چون شب دوازدهم برآمد

 

 

گفت: ای ملک جوان‌بخت، دختر کمی از آب برکه برداشت و افسونی دمید و آب به برکه برفشاند. در حال ماهیان به صورت آدمیان برآمدند و بازارها به صورت نخستین بازگشتند و کوه‌ها جزیره شدند. پس از آن دختر به بیت‌الاحزن برآمد و کردار خویش به ملک باز نمود. ملک آهسته گفت: نزدیک‌تر آی. دختر نزدیک‌تر آمده گفت: ای خواجه،
پایت را بگذار تا ببوسم // چون دست نمی‌رسد در آغوش
در حال تیغ بر سینه‌ی دختر زد و دختر دو نیمه بیافتاد. ملک، برخاسته از خانه بیرون شد. جوان را دید که به انتظار ملک ایستاده. چون چشمش به ملک افتاد شکر به جا آورده دست و پای او را بوسه داد. ملک نیز خلاصی او را تهنیت گفت و از او سوال کرد که اکنون در شهر خویش به سر می‌بری یا با من همی‌آیی.
جوان پاسخ داد: تا جان دارم از تو جدا نخواهم شد. ای ملک از این‌جا تا شهر تو چقدر مسافت است؟ گفت: دو روز راه است. جوان گفت: از این‌جا تا به شهر تو یک‌سال راه است.
ملک را تعجب زیادت شد ‌و ملک‌زاده بسیج راه سفر کرده با وزیر خود گفت که: زیارت مکه معظمه دارم. پس ملک‌زاده در موکب یک‌سال همی‌رفتند تا به شهر رسیدند و سپاه و‌ رعیت به استقبال ملک شتافته، سم سمند ملک بوسیدند و به سلامت او شادمان شدند. ملک به قصر اندر آمده بر تخت بنشست و صیاد را بخواست. خلعتش داده شمار فرزندانش باز پرسید.
صیاد گفت: پسری با دو دختر دارم. ملک یکی از دختران او را از برای خود و دیگری را از برای ملک‌زاده جادو گشته تفویض کرد و به کامرانی به سر بردند تا مرگ‌شان در رسید و این حکایت عجیب‌تر از حکایت حمال نیست و آن این است.

حکایت حمال و دختران و سه گدای یک چشم

در بغداد مردی بود حمال. روزی از روزها در بازار ایستاده بود که دختری خداوند حسن و جمال، پدید شد. بدان‌سان که شاعر گفته:
مشک با زلف سیاهش نه سیاه است و نه خوش // سرو با قد بلندش نه بلند است و نه راست
او سمن‌سینه و نوشین‌لب و شیرین‌سخن است // مشتری عارض و خورشید رخ و زهره لقاست
و با حمال گفت: سبد برداشته با من بیا. حمال سبد بگرفت و با دختر همی‌رفتند تا به دکانی برسیدند. دختر یک دینار به در آورده مقداری زیتون خرید و به حمال گفت: این را در سبد بنه و با من بیا. زیتون در سبد گذاشت و سبد برداشته و همی‌رفتند. تا به دکانی برسیدند آن‌جا سیب شامی و به عمانی و انگور حلبی و شفتالوی دمشقی و لیموی مصری و ترنج سلطانی از هر یک یک من بخرید. به حمال گفت: این‌ها را برداشته با من بیا. حمال آن‌ها را نیز در سبد نهاد و با دخترک همی‌رفتند. تا به دکان دیگر بریسدند. دخترک قدری ریحان و اقحوان و یاسمین و شقایق خریده به حمال گفت: این‌ها را بردار. باربر آن‌ها را نیز در سبد نهاده همی‌رفتند تا به دکان قصابی برسیدند. دختر ده رطل گوشت خریده به حمال سپرده و همی‌رفتند تا به حلوایی رسیدند. دختر همه‌گونه حلوا بخرید و به حمال گفت: این‌ها را در سبد بنه. حمال گفت: اگر به من گفته بودی خری با خود آوردمی که این‌همه بار گران را بکشد. دختر تبسمی کرده روان شد، همی‌رفتند تا به عطار رسیدند. از عطریات از هر یکی یک شیشه خریده به حمال سپرده، بعد از آن به جایی دیگر برسیدند. ده رطل شمع کافوری خریده به حمال سپرد و بعد همه‌ی آن‌ها را در سبد گذاشته و در این حال دختر از پیش و حمال به دنبال همی‌رفتند تا به خانه‌ای محکم که دیواری بلند داشت رسیدند. در بکوفته دختری نکوروی در بگشاد، حمال دید که دربان دختر ماه‌منظری‌ست، چنان‌که شاعر گفته:
پرداخته از شیر دو گلنار سمن بوی // انگیخته از قیر دو ثعبان سیه سار
جعدش چو یکی هندوی عاشق به رویش // حلقه زده از کفر شکیبا شده زنار
حمال از دیدن او مست گشت و‌ نزدیک بود که سبد از دوشش بر زمین افتد. با خود گفت: امروز مبارک است فالم. پی اندر خانه شد. دید که خداوند خانه دختری‌ست از هر دو نیکوتر، به فراز تختی بر نشسته و در خوب‌رویی چنان است که شاعر گفته:
نگار قند لب کاو را بود زلف سیصد چین // چو او که یک بت نبیند کس به چین و قندهار اندر
خمار چشم او تا هست زیر غمزه‌ی جادو // شکنج زلف او تا هست گرد لاله‌زار اندر

دختر از تخت به زیر آمد و گفت: چرا این بیچاره را زیر بار گران گذاشته‌اید؟ پس دخترکان با هم یار گشته بار از دوش حمال به زیر آوردند و‌ سبد را خالی کرده و‌ هر چیزی را به جای خود گذاشتند و دو دینار به حمال دادند و گفتند: بیرون شو. حمال نظر به حسن و جمال دخترکان کرد، از این‌که مردی به خانه نبود و همه‌گونه خوردنی و‌ نوشیدنی آماده داشتند، دل به بیرون رفتن نمی‌نهاد. دختران گفتند: چرا نمی‌روی، اگر مزد کم گرفته‌ای یک دینار دیگر بستان. حمال گفت: لااله‌الاالله، ده برابر مزد خود گرفته‌ام، ولکن در کار شما به حیرت اندرم که شما بدین‌سان چرا نشسته‌اید و‌ در میان شما از چه سبب مرد نیست تا با شما انس گیرد و زنان را بی‌مرد عیش بسی ناتمام است. گفته‌اند که: سقف را چهار پایه باید تا دیر پاید. اکنون شما سه تن هستید و چهارمین تن ناچار است که مرد آزاده عاقل و سخندان و رازپوش باشد. دختران گفتند که: ما را بیم است از این‌که راز خویشتن به هر کس فاش کنیم و از گفته‌ی شاعر سر نپیچیم که گفته است:
نخست موعظه‌ی پیر مجلس این حرف‌ست // که از مصاحبت ناجنس احتراز کنید
حمال گفت: به جان شما که من بسی امینم، نیکی‌ها بگویم و بدی‌ها بپوشانم.
منم که شهره‌ی شهرم به عشق ورزیدن // منم که دیده نیالوده‌ام به بد دیدن
به پیر میکده گفتم که چیست راه نجات // بخواست جام و می و گفت راز پوشیدن
چون دختران سختن گفتن فصیح او را بدیدند به او گفتند: تو می‌دانی که مالی بسیار به این مجلس صرف کرده‌ایم. اگر تو را زر نباشد نخواهیم گذاشت که در این جا بنشینی و‌ بر جمال صبیح و ملیح ما نظاره کنی. مگر نشنیده‌ای که محبت بی‌زر، دردسر است و به عاشق بی‌مال اقبال نکنند. حمال گفت: به خدا سوگند جز درم‌هایی که از شما گرفتم چیزی ندارم. آنگاه دلاله گفت: ای خواهران هروقت نوبت به او برسد من جای او غرامت کشم. پس ایشان سخن دلاله پذیرفته و حمال را به ندیمی برگزیده بنشستند. آنگاه دلاله قرابه پیش آورده پیاله بگرفت، ساغری خود بنوشید و پیمانه‌ای به حمال داد. حمال ساغر بگرفت و این شعر بخواند:
شراب لعل کش و روی مه جبینان بین // خلاف مذهب آنان جمال اینان بین
و این بیت نیز خواند:
اگر نه باده‌ی غم دل ز یاد ما ببرد // نهیب حادثه بنیاد ما ز جا ببرد
پس از خواندن شعر دست دخترکان ببوسید و قدح بنوشید، قدحی پر کرده در برابر خداوند خانه بایستاد و گفت: ای خاتون، من تو را مملوک و خادمم.
من ایستاده اینک به خدمتت مشغول // مرا از این چه که خدمت قبول یا نه قبول
خداوند خانه گفت: بنوش که تو را گوارا باد. حمال دست او را بوسه داد و گفت:
نعیم روضه جنت به پای آن نرسد // که یار نوش کند باده و تو گویی نوش
الغرض به می کشیدن و غزل خواندن و رقص کردن همی‌گذرانیدند تا این‌که مست شدند. دلاله برخاست جامه برکنده و خود را به حوضی که میان قصر اندر بود درافکند و در آب شنا همی‌کرد تا این‌که تن شسته و بیرون آمد و در کنار حمال نشست. دربان برخاست و جامه برکنده خویشتن در حوض بیافکند. پس از شنا تن شسته به در آمد و به کنار باربر نشست و‌ در آخر صاحب خانه خود را شسته و پهلوی او نشست و به شوخی و سهو مشغول شدند. چون قصه بدین‌جا رسید بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فرو بست.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *