چون شب یازدهم برآمد

گفت: ای ملک جوان‌بخت، جوان جادو گشته با ملک گفت: مرا گمان این بود که غلام کشته شد. پس از خانه بیرون آمده به قصر شتافتم و در خوابگاه خویش بخفتم. چون بامداد شد، دختر عم خود را دیدم، گیسوان بریده و جامه‌ی ماتم پوشیده پیش من آمد و گفت: دوش شنیدم که یک برادرم را مار گزیده و برادر دیگرم از فراز بام به زیر افتاده و پدرم به جنگ دشمنان رفته هر سه مرده‌اند. اکنون سزاست که من به عزا بنشینم و گریان و ملول باشم. من گفتم: هر آنچه خواهی بکن. سالی به ماتمداری و اندوه بنشست. پس از سالی گفت: باید به قصر اندر خانه‌ای بنا کنم و صورت قبری در آنجا بسازم و آن‌جا را بیت‌الاحزن نامیده، به ماتمداری بنشینم. گفتم: هر آنچه خواهی بکن. پس خانه و صندوقی بساخت و غلام را بدان‌جا بیاورد چون که او نمرده بود، ولی از آن زخم به رنجوری همی‌زیست و سخن گفتن نمی‌توانست. پس دختر همه‌روزه بامداد و‌ شام به بیت‌الاحزن اندر می‌شد به زخم غلام مرحم می‌نهاد و شربت و شراب به او همی‌خوراند تا این‌که روزی دختر بدان مکان رفت و من نیز از پی او رفتم دیدم که می‌خروشد و سینه و روی خود می‌خراشد و این ابیات همی‌خواند:
مرا خیال تو هر دم دهد امید وصال // خوشا پیام خیال تو در زمان وصال
میان بیم و امید اندرم که هست مرا // به روز بیم فراق و به شب امید وصال
تو را گرامی چون دیده داشتم همه‌روز // کنار من وطن خویش داشتی همه‌سال
چون این ابیات برخواند من با تیغ برکشیده پیش رفتم و به او گفتم: ای روسپی، گفتار تو به گفتار آن زنان ماند که با مردان بیگانه عشق ورزند و ‌با ایشان درآمیزد. چون مرا دید که به قصد کشتن او تیغ بلند کرده‌ام، دانست که غلام را من به آن‌روز انداخته‌ام، آنگاه سخنانی چند بگفت که معنی آن‌ها را ندانستم و با من گفت: افسون من تو را نیمه‌سنگ کند. در حال من بدین‌سان شدم. پس از آن به شهر و مردم شهر جادویی کرد. چون به شهر چهار گونه مردم بودند. مسلمان و نصاری و جهود و مجوس، چهار گونه ماهی شدند و شهر نیز برکه آبی شد و چهار جزیره چهار کوه شدند. پس از آن دختر همه‌روزه پیش من آمده مرا برهنه می‌سازد و با تازیانه چندان زند که خون از تن من برود و آنگاه جامه‌ی پشمین بر من بپوشاند.
چون جوان این سخنان بگفت گریان شد و این دو بیت بر خواند:
گویند صبر کن که تو را صبر بردند // آری دهد ولیک به خون جگر دهد
ما عمر خویش به صبوری گذاشتیم // عمر دگر بباید تا صبر بر دهد
چون جوان این ابیات به انجام رسانید ملک گفت: ای جوان به اندوه من بیفزودی. بازگو که آن دختر کجاست؟ جوان گفت: بامداد و شامگاه به کنار صورت قبری که غلامک در آن‌جاست بیاید و هنگام رفتن پیش من آمده تن مرا بدان‌سان که گفتم از تازیانه نیلگون کند. ملک چون سخنان او را بشنید گفت: ای جوان به تو نیکی‌ها و خوبی‌ها کنم که پس از من به دفترها نگاشته و در زبان‌ها بگویند. ملک برخاست و به مقر خویش بازگشت. روز دیگر هنگام شام تیغ برگرفته بدان‌جایی که غلام بود بیامد، دید که قندیل‌ها آویخته و شمع‌ها برافروخته و عود سوخته‌اند. زنگی به خوابگاه اندر خسبیده بود. در حال تیغ برکشیده غلامک را بکشت و به چاهش درافکند و جامه‌های او را پوشیده در خوابگاه او بخسبید و تیغ برکشیده در پهلوی خویشتن بگذاشت. چون ساعتی بگذشت، دختر به قصر در آمد و پسر عم خود را برهنه کرده تازیانه بر او همی‌زد. او می‌نالید و می‌گفت: به من رحمت آور این حالتی که من دارم برایم کافی‌ست. دختر گفت: چرا تو رحم نکردی و معشوق من به آن‌روز نشاندی؟ پس از آن دختر جامه‌ی پشمین بر او پوشانیده جامه‌ی حریری از روی او پوشانید و به نزد غلام آمده ساغر شرابی پیش آورد و گریان گفت: ای خواجه از این شراب جرعه‌ای بنوش و با من سخنی بگوی؛ آنگاه این دو بیت بر خواند:
سست پیمانا بی‌کوه دل ز ما برداشتی // آخر ای بد عهد سنگین‌دل ز ما برداشتی
خاطر از مهر کسان برداشتم از بهر تو // لیکن ای جانا تو هم خاطر ز ما برداشتی
پس از آن بگریست و گفت: یا سیدی با من سخن بگو.
پس ملک شبیه به زبان زنگیان و مانند سخن گفتن حبشیان گفت: آه، آه، سبحان‌الله. چون دختر آواز او بشنید از فرح و شادی بی‌هوش شد. چون به‌هوش آمد گفت: ای خواجه مرا امیدوار کردی. آنگاه ملک به آواز حزین گفت: ای روسپی، با تو سخن گفتن نشاید.

 

دختر گفت: سبب چیست؟ گفت: از برای اینکه تو همه‌روزه شوهر خود را تازیانه می‌زنی و او را شکنجه می‌کنی و داد و بی‌داد او خواب بر من حرام کرده وگرنه من صدباره از بیماری خلاص شده بودم. دختر گفت: اگر تو اجازت دهی او را رها کنم. ملک گفت: او را رها کن و مرا راحت بخش. در حال دختر نزد پسر رفته، طاسی پر از آب کرد و افسونی بر آن دمیده به آن جوان پاشید. در حال جوان به صورت نخست برآمد. دختر او را از قصر بیرون کرده گفت: دیگر بازنگرد وگرنه کشته می‌شوی. آنگاه دختر به بیت‌الاحزن در آمد و گفت: ای خواجه با من سخن بگو که پسر عم خود را از جادو خلاص کردم.
ملک گفت: آنچه بایست کرد هنوز نکرده‌ای.
دختر گفت: ای خواجه آن کدام است که نکرده‌ام؟ ملک گفت: این شهر و مردم این شهر را به صورت نخستین بازگردان که هرشب ماهیان سربرکرده مرا نفرین همی‌کنند و‌ بدین‌سبب من از بیماری خلاص نمی‌شوم. دختر سخنان ملک شنید و گمان می‌کرد که غلام با او سخن می‌گوید، آنگاه برخاسته به نزدیک برکه آمد آب از برکه برداشت.
چون قصه بدین‌جا رسید بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فرو بست.

2 thoughts on “هزار و یک شب / شب یازدهم”

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *