• من هیچ چیزی نیستم. مطلقاً هیچ چیز…
    هیچ چیز در خاطر من نمانده است، نه آنهایی که آموخته‌ام و نه آنهایی که خوانده‌ام، نه آنچه تجربه کرده‌ام و نه آنچه شنیده‌ام، نه در رابطه با مردم و نه در ارتباط با رویدادها..در واقع حتی به سختی می‌توانم حرف بزنم..
    تو می‌گویی این دور از ذهن نیست که من احتمالاً نتوانم زندگی با تو را تحمل کنم. اینجا تو تقریباً حقیقت را تشخیص داده‌ای، ولی از زاویه‌ای کاملاً متفاوت با آنچه در مغز داری. من واقعاً باور دارم که برای تمام معاشرت‌های اجتماعی ضایع شده هستم. من از انجام یک مکالمهٔ طولانی، بسط یافته و پُر شور با هر آدمی عاجز هستم.

 

 

  • من آدمی کم حرف، غیر قابل معاشرت، عبوس، خودخواه، افسرده حال و در واقع نیمه سالم هستم. اساساً از این بابت احساس تأسف نمی کنم. این واکنش زمینی یک نیاز برتر است. (این که قابلیت من در واقع در چه زمینه ای است اینجا مورد سئوال نیست و ارتباطی هم با آن ندارد). من میان خانواده ام زندگی می کنم، میان مهربانترین و با عاطفه ترین افراد – ولی با آنان، از بیگانه هم بیگانه ترم. در این سالهای اخیر به ندرت روزانه بیش از بیست کلمه با مادرم صحبت داشته ام و مختصری بیش از یک سلام و علیک روزانه با پدر رد و بدل کرده ام. با خواهر و شوهر خواهرم، هر چند احساسی علیه شان ندارم، ابداً صحبتی نمی کنم. فاقد کلیه احساسات خانوادگی هستم.

 

 

  • فلیسه بسیار عزیزم
    خواهش می‌کنم از اینکه آنقدر کوتاه برایت می‌نویسم خشمگین نباش..از فرط خستگی به معنی واقعی، مثل یک عروسک خیمه‌شب‌بازی پشت میزم نشستم.من حالات وحشتناک خستگی را خوب تجربه کرده‌ام.چیزی که روی بدنم تحمل می‌کردم دیگر سر یک آدم نبود.. پنجره باز بود و در پیج‌و‌تاب افکارم هر ربع ساعت بی‌وقفه از پنجره بیرون ‌می‌پریدم.. من فقط از درون تو نفس می‌کشم.

 

 

  • نه نه نه.
    من همینجا که هستم میمانم. منتهی قدری غمگین‌تر از معمول، قدری آسیب‌دیده‌تر، زیرا تو از همیشه به من نزدیکتر هستی و در عین حال دور از دسترس.

 

 

  • من قلم را روی کاغذ می‌گذارم و بلافاصله به تو نزدیک می‌شوم. نزدیکتر از اینکه کنار نیم‌تخت ایستاده‌ام. اینجا تو مرا ناراحت نمی‌کنی، اینجا تو از چشم‌های من نمی‌پرهیزی، از فکرهای من؛ از مسائل من؛ از اینها حتی موقعی ساکت هستی نمی‌پرهیزی.. تو قول دادی که شجاع باشی، اما چیزی شبیه این گفتی: ..”نگار ما هیچ به هم نزدیکتر نشده‌ایم.”
    اوضاع هنوز هم برای هر دوی ما همین‌طور است – سعی کن بفهمی. یکی آن را زودتر می‌فهمد، دیگری دیرتر؛ یکی آن را فراموش می‌کند، دیگری به یاد می‌آورد. اما آدم فکر می‌کند که به این آسانی چاره‌پذیر است. وقتی آدم نمی‌تواند نزدیک‌تر شود، خیلی راحت دورتر می‌شود… ما هیچ وقت دعوای ظاهری نداشته‌ایم؛ ما در کنار هم با آرامش قدم می‌زنیم، اما در تمام مدت ترس و لرزی بین ما حضور دارد انگار که کسی مدام با یک شمشیر هوای بین ما را می شکافد.

 

 

  • تازگی از من در موردِ برنامه‌ها و آینده‌ام پرسیده بودی. تعجب کردم از این سؤال… معلوم است که هیچ برنامه و چشم‌اندازی ندارم، نمی‌توانم به آینده بروم. می‌توانم به آینده پرتاب شوم، در آینده غلت بزنم، در آینده سکندری بخورم.
    در بهترین حالت می‌توانم از جایم تکان نخورم. اما به ‌واقع برنامه و چشم‌اندازی ندارم. حالم خوب باشد، کاملاً از لحظه پُرم. حالم بد باشد، همین لحظه را هم نفرین می‌کنم، آینده که جای خود دارد.

 

 

  • زمان هایی پیش می آید، عزیز دلم، که متقاعد می شوم برای هیچگونه ارتباط انسانی مناسب نیستم. به طور یقین من شیفته خواهرم هستم، و در لحظه دعوت از او حقیقتاً خوشحال شدم که دوست داشت با من بیاید. خرسند بودم که لذت این سفر را به او می دهم و می توانم به خوبی از او مواظبت کنم، چون مواظبت کردن از دیگری، آرزوی نهانی و همیشگی من است که نه کسی می داند و نه، شاید، باور می کند – ولی وقتی بعد از سه چهار ساعت مسافرت با همدیگر، در یک کوپه نشستن و صبحانه خوردن، در لایت مریتس با او خداحافظی کردم تا به دادگاه بروم، احساس خوشحالی کردم و یک نفس راحت کشیدم. از باز یافتن تنهایی چنان آرامشی کردم که هرگز نمی توانستم در حضور خواهرم به آن دست یابم. چرا، عزیزم، چرا؟ آیا تا به حال تجربه ای نسبتاً مشابه این را نسبت به کسی که دوستش داری داشته ای؟ حال ما به هیچ وجه استثنایی و غیر عادی نبود، چون با صمیمیت از هم جدا شدیم، و شش ساعت بعد دوباره صمیمانه همدیگر را ملاقات کردیم. و آن هم اتفاقی منحصر به فرد نبود، فردا، پس فردا، هر وقت دیگر هم همین وضع تکرار خواهد شد.

 

 

  • آدم گاهی اوقات همه چیز را رها می کند وبرای لحظه ای اختیار مهار کردن خودش را از دست می دهد.حالا وضع فلاکت بار مرا که سه امکان ، بیشتر نمی شناسد به آن اضافه کن :
    _از هم پاشیدن
    _در هم فرو رفتن
    _و از پا در آمدن… زندگی مرا زنجیره ای از همین سه امکان تشکیل داده است.

 

 

  • حقیقتاً، چه زندگی نامعقول و بی‌روحی را می‌گذرانم !حتی دلم نمی‌خواهد راجع به آن صحبتی به میان بیاورم.
    این یکشنبه بدونِ اینکه افسرده باشم سر در گریبان بودم، بدونِ اینکه به علتی احساسِ خستگی کنم از اینجا به آنجا نشسته‌ام…و با این همه، هرچه کردم، آن احساسِ ضربهٔ مشت در گردن، همواره وجود داشته است.
    « احساسِ اینکه ممکن است تو را از من بگیرند »– چطور می‌توانم چنین تشویشی را نداشته باشم، عزیزِ دلم، در حالیکه حقِ خودم نمی‌دانم، در حالیکه حقِ خودم نمی‌دانم که تو را برایِ خودم نگاهدارم ؟
    خودت را، عزیزم، فریب نده؛ اشکالِ کار در مسافت نیست. برعکس، همین مسافت است که دست‌کم صورتِ ظاهرِ این را می‌دهد که من حقی نسبت به تو داشته‌ام؛ و در حدی که کسی نتواند با دست‌هایی نامشخص به چیزی نامشخص بچسبد، به آن چسبیده‌ام.

 

 

  • عزیزم…کاش می توانستم تو را روی این صندلی کنار خودم بنشانم ، در برت گیرم و چشم هایت را تماشا کنم. حالتی از تیمارستان را در زندگی خودم احساس می کنم ، بی گناه و در عین حال خطاکار ، نه در یک سلول ، بلکه در این شهر زندانی شده ام.

 

 

  • خیلی حرف‌ها دارم که باید به تو بزنم، چون تمامِ وجودِ من جز چیزی که علاقمندم، در صورتِ امکان، به تو پرداخته شود پدیده‌ی دیگری نیست و با وجودِ این، مدتِ کوتاهی است که همین‌طور قلم در هوا آرام اینجا نشسته‌ام.
    احساس می‌کنم پشتِ دری بسته هستم که طرفِ دیگرش تو زندگی می‌کنی و هیچگاه باز نخواهد شد.

 

 

  • کسی چه می داند ، در این لحظه که من با دلسردی کلماتِ را پشتِ سرِ هم می گذارم «تو» چه حال و روزی داری؟ عزیزم ،زندگی خیلی بی مقدار است ، و فقط کسی که می داند چطور با شلاق واردِ معرکه شود برنده می شود … فقط بخواب ، بخواب! تنها در «خواب» می توان در میانِ ارواحِ نیکوکار بود . بیداری زیاد «مرگ» را به همراه می آورد.

 

 

 

  • عزیز دلم مرا به سوی خود بخوان، در برم بگیر، اعتمادت را از دست نده، روزها مرا به پس و پیش می‌رانند. تو باید بدانی که توسط من هرگز به شادمانی کامل دست نخواهی یافت و تنها، حداکثر رنج کاملی که می‌شود طلب کرد نصیب‌ات خواهد شد.
    با وجود این، مرا باز نگردان. من، تنها با عشق به تو وابسته نیستم، سهم عشق خیلی زیاد نیست، عشق شروع دارد، می‌آید، می‌گذرد، دوباره می‌آید؛ ولی این نیاز، که با آن کاملاً به وجود تو زنجیر شده‌ام، این باقی می‌ماند.

 

 

  • عزیزم!فقط چند کلمه، دیر است، خیلی دیر و یک عالم کار که باید فردا انجام شود.. عزیزم من هنوز تو را برای خودم دارم، هنوز خوشحالم؛ اما تا چه زمانی؟ این را می‌گویم ولی نیم‌ثانیه هم به تو شک نمی‌کنم عزیز دلم. ولی من سر راه تو هستم، دست و بال تو را می‌بندم. زمانی خواهد آمد که من باید خودم را کنار بکشم. حالا چه وقت، بستگی به مقدار خودخواهی من دارد. از این شکایت‌های همیشه تکراری من، عزیز دلم، وحشت نکن… به هر طریق شب‌هایی هست که باید از روزگار شکوه کنم، چون رنج بردن در سکوت خیلی طاقت فرساست!

 

 

  • من در جایی که دیگران خاطرات خود از آدم‌ها را پُر می‌کنند، چیزی جز خلاء ندارم.

 

 

 

 

         “فرانتس کافکا”


نامه به فلیسه

 

         مرتضی افتخاری

 

 

 

 

 

 

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *