اعتماد بر پایه ی بی اعتمادی

درباره کتاب اعتماد اثر آریل دورفمن

مانا مداح

باربارا، زن جوان آلمانی، برای دیدن نامزدش به فرانسه ی اشغال شده می رود. زن جوان به محض این که وارد اتاقش در هتل می شود تلفن اتاق زنگ می خورد. مردی غریبه آن سوی خط است که همه چیز را درباره ی باربارا می داند. زن در دو راهی اعتماد کردن و نکردن است. از طرفی این مرد، تنها سرنخ باربارا برای دیدن و اطلاع پیدا کردن از نامزدش است. این مکالمه نه ساعت طول می کشد و فصل هایی طولانی را در بر می گیرد.

خواننده در مسیر این مکالمه ی طولانی و پیچیده، مانند باربارا، بارها اعتماد می کند، بارها شک می کند و گاهی غافلگیر می شود. کشمکشی برای فهمیدن واقعیت در خواننده ایجاد می شود. در فصل هایی دو-سه صفحه ای، صدایی همه چیزدان از بیرون متن شنیده می شود که نویسنده را خطاب قرار می دهد و او را به چالش می کشد. صدای بیرون از متن یا آن راوی دیگر، ادعا می کند که حتی نویسنده هم ماهیت واقعی شخصیت ها را نمی داند و از اعتماد خودش شگفت زده می شود. راوی دوم می گوید که نویسنده از خلق شخصیت ها و نوشتن پایان برای داستانش عاجز است.

ساختار و شیوه ی روایت این رمان بسیار پرکشش و سراسر تعلیق است. گفتگوهای این داستان از درخشان ترین نمونه های گفتگوهای داستانی است و شخصیت پردازی ها بسیار ماهرانه و پیچیده است. هر کدام از شخصیت های مهم و کلیدی این رمان دو اسم دارند و به همان نسبت هم دچار دوگانگی هستند.

اعتماد کلید واژه ی این رمان است. مخاطب گذشته از این که به شخصیت های داستان نمی تواند اعتماد کند، حتی راوی را هم قابل اعتماد نمی داند. چرا که نویسنده با قرار دادن دو راوی سوم شخص، ذهن خواننده را دچار کشمکش و پرسش می کند. این رمان را می شود بارها خواند و هر بار نکته ی جدیدی را در آن کشف کرد و هر بار پس از پایان، مخاطب درباره ی بسیاری از مفاهیم دوباره فکر می کند.

«سوزانا؟»

«به من نگو سوزانا»

«کاش می دانستی چه قدر برایم مشکل است که به تو بگویم باربارا، انگار آدم غریبه ای هستی»

«من غریبه هستم»

«برای من نیستی»

«دروغ نگو»

«می دانی که هیچ وقت به تو دروغ نگفته ام»

«هیچ وقت؟سه ساعت، فقط سه ساعت است که ما همدیگر را شناخته ایم-اگر گفت و گوی امروز را بشود یک جور-»

«باید این را باور کنی که من بیست و پنج سال است تو را می شناسم»

«توی رویاهایت»

«بله»

«پس برایم توضیح بده چطور دست به این معجزه زدی که حتی پیش از تولد من خواب مرا ببینی؟شاید هم یادت رفته که من بیست سال دارم»

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *