گفتاری در باب مرگ

هنوز پیکرش را
برای میهمانی مرگ
نگشوده است
آیا از این رو
که همچنان بی خبر از زندگانی است ؟

آدونیس

حکایت آن پادشاه پارسی را شنیده ای؟ آنکه جماعتی را ساخت تا بگردند بر یافتن سرگذشت آدمیان. سرگذشت روزگار رفته بر گذشتگان. تا که تاریخ سازند. سال‌ها گذشت، اما تاریخ‌نویسان سرگذشت قابل عرضی ترقیم نکردند. پادشاه بر بستر مرگ افتاد پیشکارش را خواند و ندا داد که تنها افسوس برایم این است، که ندانسته از روزگار گذشته بر آدمیان خواهم مرد. پیشکار گفت، سرگذشت آدمیان کوتاه است. بسیار کوتاه. آدمیان آمدند، رنج کشیدند  و مردند.

مرگ معشوق ستایش نشده‌ای است که آدمیان را ترس از سایه بلندش است و هیبت نا دیده‌اش. مرگ موهبتی است اما گویی دست نایافتنی برای آنکه در «خود» می دود. چرا که مرگ به انسان با حیاتش داده شده. همان زمان که جنینش‌اش قوت نمو می یابد، در همان زمان مرگ در انسان زاده می‌شود و انسان از همان زمان که چشم بر دنیای تاریکی‌ها باز می کند، چشم براه مرگ است برای بازگشت. بازگشت به هر آن کجا که چنین «پست تر» نیست. و این راه بازگشت را می‌بایست در خود جست. در خود خواستش. تیمارش کرد. پرورشش داد تا جوانه زند. باید تلاشی کرد تا فهمیده شود. دانسته شود.

زندگی را نمی‌شود بی مرگ وهم کرد. این دو همزاد هم‌اند. با مرگ زیستن شاید خالصانه ترین احوال اکتسابی است. مرگ امید است. امید بر پایان یک رنج گویی بی‌انتها که نام دیگرش زیستن است و معصوم ِبه ناحق لعن شده است از آنکه زندگی را نمی‌دانیم و دنیا را و مرگ را و نبودن را.

بیشتر آن چیزهایی که بدان مومنیم، بیشتر آنچه بدان‌ها می‌گراییم و بیشتر آنچه انجام می‌دهیم، بیشتر این چیزها از مرگ و نیستی تعین می یابد. از ترس از مرگ. از ترس از نرسیدن. از سیری ناپذیری ِخواستن. مرگ مانند هدایتگر ناپیدا سراسر زندگی، ما را به راه و بیراه نادانسته‌ای می‌کشاند تا روزی بصیرت دیدنش را بیابیم و بدانیم کدام‌ها راه بوده و کدام‌ها بیراه. اغراق نیست اینکه بگوییم چشم باز کردنمان و هر فعالیت بعد از آن و خوابیدنمان حتی، همه از مرگ است انگیزه می‌گیرند. مرگ، انگیزه زیستن است. اما انگیزه‌ای که چنان در خود می‌خواهیم پنهانش کنیم که دیگر خود نیز قادر به دیدن و احساسش نیستیم. مرگ، جایی در حافظه تاریخی ناخوداگاه ما انسان‌ها انگار گم‌شده است. ما همه گویی نمی‌خواهیم از مرگ چیزی بدانیم. اقلش، اکثرمان.

«زندگی  به شرط مرگ به انسان داده شده و باید آنرا در مواجهه با مرگ معنا کند» .همان گونه که نمی‌توان زندگی را فهم کرد بی‌آنکه مرگ را دانست، درک مرگ هم در عاریه مفهومان از زندگی است. اگر چیزها را بر عدمشان بار کنیم و معنا، و تاریکی را عدم روشنایی بدانیم، مرگ را نمی توانیم عدم زندگی فرض کنیم. این دو روبروی هم نیستند. در هم‌اند. در هم تنیده‌اند. هم دیگر را رد نمی‌کنند. هم دیگر را نقض نمی‌کنند. یکی اصل نیست و دیگری فرع. مرگ عدم حیات نیست. و زندگی، بی‌مرگی نیست. ما از نفس کشیدنمان نیست که زنده ایم که نفس نکشیدنمان را مرگ معنا کنیم. و این ها را می‌دانیم و نمی‌دانیم. می‌دانیم چون بدانها آگاهیم و نمی‌دانیم چون باورشان نداریم. ما بر باور نکردنشان «عادت» کرده ایم. و تصور زندگی و مرگ، عادات ماست نه باور هایمان. در زندگی شادی هست، لذت هست، دوستی هست، مهربانی هست، چیزهای زیبایی هست که بتوان دید و فهمید. و این ها همه جزئی از زندگی است. و اگر چنین است چرا ستایش مرگ؟ و چرا ستایش زندگی نه؟ و این یکی دیگر از اغلاط ماست در لفظ. که ستایش مرگ را لاجرم نکوهش زندگی می‌دانیم و بالعکس. آری، حقیقت زندگی فناست. فنای شادی و زیبایی. فنای دوستی و مهربانی. و حقیقت مرگ هم فنای رنج است و درد. فنای زشتی است و فنای ناخواسته‌ها. زندگی مجموعه‌ای است از تمام شدنی‌ها. که چون نیک در هر چه بنگری، برایش پایانی است. دلبستگی به ناپایدار، خود فریب است. می‌شود با فناپذیری چیزها آسوده زیست اگر به همان ذات که هستند، ذات نماندنی، بپذیریمشان. در برابر این، مرگ، چه به زیستن پس از آن مومن باشیم چه نه، پیام آور چیزهای ابدی است و بی زمان. از همین روی، قابل اتکاست. اگر خاموشی است، خاموشی ابدی است. اگر سکون است اگر بی‌رنجی است، هر آنچه که هست برای همیشه خواهد بود. این شاید بزرگترین رجحان اش بر زندگی است.

مرگ خواهی، روشی است که متاثر است از نگاه مومنش به زندگی و مرگ. این مرگ خواهی لزوما باور درستی نیست. آدمها اغلب، وقتی خود را تنها می بینند، تنهایی را با مرگ برابر می‌دانند و گویی می‌اندیشند، حال که دیگری نیست پس همان مرگ بهتر. و این ندایی است از نیاز به دیگری و با وجود او، مرگ خواهی نیز پوچ می شود. در تعریفی آدمها را مجموعه‌هایی بهم پیوسته می‌دانیم و انسان را مدنی بالطبع. بدان معنا که انسان با انسان بودنش است که محتاج دیگری است. نه محتاج که مجبور به بودن با دیگری است. و اگر زمانی واسطه های با هم بودن انسانی شکسته شود، او از انسانیتش خارج می‌شود. کسی که قادر به ارتباط نیست، قادر به بودن نیست. پس بودن برایش دشوار می‌شود و نا خواستنی و از این روست که مرگ برایش مفهومی می‌یابد هم‌معنا با امید. امید به رهایی از چنین سخت زیستن. آن فرد خود را جدافتاده در بین دیگرانی می‌یابد که هیچشان از هیچ برای او شناختنی نیست. من می‌شود در برابر آنها. من در برابر آنها دیگر از مدنی بالبع فاصله گرفته و چیز دیگری شده که انسانی نیست. پس باید برود به همانجا که انسانی نیست. این چنین مرگ خواهی حالتی است عارضی و گذرا، هرچند در زمانی بسیار امتداد یابد. مرگ درمان جدافتادگی آدمها نیست. این که زندگی را نخواهی چون شبیه خود را نمی‌یابی از نقطه دید محدود توست‌. به چنین فردی شبیهش را نشان بده تا روی خوش زندگی را نشانش دهی و سپس مرگ برایش چه دردناک خواهد شد. این یکی دیگر از فریب هایی است که بدان سرگرمیم . چنین فردی حتی درک درستی از تنهایی نیز ندارد. چنین فردی «تنها ماندن» و تنهایی را یکی می‌داند. و بین این دو تفاوت‌هاست. گاهی باید از خود پرسید آیا حقیقتا تفاوت این دو را می‌دانیم؟

بزرگترین سختی ما در زندگی، یافتن معناست. زندگی، هرآنچه هست موهبت یا نفرین، اعطایی است فرای اراده ما. ما در بوجود آمدن آن نقشی نداشته‌ایم. انسان از آن زمان که پرسش را می‌آموزد، خود را، متحیر، در معرکه ای بیند که نمی‌داند چیست. و تا یافتن معنا انسان در خسران است. خسران چیست؟ آن است که به تدریج و با گذر زمان اصل چیزی زایل شود تا که دیگر از اصل چیزی نماند. از بین رفتن است اما انهدام نیست. آنی نیست. «سوگند به زمان که انسان هماره در خسران است» (عصر.1و2 ). این معنا شاید حقیقت واحدی باشد اما واقع های بسیار از آن تعین می‌یابند. و تمسک به هر آن واقع، قطع خسران است و حفظ اص . اینکه بدانیم مرگ چیست، از شعاع های نوری است که از حقیقت واحد، نور مطلق، همان معنا، دیده می‌شود. ما باید بدانیم که مرگ چیست در غیر این صورت خودمان را به خودمان و زندگی باخته‌ایم. و لحظاتی در زندگیمان هست که نمی‌دانیم ما را چه شده؟ چیزی نیست که ارضایمان کند. رنگ چیزهای گذشته از بین می‌رود. ما در چیزی کنکاش می‌کنیم که نمی‌دانیم چیست. و این همان جایی است که توجهمان به معنا جلب می‌شود. ما معنا را نیاموخته‌ایم.

زندگی را هر آنطور که معنا کنیم، هر آنطور زیستنی که داریم نمی‌شود حقایقی را درباره آن نبینیم. جبر در قسمت اعظمی از زندگی ما فرمانرواست. نه آنکه ما حقیریم و ناتوان اما چیزهایی هست که در زندگی‌مان نمی‌توانیم تغییر دهیم. ما هر چند نسبت به بخش هایی از زندگیمان اراده داریم اما توامان مجبور نیز هستیم. ما مجبور به بودنیم. و برای بودن مجبور به دانستنیم. در فرآیند دانستن مجبور به پذیرش حقیقتی هستیم. این حقیقت که نمی توانیم همه چیز را بدانیم. برای پرسشهایی جوابی نیست. از این روست که زندگی را تاریکی می دانم. و از این روست که مرگ را روشنایی. مرگ پایان چنین پرسش هایی است. و پایان بی جوابی هاست. پایان هر آنچه جبر است. و از پی این پایان آغازی است. حتی آغاز بر «نبودن» هم، آغازی است. و این امید کوچکی نیست.

«مرگ شرابی است نوشیدنی
و دنیا چیزی نیست جز فریب»

آل عمران 185

سه شنبه 3 خرداد 1393

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *