سمفونی های ناساز و سحرانگیز

 

مانو یانز

 

 

اگر بوگی نایتز چرخ و فلکی از فیلمهای اسکورسیزی و مگنولیا ترن هوایی ملهم از کاساوتیس باشد، اگر عشق لایعقل یک سلسلهٰ لینچی-مینیلی‌وار و خون بپا خواهد شد بنایی به عظمت ولز و کوبریک بود، اگر مستر با پیچش‌های هیچکاکی شروع می‌شد و فساد ذاتی هزارتوی پینچانی را تولید کرد؛ تازه‌ترین فیلم او “رشته‌خیال” را چگونه می‌توان دسته‌بندی کرد؟ اگر آن را همچون یک نرم‌ساقه درنظر بگیریم چطور؟ شاید بنا برگفته دیکشنری کالینز فیلم را بتوان این‌چنین طبقه‌بندی کرد: ” برای پشتیبانی و کمک برروی زمین می‌خزد یا بالا می‌رود” شاید با افزایش اشتیاق به ریختن زهر تلخ و شیرین خود، فیلم،همانطور که در عنوان خود متذکر می‌شود، در آن واحد همه‌جا و هیج‌جاست. چطور فیلمی این‌چنین پرتب‌وتاب و ناهنجار(با تشکر از جانی گرینوود) را که اکیدا کلاسیک قلمداد می‌شود و برای آنکه برچسب پست‌مدرن بخورد بیش‌از اندازه اصیل و برای “مدرن” بودن زیادی ضد شیک و آهنگین(بازهم با تشکر از جانی گرینوود) است را می‌توان توصیف نمود؟ رشته‌خیال، با آن بدنهٔ پرپیچ‌وتاب خود، روح فداکارش و وابستگی‌اش به خرافات درحالی که ما را دعوت به تماشای فیلم و از دست دادن عقلمان می‌کند در لابلای گیاه سینما پیچ می‌خورد.

زمان زیادی از وقتی که فیلم های اندرسون دست به انکار برانگیختگی همدلی و نیاز به واگذاری احساسی شده‌اند می‌گذرد. بواقع، تصور اینکه رینولد جرمیش وودکاک، همزاد(doppelganger) خود اندرسون است کمی با عقل جور درمی‌آید؛ کارگردانی که پس از گذر از اعتبار افزودهٔ تاریخی‌اش “خون بپا خواهد شد” دوباره متولد شده، هنرمندی که کاملا از عظمت خودش مطلع( و شاید هم مضطرب) است،مولفی که از هر گونه مصالحه‌ای چه از سوی اساتید خود و چه طرفدارنش در امان است، همان کسانی که کاری جز سقوط در سمفونی های ناساز و سحرانگیز ندارند بکنند. اندرسون همواره سطح توقع خودش را بالاتر از استاندارد معمول نگه می‌دارد: چه کسی فکرش را می‌کرد در فیلمی با موضوع فشن در دنیای لندن دهه 50 آینه نقش ثانویه در فیلم داشته باشد، آن هم برای کارگردانی که فیلم اولش مملو از کلیشه‌های اسکورسیزی‌وار اعتراف جلوی آینه است؟ از سوی دیگر، با نادیده گرفتن نوای افسونگر خط روایی سمبولیک، رشته‌خیال امیال انسانی را مورد مطالعه قرار می‌دهد و از طریق مشاهده‌ای مادی و وسواسی وجب به وجب جنس پارچه و پوست بدن و فریم دوربین دست به شکنجه می‌زند؛ چه دستاورد پرطنینی آن‌هم برای فیلمی که بیشتر با درز زدن پارچه وکوک چپ راست رمانتیک سروکار دارد!

در بهترین حالت، اندرسون بخوبی می‌داند چگونه به شکلی سرراست،فیزیکی(و شاعرانه) برای عینیت بخشی به جریان‌های عشق و رنج شخصیت‌ها دست پیدا کند. با آن لحن شکیبای خود که از میل به همراهی نام مادرش  در لابلای چین‌های پیراهنش – “نزدیک به قلب”- دم می‌زند، سوگواری مدام رینولدز ظاهری تحسین‌برانگیزبخود می‌گیرد. با اینحال ایدهٔ محبوبم از فیلم شکل و نحوهٔ استفاده رینولدز از عینک کارش است، از جمله اشیائی که در سکوت صرف صبحانهٔ هنرمند با دلبستگان و نزدیکانش از اهمیت زیادی برخوردار است. هیچ حرف و وراجی خسته‌کننده‌ای به اندازه آن فریم قوس‌دار نمی‌تواند بدین خوبی روحیه مستبد و بیان تند او را تصویر کند، که درواقع کلهٔ عبوس هنرمند- از کنج  چشم‌ تا گوش- را در بر می‌گیرد. گوشت و استخوان رینولدز یک خط صاف است و هرچیز دیگر- از جمله لباس‌ها،دیوارها،انسان‌های دیگر یا فریم عینک- باید در وقت اجرای خالق خم شوند و اتاق را ترک کنند. “من لباس طراحی می‌کنم” این را رینولدز با حس برتری اذعان می‌کند با اندکی خودبسندگی که گویی از دل “من وسترن می‌سازم” جان فورد آمده، اما با این‌حال عاری و خشم او از محبت، تحول متمدنی از دنیل پلین‌ویو “خون بپا خواهد شد” را احیا می‌کند.

اگر دی‌لوئیس سر وعدهٔ بازنشتگی خود بماند، تجسد او از رینولدز وودکاک بعنوان قلهٔ پیوند جادویی میان بازیگر و فیلم‌ساز باقی خواهد ماند. تنها فیلیپ سیمور هافمن مرحوم می‌توانست سلطهٔ دنیل دی‌لوئیس بعنوان “بهترین بیانگر الهامات اندرسون” را به چالش بکشد. سینمای اندرسون که بر روی فرازونشیبی پیوسته ساخته شده، بعنوان الگوی خط روایی قصد دارد از انگارهٔ الهام که بدل به ایده‌ای می‌شود که بعدا به دامنهٔ واقعیت تکوین می‌یابد استفاده کند( روند زیرکانه و قدرمتندی که کریستوفر نولان کانون فکری پر زرق‌وبرق اینسپشن را از آن گرفته). زل‌زدن بی‌صدای فرانک تی جی مکی( تام کروز در اوج کارنامه‌اش) در حالی که حفاظ نیشخندآمیز خود را از دست می‌دهد در “مگنولیا“، کج و معوجی هستی‌شناسانه و فیزیکی بری اگان(آدام سندلر) در حالی که عشق سراسر روحش را پر می‌کند در “عشق لایعقل“، نگاه خیرهٔ موربی که میان فردی کوئل(واکین فینیکس) و لنکستر داد( داستین هافمن) در اولین ملاقاتشان ردوبدل می‌شود در “مستر“، زایش سوءظن از گوشهٔ چشم دنیل پلین‌ویو به برادرش در “خون بپا خواهد شد” و در آخر هشیاری عشق رینولدز در کافه‌تریای کنار ساحل(با آن حلقهٔ نور) که بعدتر با هشیاری خشم و غیظ در ماه‌عسلی کابوس‌شده پاسخ داده می‌شود در “رشته‌خیال“. در شیوه‌ای کم‌تر موشکافانه، اندرسون از این فوران خیالات ادراکی برای توقف واقعه استفاده می‌کند سپس با شتاب  آن را به نمایش احساسات تبدیل می‌کند: استراتژی روایت، که دور از هر نظم و پیش‌اندیشی قبلی  وضعیت دائمی تردید و افشاگری دراماتیک را خلق می‌کند، با شروع‌های نفس‌گیر و پایان‌بندی‌های باشکوه مرزبندی می‌شود و با ویس‌اورهای مالیخولیایی و محسورکننده بیگانگی به خود می‌گیرد.

در آخر، وضعیت باقی‌ماندهٔ فطری اندرسون در ادغام با نرم‌ساقه‌های دیگر به فیلمی پر از اسطوره‌ها و فیگورهای نمادین سروشکل داده است: ادیپ و پیگمالیون، خدمتکار هیچکاکی که در جلد خواهر رینولدز حلول یافته( با بازی لزلی منویل معرکه، تنها بازیگر فیلم که حق دارد جندبار به دوربین بنگرد) ، سایهٔ اسکاتی سرگیجه  که درحال تراشیدن تصویر معشوق خود است و میراث شکسپیر و برگمان که هردو در تجلی صحنه‌ٔ شبح‌آلود مخوف و ریش‌ریش کننده تبحر دارند و امیال کینه‌توزانه شخصیت‌ها و ردپای تراژدی عاشقانه داستان( که همه اش به ماکس افولس و دیوید لین برمی‌گردد)

ترجمهٔ امین نور

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *