! در حال صیاد را بخواست و از مکان ماهیان جویا شد. صیاد گفت: برکه‌ایست در پشت این کوه. ملک گفت: چند روزه مسافت است؟ صیاد گفت: نیم‌ساعته بدان‌جا توان رفت. ملک را عجب آمد. همان ساعت با سپاهیان و صیاد بیرون رفتند.

صیاد به عفریت لعنت می‌کرد و می‌گفت:

ز بد اصل چشم بهی داشتن // بود خاک بر دیده انباشتن

پس به فراز کوه برشدند و‌ در بیابان بی‌پایان که در میان چهار کوه بود فرود آمدند و وزیر را بخواست. ملک گفت: من همی‌خواهم که تنها نشسته از چگونگی آن برکه و ماهیان آن جویا شوم، تو امیران سپاه را بسپار که پیش من نیایند تا کسی به قصد من آگاه نشود. وزیر چنان کرد که ملک بفرمود. چون شب در آمد، ملک با تیغ برکشیده به هر سوی می‌گشت ناگاه از دور یکی سیاهی بدید خرسند گردید، نزدیک رفته قصری یافت از زر خام و مرمر که در آهنی داشت. یکی از آن دو بسته و دیگری گشوده بود، خرم و شادان به نزدیک در ایستاده به نرمی در بکوفت، آوازی نشنید. بار دوم و سوم در بکوفت، جوابی نرسید. در چهارمین بار به درشتی در بکوبید. آوازی برنیامد. دلیرانه به دهلیز اندر شد، فریادی برکشید که ای ساکنان قصر مرد رهگذر فقیرم، توشه به من دهید. دوبار، سه بار سخن اعاده کرد. جوابی نشنید. دل قوی داشته به میان قصر درآمد، در آن‌جا نیز کسی نیافت ولیکن دید فرش‌ها بدان‌جا گسترده و در آن میان حوضی است از بلور و به چهار گوشه‌ی آن حوض شیرها را زر سرخ است که از دهانش در و گوهر به جای آب همی‌ریزد. ملک را بسی عجب آمد، ولی افسوس می‌خورد که کسی نیست تا از برکه و ماهیان باز پرسد. پس در گوشه‌ای نشسته سر به گریبان فکرت برد و انگشت حیرت به دندان گرفت، ناگاه آوازی حزین شنید که به این شعر مترنم بود:

نه بر خلاص حبس ز بختم عنایتی // نه در علاج کار ز چرخم هدایتی

از حبس من به هر شهر اکنون مصیبتی // از دوست طعنه و ز دشمن حکایتی

تا کی خورم به تلخی و‌ تا کی کشم به رنج // از دوست طعنه و ز دشمن حکایتی

ملک چون این آواز بشنید از جای برخاست و‌ به آن سوی رفت. پرده‌ای دید آویخته، چون پرده برداشت پسری دید ماه‌روی به فراز تخت نشسته که آن تخت یک ذرع جدا از زمین بر هوا ایستاده بود، و آن پسر در حسن و ملاحت چنان چون بود که شاعر گفته:

چو آفتاب و مه است آن نگار سیمین بر // گر آفتاب و گل و ماه سنبل آرد بر

نهفته در گل و سنبل شکفته عارض او // مه است در ذره و آفتاب در چنبر

شکوفه را شکن زلف او شده است حجاب // ستاره را گره جعد او شده است سپر

به زیر هر گرهی توده توده از سنبل // به زیر هر شکنی حلقه حلقه از عنبر

ملک را از دیدن آن جوان انبساط روی داد. اما جوان ملول و ‌محزون بود. ملک سلام کرد. او جواب بازگفت و‌ از جای خویشتن برنخاست، ولی عذر خواست. ملک گفت: ای جوان از این برکه و ماهیان رنگین و از این چهار کوه و از قصر و تنهایی خویشتن مرا آگاه گردان و بازگو که چرا گریانی؟ جوان چون این بشنید، گریان شد و دامن خود به یک سو کرد. ملک دید که از ناف تا به پای جوان از سنگ است و از ناف تا به صورت بشر است. پس جوان گفت: ماهیان این برکه حکایتی غریب دارند و آن این است:

چون قصه بدین‌جا رسید بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فروبست.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *