• “مادرم نام یکی از شاهکارهای طبیعت را روی من گذاشت. واریس به معنی گل صحراست. گل صحرا در محیط های بی آب و علف می روید، جایی که کم تر موجود زنده ای می تواند در آن زنده بماند. گاهی اتفاق می افتد که یک سال هم در کشورم باران نمی بارد. اما وقتی بالاخره باران می بارد و زمین پر گرد و خاک می شوید، معجزه رخ می دهد و گل ها ظاهر می شوند. گل صحرا رنگ نارنجی مایل به زرد درخشانی دارد و به همین دلیل زرد رنگ محبوب من است…”

 

 

  • “وقتی دختری می‌خواهد ازدواج کند، زنان قبیله‌اش به صحرا می‌روند و گل صحرا که رنگ نارنجی مایل به زرد دارد را جمع می‌کنند. آن‌ها را خشک می‌کنند و بعد آب به آن‌ها اضافه می‌کنند تا خمیر درست شود. خمیر را به صورت عروس می‌مالند تا درخشش زردرنگی به آن بدهند. آن‌ها دست و پای عروس را با کشیدن شکل‌های زینتی با حنا می‌آرایند. دور چشم‌هایش را سرمه می‌کشند تا پررنگ و شهوت‌انگیز به نظر بیاید…”

 

  • “از ابتدا غریزه‌ی بقا در من وجود داشت و شادی و غم را باهم آموختم. آموختم که شادی در داشتن چیزی نیست چون من هیچوقت چیزی نداشتم و همیشه بسیار خوشحال بوده ام. پرارزش ترین زمان وقتی بود که من و خانواده‌ام در کنار هم بودیم. آن شب ها عزیزترین خاطرات من از سومالی است. گردهم نشستن با پدر و مادر، خواهران و برادرانم
    وقتی همه سیر بودند و می خندیدند. همیشه سعی میکردیم که خوشبین و امیدوار باشیم.هیچکس کنار ما نمی نشست تا گله و غرغر کند. یا احیانا بگوید : آهای بیایید درباره مرگ حرف بزنیم. زندگی در سومالی سخت بود و ما به همه نیروی خود نیاز داشتیم تا فقط زنده بمانیم. منفی بافی انرژی حیاتی ما را تحلیل می برد.
    اما بزرگترین دل خوشی ما این بود که از کودک بودن در برهوت لذت نابی ببریم. آزادانه خود را بخشی از طبیعت بدانیم و چشم اندازها ، صداها و رایحه ها آن را تجربه کنیم. ما گله شیرها را که تمام روز آن اطراف زیر افتاب داغ لم می دادند ، از گرما می پختند ، روی شن هاغلت میزدند ، پاهاشان را در هوا سیخ می کردند و و خرناسه می کشیدند را تماشا می کردم. ما پابه پای زرافه ها، گورخرها و روباها می دویدنیم.

 

 

 

  • “وقتی درسومالی بزرگ می شدم همه ی چیزهای ساده ی زندگی برای ما ارزش داشت.بخاطر باران جشن میگرفتیم، چون نشانه ی این بود که اب داشتیم. چه کسی در نیویورک نگران آب است؟شیر اب باز است و تو دنبال کار دیگری میروی!هروقت که به اب نیاز داری کافی است شیر را بازکنی و اب داری. موضوع این است که وقتی چیزی را نداری قدر ان را میدانی؛ ما چون چیزی نداشتیم قدر همه چیز رامی دانستیم.

 

 

 

  • خانواده ی من هرروز برای بدست اوردن غذای کافی تلاش میکردند؛ خریدن کیسه ای برنج رویداد مهمی در زندگی ما بود. اما در این کشور برای هرکس که از جهان سوم می آید مقدار و تنوع غذا حیرت آور است. در عین حال متاسفانه ذهن بسیاری از امریکایی ها درگیر مساله ی نخوردن است!دربخشی از دنیا ما برای غذا تلاش میکنیم و در طرف دیگر مردم پول میپردازند که وزن کم کنند. میخواهید وزن کم کنید؟به آفریقا بروید!نظرتان چیست؟”

 

 

 

  • ” چون کوچ نشین بودیم٬ دائم سفر می کردیم و هیچ گاه در یک محل بیش از سه یا چهار هفته نمی ماندیم. نیاز به مراقبت از حیوانات انگیزه ای بود برای این جا به جایی دائمی. ما برای زنده نگه داشتن حیوانات مان در جست و جوی غذا و آب بودیم و در آب و هوای خشک سومالی این ضروریات آسان به دست نمی آمد.”

 

 

 

  • “در فرهنگ کوچ نشینی نظیر آنچه من در آن رشد کردم، جایی برای زن ازدواج نکرده وجود ندارد. درست مثل خانواده های غربی که فکر میکنند وظیفه شان است دخترانشان را به مدرسه های خوب بفرستند، مادران آفریقایی هم فکر میکنند وظیفه شان این است که بهترین موقعیت ممکن را برای ازدواج دخترانشان فراهم کنند.
    هیچ دلیلی برای مثله کردن هر ساله ی میلیون ها دختر وجود ندارد، مگر جهل و خرافات، و بهترین دلیل برای توقف آن، درد و رنج و مرگی ست که از آن به جا می ماند…”

 

 

 

  • اعتقاد عمومی در سومالی این است که چیزهای بدی در میان ران های دختر وجود دارد.به این ترتیب بخشی از بدنمان که با ان زاده می شویم ناپاک است، این بخش ها باید برداشته شوند. در نتیجه تمام دختران در سومالی با اشتیاق در انتظار فرا رسیدن مراسمی هستند که نشان دهنده تغییر آن ها از دختری کوچک به زن است. بالاخره عاشق شدم و خواستم لذت جنسی را تجربه کنم. اما اگر امروز از من بپرسید از رابطه جنسی لذت می بری؟ می گویم به مفهوم واقعی آن ، نه ، من فقط از اینکه جسما در کنار دانا باشم لذت می برم چون دوستش دارم.”

 

 

  • “این رسم را صرفا مردان ترویج و مطالبه میکنند. مردان جاهل، مردان خودخواه می خواهند که همسرشان ختنه شوند. مادران از ترس این که شوهری نصیب دختران شان نشود به ختنه دختران تن می دهند. زنی که ختنه نشده باشد، کثیف، حشری و نامناسب برای ازدواج به حساب می آید…”

 

 

  • “…آن شب، هیجان زده بیدار ماندم. ناگهان مادرم را دیدم که بالای سرم ایستاده است.هوا هنوز تاریک بود، قبل از سحر، زمانیکه تاریکی کم کم جای خود را به روشنایی می داد و سیاهی آسمان به خاکستری می‌گرایید. او با اشاره به من فهماند که ساکت باشم و دستش را بگیرم. من پتوی کوچکم را پس زدم و خواب آلود، تلو خوران، به دنبال او راه افتادم. حالا می‌دانم چرا دختران را صبح زود با خود می‌برند. می‌خواستند قبل از آنکه کسی بیدار شود، آنها را ببرند تا صدای فریادشان شنیده نشود. در آن لحظه، هر چند گیج بودم و به سادگی آنچه می‌گفتند انجام می دادم. ما از محلی که زندگی می‌کردیم دور شدیم و به سمت دشت رفتیم. مادرم گفت: “اینجا منتظر می‌مانیم” و ما بر روی زمین سرد به انتظار نشستیم. آسمان کم کم روشن می‌شد؛ به سختی اشیاء را می شد تشخیص داد. خیلی زود صدای لخ و لخ صندل‌های زن کولی را شنیدم. مادرم نامش را صدا کرد و گفت:”خودت هستی؟”  “بله اینجایم.” هنوز هیچ چیز نمی دیدم، فقط صدایش را شنیدم. بدون اینکه نزدیک شدنش را بینم، ناگهان او را در کنار خود حس کردم. او به سنگ صاف و بزرگی اشاره کرد و گفت:”آنجا بنشین”.  نگفت چه اتفاقی می‌خواهد بیفتد. نگفت بسیار دردناک است، فقط گفت: تو باید دختر شجاعی باشی. کارش را مثل یک جلاد شروع کرد. مادرم پشت سرم نشست و سرم را به سینه اش چسباند. پاهایش را دور بدن من احاطه کرد. ریشه درختی را که در دست داشت بین دندانهای من گذاشت. گفت:?گازبزن?. از ترس خشک شده بودم…”

 

 

  • “من به میان پاهایم خیره شدم و دیدم زن کولی -شبیه بقیه پیرزنان سومالیایی بود- با یک روسری رنگی که دور سرش پیچیده بود، همراه با یک پیراهن سبک پنبه ای- با این تفاوت که هیچ لبخندی بر لب نداشت. نگاهش ماننده نگاه مرده‌ای بود که هنوز چشمهایش را نبسته باشند. دستهایش داخل کیف دستی اش که از جنس گلیم‌هائی بود که روی آن می‌خوابیدیم در جستجو بود. چشمانم روی کیف دستی میخکوب شده بود. می‌خواستم بدانم با چه چیزی می‌خواهد مرا ببُرد. یک چاقوی بزرگ را تجسم می‌کردم، ولی او از داخل آن کیف، یک کیف کوچک نخی بیرون آورد. با انگشتان بلندش داخل آن را گشت و بالاخره یک تیغ ریش تراشی شکسته بیرون کشید. به سرعت تیغ را از این رو به آن رو چرخاند و امتحان کرد. خورشید به سختی بالا آمده بود. نور به اندازه‌ای بود که رنگها را ببینم ولی نه با جزئیات. خون خشک شده‌ای را روی لبه دندانه دار تیغ دیدم. روی تیغ تف کرد و با لباسش آن را پاک کرد. همچنان که آن را به لباسش می‌سابید، دنیای من ناگهان تاریک شد. مادرم دستمالی را روی چشمانم انداخت. چیزی که بعد از آن حس کردم بریده شدن گوشتم، آلت تناسلیم، بود. صدای گنگ جلو و عقب رفتن اره وار را بر روی پوستم می‌شنیدم. وقتی به گذشته فکر می کنم، نمی توانم باور کنم که چنین اتفاقی برایم افتاده است. همیشه فکر می‌کنم درباره کس دیگری سخن می‌گویم. نمی دانم چگونه احساسم را بیان کنم تا بتوانید آن را روی بدن خود حس کنید. مثل این بود که کسی گوشت ران شما را برش بدهد یا بازویتان را قطع کند. با این تفاوت که این قسمت حساس ترین بخش بدن است. من حتی کوچکتری حرکتی نکردم، زیرا “امان” [ خواهرم] را به یاد داشتم و می‌دانستم هیچ راه فراری وجود ندارد. فکر می‌کردم اگرتکان بخورم درد بیشتر می‌شود. فقط پاهایم بدون اراده شروع به لرزیدن کرد. از حال رفتم…”

 

 

  • “وقتی بیدار شدم گمان می‌کردم تمام شده است، ولی بدتر از زمان شروع بود. چشم بندم کنار رفته بود و من زن جلاد را دیدم که یک مقداری خار درخت اقاقیا را کپه کرده بود. او از آنها برای ایجاد سوراخهایی در پوستم استفاده کرد. سپس نخ سفید محکمی از سوراخها رد کرد تا مرا بدوزد. پاهایم کاملا‌ بی‌حس شده بود، ولی درد بین آنها آنچنان شدید بود که آرزو می‌کردم بمیرم. مادرم مرا در بازوانش گرفته بود- برای آنکه آرام بگیرم به او تماشا می‌کردم… چشمانم را باز کردم. آن زن رفته بود. مرا حرکت داده بودند و بر روی زمین نزدیک صخره خوابانده بودند. پاهایم از مچ تا ران با نوارهایی از پارچه به هم بسته شده بود، به طوریکه نمی توانستم حرکت کنم. من اطراف را به دنبال مادرم نگاه کردم، ولی او رفته بود. سنگی را نگاه کردم که مرا روی آن خوابانده بودند. از خون من خیس بود. مثل اینکه مرغی را در آنجا سر بریده باشند. تکه‌هایی از گوشت تنم، آلت تناسلیم، آنجا افتاده بود، دست نخورده، زیر آفتاب در حال خشک شدن بود. دراز کشیدم، به خورشید که حالا دیگر بالای سرم ایستاده بود نگاه کردم. هیچ سایه‌ای اطراف من نبود و موجی از گرما به صورتم سیلی میزد. تا اینکه مادرم همراه با خواهرم برگشت. مرا به سایه یک بوته کشاندند. این یک سنت بود. یک سر پناه کوچک زیر یک درخت آماده کرده بودند، جایی که من تا زمان بهبودی استراحت کنم. چند هفته، تنهای تنها، تا کاملا خوب شوم.”

 

 

  • “فکر کردم عذاب تمام شده، اما هر بار که خواستم ادرار کنم درد شروع می‌شد. حالا می‌فهمیدم چرا مادرم می‌گفت زیاد آب و شیر ننوش. مادرم اخطار کرده بود که راه نروم. بنابراین نمی توانستم طنابهایم را باز کنم. چون اگر زخم‌ها از هم باز می‌شد، کار دوخت و دوز باید دوباره انجام می‌گرفت. اولین قطره ادراری که از من خارج شد، انگار اسید پوستم را می‌خورد. وقتی زن کولی مرا دوخت، فقط سوراخی به اندازه سر چوب کبریت برای ادرار و خون- در زمان پریدی- باز گذاشته بود. این استراتژی خردمندانه، تضمینی بود برای اینکه تا قبل از ازدواج هیچ رابطه جنسی نداشته باشم و شوهرم مطمئن باشد یک باکره تحویل گرفته است. هر هفته مادرم معاینه ام می‌کرد تا ببیند کاملا بهبود یافته ام. وقتی بندهایم را از پاهایم گشودم، توانستم برای اولین بار به خود نگاهی بیندازم. یک تکه پوست کاملا هموار کشف کردم که فقط یک جای زخم در وسط آن بود. مانند یک زیپ، که آن زیپ کاملا بسته شده بود. آلت تناسلیم مثل یک دیوار آجری مهر و موم شده بود تا هیچ مردی توانایی دخول تا شب عروسیم را نداشته باشد…زمانی که شوهرم با یک چاقو یا فشار، آن را از هم می‌درید.”

 

 

  • “با این که ختنه شدن عذاب بسیاری برای من داشت، اما خوش شانس بودم. اوضاع می‌توانست بسیار بدتر از این باشد. همانطور که برای دختران دیگر پیش می آمد. در سفرهایمان در سر تا سر سومالی خانواده هایی را میدیدیم و من با دخترانشان بازی می‌کردم. وقتی دوباره آنهارا می‌دیدم، دختران دیگر وجود نداشتند. هیچکس درباره ی واقعیت غیبت آنها یا درباره ی خود آنها صحبتی نمی‌کرد. آنها در نتیجه ی مثله شدن مرده بودند. مرگ آنها بر اثر خونریزی تاسرحد مرگ، شوک، عفونت و یا کزاز بوده است.”

 

 

  • “مادرم نمی توانست با ختنه من مخالفت کند، زیرا به عنوان زن هیچ قدرتی برای تصمیم گیری نداشت. او صرفا کاری را که با خودش، با مادرش و با مادرِ مادرش انجام شده بود، با من انجام داد. پدرم هم از رنجی که به من تحمیل می کرد، کاملا بی خبر بود. او می دانست اگر دخترش بخواهد در جامعه سومالیایی ازدواج کند، باید ختنه شده باشد، در غیر اینصورت، هیچ مردی او را نخواهد پذیرفت.”

 

 

  • “بالاخره ، چشم هایم را باز کردم و به آسمان که به رنگ خون بود خیره شدم. خورشید در افق ذوب می شد و من دو مرد را پشت به نور و در مقابل خودم دیدم. پدرم گفت
    آها، تو این جایی، بیا عزیزم، این آقای … است .
    بقیه حرفهایش را نشنیدم. چشم هایم به مردی که نشسته به چوب دستی تکیه داده بود خیره ماند. او با ریش سفید بلند لا اقل شصت سال سن داشت. با پنج شتر در این سن دختری سیزده ساله را به همسری می گرفت.”

 

 

 

  • “وقتی پدرم و بقیه خانواده خواب بودند ،مادرم مرا بیدار کرد و گفت :” حالا وقتش است ،برو.”به دور و برم نگاه کردم تا چیزی را برای بردن چنگ بزنم،اما چیزی پیدا نکردم،نه شیشه آبی ،نه تنگ شیری و نه سبد خوراکی.بنابراین پا برهنه و فقط با پارچه ای که به دور خود پیچیده بودم ،به درون شب سیاه صحرا فرار کردم.”

 

 

  • “لندن! هيچ چيز درباره ي آن نمي دانستم،اما از تلفظ نامش خوشم مي آمد. نمي دانستم كجاست. اما مي دانستم كه بسيار دور است، و دور دست همان جايي بود كه مي خواستم در آن باشم. “مثل جوابي بود به دعاهايم”
    و در عين حال باورنكردني به نظرم مي رسيد.”

 

 

  • “در آن لحظات زودگذر، به صداي غرش قطار گوش دادم، باد سردي را كه از جانب هيكل پر زورش به موهايم ميخورد، احساس كردم و فكر كردم كه اگر چند تن فولاد از روي استخوان هايم رد مي شدند، چه احساسي ميداشتم.
    تمايلم به خاتمه دادن به همه ي نگراني هايم بسيار قوي بود، اما بالاخره از خودم پرسيدم ، چرا زندگي ام رابه خاطر اين مرد از بين ببرم؟”

 

 

  • “هدفم این است که به زنان آفریقایی کمک کنم.من می‌خواهم آنها را قوی تر ببینم نه ضعیف تر. ختنه چیزی است که زنان را از نظر روحی و جسمی ضعیف می‌کند و چون زنان ستون اصلی زندگی در آفریقا هستند٬دوست دارم تصور کنم اگر آنها در کودکی سلاخی نمی شدند و برای تمام عمر ناقص نمی ماندند ٬چطور از عهده‌ی کارهایشان بر می آمدند …”

 

 

  • ” حس می کنم خدا بدن مرا کامل آفریده اما مردان مرا غارت کردند، قدرتم را گرفتند و از من موجود علیلی ساختند و زنانگی ام را به تاراج بردند. اگر خدا می خواست که آن قسمت از بدنم وجود نداشته باشد، پس چرا آن را آفرید؟
    من دعا می کنم که هیچ زنی این رنج را تجربه نکند و این کار رسمی باشد متعلق به گذشته. مردم بگویند: “شنیده ای، ختنه زنان در سومالی منسوخ شده؟”… و بعد کشوری دیگر و دیگر … به امید روزی که دنیا جای امنی برای زنان شود، چه روز خوشی خواهد بود آن روز .”

 

 

 

   “گل صحرا”

   واریس دیری، کاتلین میلر

   شهلا فیلسوفی، خورشید نجفی

    نشرچشمه

 

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *