هزار و یک شب / شب یازدهم

چون شب یازدهم برآمد گفت: ای ملک جوان‌بخت، جوان جادو گشته با ملک گفت: مرا گمان این بود که غلام کشته شد. پس از خانه بیرون آمده به قصر شتافتم و در خوابگاه خویش بخفتم. چون بامداد شد، دختر عم خود را دیدم، گیسوان بریده و جامه‌ی ماتم پوشیده پیش ادامه ی مطلب