• “شاید راه های دیگری هم برای زندگی باشد که به اندازه ی این چیزی که ما داریم ، وحشیانه نباشد .”

 

 

  • ‌‌”بازماندگان کشتی مدوسا، آنگاه که در کلکی بر آب سرگردان بودند، نخست کوشیدند مانند موجودات متمدن رفتار کنند. اما چون روز از پی روز گذشت و روزها به هفته ها پیوست، و از پی هفته ها چیزی چون ابدیت در رسید، اسارتشان بر آب، پرده ی آدابدانی را درید و نخست نمک شدند، آنگاه موج، آنگاه کوسه: سرانجام، تنها از آن روی جان به در بردند که یکدیگر را دریدند. آنان، تا یکدیگر را نابود کنند، به یکدیگر نیاز داشتند.”

 

 

  • “‌اگر آئورا در پی کمک تو باشد به اتاقت می‌آید. پس به اتاق خود می‌روی، دست نوشته‌های زرد رنگ و یادداشت‌های خود را از یاد می‌بری و تنها به زیبایی آئورایت می‌اندیشی. چندان که بیشتر به او فکر می‌کنی، بیشتر از آن خویشش می‌کنی، نه تنها به خاطر زیبایی او و تمنای تو، بلکه نیز از آن روی که می‌خواهی برهانیش، زمینه‌ای اخلاقی برای تمنای خود یافته‌ای و احساس بی‌گناهی و خوشنودی از خود داری. چون دیگر بار صدای زنگ را می‌شنوی برای شام پایین نمی‌روی، چراکه نمی‌توانی بار دیگر صحنه‌ای را که در نیمروز دیده‌ای تحمل کنی. شاید آئورا این را بفهمد و بعد از شام سراغت بیاید.”

 

 

 

  • “کمی جابجا می شوی، تا نور شمع ها چشمت را نزند. دختر همچنان چشمانش را بسته و دست هایش به پهلو آویخته است. نخست به تو نمی نگرد، آن گاه نرم نرم چشم باز می کند، چنان که گویی از نور می ترسد. سرانجام می توانی ببینی که این چشم ها سبز چو دریایند، موج می زنند، به کف می نشینند، دیگر بار آرام می شوند و آن گاه باز چون موجی برمی آشوبند. در آن ها می نگری و با خود می گویی این تصور درست نیست، چرا که این ها چشمان سبز زیبایی هستند همچون همه ی چشم های سبز زیبایی که تا کنون دیده ای. اما نمی توانی خود را فریب بدهی، این چشم ها موج می زنند، دگرگون می شوند، چنان که گویی چشم اندازی فرارویت می نهند که تنها تو می توانی ببینی و طلب کنی.”

 

 

  • “خوابت سنگین و آشفته است. در رویاهای خود همان مالیخولیای سنگین، سنگینیِ روی احشا و اندوهی را که همچنان بر تخلیت فشار می‌آورد، احساس می‌کنی. اگرچه در اتاق آئورا خفته‌ای، یکسره تنهایی، دور از پیکری که فکر می‌کنی از آنِ خود کرده‌ایش.”
    *
    فلیپه: “او دارد تو را زنده‌زنده دفن می‌کند. تو باید دوباره زاده شوی آئورا.”
    آئورا: “پیش از آن‌که دوباره زاده شوی، باید بمیری… نه، تو نمی‌فهمی. فراموشش کن فلیپه. فقط به من اعتماد کن. “

 

 

 

  • “کونسوئلو، تو نباید خدا را فریب بدهی. باید با این وضع بسازیم. آیا محبت من کافی نیست؟ می‌دانم که دوستم داری، این را احساس می‌کنم. از تو نمی‌خواهم که تسلیم شوی، زیرا این آزارت خواهد داد. تنها از تو می‌خواهم در عشق بزرگی که می‌گویی به من داری، چیزی ارضاکننده بیابی، چیزی که هر دوی ما را سرشار کند، بی‌آن‌که نیاز داشته باشیم به خیالات بیمارگون پناه ببریم…”

 

 

  • “اكنون مى دانى چرا آئورا در اين خانه زندگى مى كند:براى آن كه توهم جوانى و زيبايي را دراين پيرزن مفلوك ديوانه هميشگى كند. آئورا ، همچون آينه اى، همچون شمايلى ديگر بر آن ديوار ، با رديف رديف نذرونياز ، قلب هاى درون محفظه ها ، قديسان و شياطين خيالى اش، در اين خانه اسير شده است”

 

 

  • “خانم کونسوئلو:-آن‌ها [حیوانات؛ م.] می‌خواهند ما تنها باشیم، آقای مونترو. چون به ما می‌گویند انزوا تنها راه رسیدن به قداست است. فراموش می‌کنند که وسوسه در انزوا خیلی قوی‌تر می‌شود.
    -من سر در نمی‌آرم، خانم.
    -آه، بهتر که سر درنمی‌آرید…”

 

 

  • “اصالت” بیماری تجدد است که می خواهد خود را همچون چیزی تازه ببیند،همواره تازه ، تا همیشه شاهد زاده شدن خود باشد.

    – نخستین شکل مرگ پاسخی به زمان است : نام آن فراموشی است.”

 

 

 

  • “دیگر به ساعتت نگاه نمی‌کنی، این شی بی‌مصرف که به گونه‌ای ملال‌آور زمان را با بطالت انسانی می‌سنجد، آن عقربه‌های کوچک که ساعاتی طولانی را نشان می‌دهند که ابداع شده‌اند تا پوششی باشند بر گذار واقعی زمان که با شتابی چنان هولناک و بی‌اعتنا می‌گریزد که هیچ ساعتی نمی‌تواند آن را بسنجد.”

 

 

 

  • “پیر‌ زن دیگر اعتقادی به حرف زدن نداشت، حرف زدن هیچ‌وقت چیزی را نجات نمی‌داد. در هفتاد سالگی او فقط به زمان معتقد شده بود.”

 

 

  • “نامش را در گوشش زمزمه می کنی. صدای گرم او را در گوش خود می شنوی :
    ” همیشه دوستم خواهی داشت ؟ ”
    _ همیشه، آئورا، همیشه دوستت خواهم داشت.
    _ همیشه؟ قسم می خوری؟
    _ قسم می خورم.
    _ حتی اگر پیر بشوم. حتی اگر زیبا نباشم؟ حتی اگر مویم سفید شود؟
    _ همیشه، عزیز من، همیشه.
    _ حتی اگر بمیرم، فلیپه؟ همیشه دوستم خواهی داشت، حتی اگر بمیرم؟
    _همیشه، همیشه. قسم می خورم. هیچ چیز نمی تواند ما را از هم جدا کند.
    _ بیا، فلیپه، بیا.
    چون بیدار می شوی، دست دراز می کنی تا شانه ی آئورا را لمس کنی، اما دستت تنها به بالشی می ساید که هنوز گرم است و ملافه ای سپید که می پوشاندت.
    نامش را زمزمه می کنی.”

 

  • “تو : واژه ای که از آنِ من است، آنگاه که شبح وار در همه‌ی ابعاد زمان و مکان، حتا فراتر از مرگ حركت می كند.
    « چهره ات را، چشمانِ بازت را در گیسوی نقره گون كونسوئلو فرو می بری، و او را دیگربار در آغوش خواهی گرفت، آنگاه كه ابرها ماه را بپوشانند، آنگاه که هر دو، دیگر بار پنهان شوید،آنگاه كه خاطره ی جوانی، جوانی تجسم یافته از نو، بر تاریكی چیره شود.»
    «او بر می گردد، فلیپه. ما با هم او را بر می گردانیم، بگذار من نیرویم را به دست بیاورم، او را بر می گردانم.»”

 

 

  • “بیش‌از این چیزی نیست. خاطرات ژنرال یورنته با این جمله تمام می‌شود:”کُنسئولو، حتی شیطان هم زمانی فرشته بوده…”

 

 

آئورا

کارلوس فوئنتس

عبدالله کوثری

نشر نی

 

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *