چند مواجهه کوتاه با جهان «اولیس» جیمز جویس و فیلم جوزف استریک

ایمان شاه بیگی

1)آشکارگی چاره‌ناپذیر امر عیان و کیفیت ‌ناگزیر امر شنیدنی، حقیقت را بیشتر از آنکه بنماید پنهان می‌کند. استیون می‌اندیشد باید با چشم‌های بسته دید لاجرم! و چشم می‌بندد. تاریکی، چه خوش است. چشم بستن بر جهان. غرقگی در این تاریکی و خیال آنکه در ظلمات این تاریخ بی‌انتها، به قدر یک ازلیت تو نبوده‌ای و به اندازه یک ابدیت تو نخواهی بود. گویی آنچه از بودن تو در تاریخ این جهان خواهد گذشت به اندازه گامی است کوتاه که تو هر روزه بر میداری. استیون زمزمه می کند: «من گامی در زمانم. هستی بسیارکوچکی در زمان، و آنی بسیار بسیار کوتاه در این هستی.» و چه تفاوت است یک روز با یک عمر؟ (و از همین است که اولیس روایت تنها یک روز از زندگی است.) «چشم بگشا» صبر باید کرد «چشم گشودن از خیال چون پا بر این هستی گذاشتن دردناک است.» چرا آدمی هربار که چشم از خیالی می بندد تا براین جهان چشم گشاید، چون کودک متولد شده، باز نمی گرید؟

2) آدمها و اعتقادات جزمیشان. بر هر چیز نامی می گذارند که بخوانندش اما چون نام پذیرفت هر چیز، محدود شد. «تاریخ آن کابوسی است که می خواهم از آن بیدار شوم» تاریخ آن کابوسی است که در اراده من نیست. اثری بر من گذارده که به خواهش من نیست. تاریخی که من را از «ما» می نماید. چه مهوع است هر آن جمله که با «ما» آغاز می شود. تاریخ ما، باورهای ما، دین ما، جامعه ما. این «ما»ی فاسدکننده معنا. این تعمیم دهنده درک آدمیان از هستی. از خدا. آقای دیزی می‌گوید «تاریخ آدمی را تنها یک مراد است: خداگونگی» «خدا؟» استیون شانه بالا می اندازد که «خدا آن فریاد است که در خیابان می‌شنوی» صدایش را می شنوی اما معنایش را نمی دانی. نمی‌توان چیزی بود که نمی‌شود فهمید. «این قطعیت کلمات، این واژگانی که عظیم می‌نمایند مرا می ترسانند و آوردشان جز ناخشنودی از نارسیدن چیزی نیست». خدا در جزییات است.

3) انسان آینه انسان دیگر است. من به تو خیره می شوم. تو را آن یا این می خوانم. بر تو خشم می گیرم از تو خشنود می شوم. آنچه من از تو می فهمم تنها خودمم. اگر تو به باور من زیبایی یعنی تعریف من از زیبایی چیست نه آنکه تو چه هستی. اگر تو مرا خشمگین می کنی یعنی چه چیز در من کم است. «دیگری» به خودی خود یک ناممکن است. آینه ای که که از خود چیزی ندارد جز تصویری که از من به من می نمایاند. راوی پنهان سکوت شبانه بلوم و استیون در کنار هم را اینگونه شرح می دهد :«هرکدام در هر دو آینه رو در روی گوشتی چهره های خودشانخودش نه خودش (theirhisnothis ) در دیگری تامل می کردند» (ترجمه از منوچهر بدیعی بخش هفده کتاب، ص136) این یک راوی افشاگر نیست.

4) غریبند خاطرات. «وقتی چیزی قدیمی از کسی – «آنی» – می خوانیم که دیگر نیست. دوباره آنی می‌شویم که «آن» از ما در آن روزگاران می‌ساخت(one feels that one is at one with one who once). خاطره، یادآوری نیست. دوباره زیستن همان آنی است که اکنون نیست. ما همیشه در بند آن چیزی هستیم که اراده‌ای بر تغییرش نداریم. «نمی توان زمان را برگرداند، چون آبی است بر دست».  گذشته، نگذشته. گذشته در در حال زنده است و چه بسا هر آن ما گذشته را زندگی می‌کنیم بجای حال. و البته از آن می‌میریم. این است کاری که خاطره استیون از مادرش که مرده با او می‌کند. خاطره ای که احیا می‌شود تا او هم زنده نماند.

5) «عشق عاشق آن است که عاشق عشق باشد Love loves to love love.» راوی معتقد است که هر کس از عشقی تعین می‌یابد که به چیزی یا کسی دارد. گویی عشق – که در هستی عمومیش تردید است – آن نوری است که بر ما می‌تابد تا بین ما و ظلمات عدم تمایزی گذارد و ما هستی بگیریم. پس در ما نیازی است به باور عشق. ما عاشق آنیم که عاشق باشیم. و عشق ایده‌ای است که باید بدان برسیم. کودک یاد می‌گیرد که برای رفع گرسنگی فریاد بزند و آدمی یاد می‌گیرد که برای بودن و معنا داشتن عاشق شود. بنابراین ایده عشق از خود عشق قطعیت بیشتری دارد.

6)  – باید یک نفس خوانده شود – «ای کاش مردی کسی  می آمد و مرا می درید می انداخت و بوسه ای، آغوشی، هیچ چیز مثل یک بوسه نیست گرم و طولانی روحت را چنان می درد که افلیج می شوی، من عاشق گلهام، عاشق این که همه خانه را سرتاپا پر از گلهای رز کنم، به خدای آسمانها سوگند هیچ چیز چون طبیعت نیست کوه های وحشی و دریا و موجی که از پی موج می آید و زمین آری زمین و گندم و زرت و هر گونه چیزی و هر گونه رمه ای که می چرد و هر شمایلی و عطری و رنگی، و بعد از آن بوسه طولانی من نفسی دیگر نداشتم و آری او گفت من چون گلهای کوهستانم آری چون هرجای تن زن چون گلی است از کوهستان آری و سپس چشم از بوسه باز کردم و گفتم دوباره از من بخواه و آری او از من پرسید که آری می گویم به اجابت آری خواه او از گلهای دشت من، و من آغوش بر دور او می بندم و آری او را پایین می آورم  از گلهای کوهستانم بنوشد و عطرش را بچشد و آری قلبش دیوانه وار می تپد و من؟ آری من گفتم آری.» این هذیانی است که شهوت است. و البته آخرین کلمات اولیس.

 

 

5 thoughts on “چند مواجهه کوتاه با جهان «اولیس» جیمز جویس و فیلم جوزف استریک”

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *