• “فلیسه، من با هر آنچه در وجودم به عنوان یک انسان خوب است، تو را دوست دارم. با هر آنچه در وجودم سزاوار هشیار بودن در میان هستی می کند. اگر این چیزی نیست، پس من هم چیزی نیستم. من تو را همین طور که هستی دوست دارم، با بخش هایی، از تو که خوشم می آید و نیز آنهایی که خوشم نمی آید، همه چیز را، همه چیز را. تو این طور حس نمی کنی، حتی اگر هر چیز دیگر سر جایش باشد. تو از من خشنود نیستی، با چیزهای مختلفی از من مخالفی، مرا چیزی جز این که هستم می خواهی. من باید “بیشتر در دنیای واقعی زندگی کنم،” باید “همه چیز را همان طور که می بینم بپذیرم،” و غیره. این را متوجه نیستی که اگر واقعاً این برایت یک ضرورت درونی است که چنین بخواهی، در این صورت دیگر مرا نمی خواهی، بلکه می کوشی تا مرا از سر باز کنی. فلیسه، چرا می کوشیم آدم ها را تغییر دهیم؟ این درست نیست. آدم باید یا دیگران را همان طور که هستند بپذیرد، یا همان طور که هستند به حال خودشان بگذارد. آدم نمی تواند آنها را عوض کند، فقط توازن شان را برهم می زند. چون یک انسان از قطعه های واحدی درست نشده است که بتوان تکه ای را برداشت و به جایش چیز دیگری گذاشت. او یک کل است، و اگر آدم یک سویش را بکشد، سوی دیگرش، چه بخواهی چه نخواهی، کشیده می شود. اما، فلیسه – حتی با وجود این که با چیزهای مختلفی از من مخالفی و می خواهی آنها را عوض کنی، من حتی این را هم دوست دارم؛ اما آنچه برای تو می خواهم این است که آن را بدانی.”

 

 

  • “دانایی مردم دیگر مطلقاً به من کمک نمی‌کند. هر آنچه آنها می‌خواهند به من بگویند من در صد ساعت بی‌خوابی به خود گفته‌ام. روزی من مجبور خواهم شد که تاوانش را بدهم و روزهای آسودگی باید جای روزهای فدا شده برای کار را بگیرند.
    کسی نمی‌تواند علیهِ طبیعتِ درونِ خویش بشورد،و در قلبِ هر انسان چیزی نهفته است که، وقتی احساسِ انزجار کرد، دیگر نمی‌توان آرامش ساخت یا بر آن غالب شد.”

 

 

  • “تازگی، به رغمِ پُرحرفیِ ظاهری‌ام،بیش از پیش کم حرف، بیش از پیش غیرِاجتماعی شده‌ام؛ به رغم این نیازِ درونی‌ام برای پُرحرف بودن و حتی میلِ قابلِ‌ قبول‌ترِ انتقالِ اطلاعات، نمی‌توانم از لاک خودم بیرون بیایم!”

 

 

  • “اساساً از حرف زدن بیزارم. هرچه هم بگویم از نظر خودم اشتباه است. وقتی حرف میزنم ، اهمیت و جدی بودن چیزی را که میگویم از بین میبرم. چون حرف پیوسته از هزاران عامل بیرونی و هزار قید و بند خارجی تأثیر می پذیرد ، بنابراین کم حرفم ، نه تنها از روی ضرورت بلکه از روی اعتقاد هم. نوشتن تنها شکلِ مناسب بیان برای من است و همینطور هم خواهد ماند ، حتی موقعی که کنار هم باشیم. ولی آیا آنچه از نوشتن نصیب من میشود ، بعنوان اصلی ترین و تنها وسیلۀ ارتباطم با تو ، برای تو که طبیعتت وابسته به حرف زدن و گوش دادن است کافی خواهد بود؟”

 

 

  • “نوشتن یعنی فاش کردن خویشتن به حد افراط؛ آن بیشترین خود افشایی و تسلیم، که در آن انسان، به هنگام سر و کار داشتن با دیگران، احساس خواهد کرد که خود را از دست داده است. و بنابراین، از آن‌جا تا زمانی که حواسش جمع است، در لاک خود فرو می‌رود – چون هر کسی دوست دارد تا وقتی زنده است واقعا” زندگی کند – حتی آن درجه از خود افشایی و تسلیم هم برای نوشتن کافی نیست. نوشتنی که از قسمت‌های سطحی وجود آدمی تراوش کند – وقتی راه دیگری وجود نداشته باشد و چاه‌های عمیق‌تر خشک شده باشند – هیچ است، و زمانی که هیجانی واقعی‌تر آن سطح را بلرزاند فرو می‌ریزد. به همین دلیل است که آدمی هیچ‌گاه نمی‌تواند هنگام نوشتن به قدر کافی تنها باشد. سکوت اطراف آدم در موقع نوشتن هرگز کفایت نمی‌کند و حتی شب هم به اندازه‌ی کافی شب نیست. به همین دلیل هیچ‌گاه وقت کافی در اختیار انسان نیست، چون جاده‌ها طولانی هستند و گمراه شدن هم آسان، حتی زمانی پیش می‌آید که آدم به وحشت می‌افتد و آرزو می‌کند – حتی بدون اجبار و وسوسه‌ای خاص – به عقب فرار کند (آرزوئی که بعدها شدیدا سرزنش بار می‌آورد)، و چه بیشتر، موقعی که بنا باشد ناگهان بوسه‌ای از دوست داشتنی‌ترین لب‌ها دریافت کند!”

 

 

  • “گوشه‌ای نشسته بودم و با بی‌حالی به اطرافِ اتاق خیره نگاه می‌کردم. گرچه این حالت بیانگر فلاک بود ولی در عین حال حکایت از غصه‌ی حاصل از فکر کردن به غریبه‌هایی بود که در زندگی من دخالت می‌کنند یا می‌خواهند دخالت کنند، حقی که حتی با بیشترین توجه به دوستی‌شان، اظهارِ همدردی‌شان، محبت‌شان و همچنین آمادگی‌شان برای کمک کردن، نمی‌توانم هیچ زمانی به آنها بدهم. عکس‌ها! فلیسه، عکس‌ها! آدم بی‌طاقت می‌شود!”

 

 

  • “پس تو عکس مرا در قلب کوچک گردن‌بند خودت می‌گذاری… خیال داری شب و روز همراهت داشته باشی؟ هیچ وسوسه نشده‌ای آن عکس زشت را بیرون بیندازی؟ نگاه مرا خیلی ترسناک نمی‌بینی؟ آیا شایسته افتخاری که به او داده‌ای هست؟ آدم بداند عکسش در گردن‌بند تو جاسازی شده، ولی خودش تنهای تنها در اتاق یخچال مانندش نشسته باشد!”

 

 

  • “تشنه سکوت بودم. سکوت کامل، سکوت مطلق! فکر می‌کنی تا وقتی گوش شنیدن دارم و سری که خود به خود انبوهی از هیاهوی گریزناپذیر زندگی تولید می‌کند، می‌توانم به آن دست پیدا کنم؟ بنظرم سکوت از من می‌پرهیزد، مثل آب ساحل که از ماهی درمانده پرهیز می‌کند.”

 

 

  • “غمگین نباش. نبودِ خبر دست‌کم کمتر از تلمبار شدنِ نامه‌ها نیست. زندگی‌ام یکنواخت است و در زندانِ درونِ خودم، گویی مثلِ بدبختی سه‌جانبه می‌گذرد. وقتی چیزی خلق نمی‌کنم ناشاد هستم؛ وقتی خلاق هستم زمان کفایت نمی‌کند؛و وقتی به آینده فکر می‌کنم یکباره ترسم می‌گیرد، انواع ترسها، که مبادا دیگر نتوانم کار کنم. یک جهنمِ به ظرافت برنامه‌ریزی شده.”

 

 

  • “تنها شادی‌ام این است که هیچ‌کس نمی‌داند کجا هستم. کاش می‌توانستم همین را تا ابد کِش بدهم! خیلی دلخواه‌تر از مرگ است. در کنه‌ی وجودم خالـی و بی‌حاصلم، حتی در احساسِ شادمانی‌ام…”

 

 

  • “کم و بیش هنوز هم زنده هستم. اگر برای خودم ننویسم، وقتِ بیشتری خواهم داشت که برای تو بنویسم،و از نزدیک بودن به تو لذت ببرم، نزدیک بودنی که با فکر کردن، نوشتن و جنگیدن با تمامِ وجودم به دستش آورده‌ام. ولی تو، تو دیگر قادر نخواهی بود مرا دوست داشته باشی. نه برای اینکه دیگر نمی‌خواهم بنویسم بلکه به این دلیل که این ننوشتن، مرا به آدمی درمانده‌تر، نامتعادل‌تر و بی‌پناه‌تر تبدیل خواهد کرد که احتمالاً تو نمی‌توانی دوستش داشته باشی.
    ﻋﺰﯾﺰِ ﺩﻟﻢ، ﺍﮔﺮ ﺑﭽﻪ‌ﻫﺎﯼ ﻓﻘﯿﺮِ ﺧﯿﺎﺑﺎن ﺭﺍ ﺧﻮﺷﺤﺎﻝ ﻣﯽﮐﻨﯽ، ﻣﺮﺍ ﻫﻢ ﺧﻮﺷﺤﺎﻝ ﮐﻦ. ﻣﻦ ﮐﻤﺘﺮ ﺍﺯ ﺁﻥ‌ﻫﺎ ﺩﺭﻣﺎﻧﺪﻩ ﻧﯿﺴﺘﻢ. ﺗﻮ ﻫﯿﭻ ﻧﻤﯽﺗﻮﺍﻧﯽ ﺗﺼﻮﺭ ﮐﻨﯽ ﮐﻪ ﻣﻦ ﭼﻪ ﺷﺒﺎﻫﺖِ ﺯﯾﺎﺩﯼ ﺑﻪ ﻓﺮﻭﺷﻨﺪﻩٔ ﭘﯿﺮﯼ ﺩﺍﺭﻡ ﮐﻪ ﺷﺐ ﺑﺎ ﺍﺟﻨﺎﺱِ ﻓﺮﻭﺵ ﻧﺮﻓﺘﻪﺍﺵ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪ ﻣﯽﺭﻭﺩ.”

 

 

  • “عزیزِ دلم… اگر بعدازظهر را در بزرگراه به پرسه‌زدن نگذرانده بودم، کسی چه می‌داند، شاید دست به کار می‌شدم و چیزِ شایسته‌ای می‌نوشتم که می‌توانست مرا از ورطه‌ای که آشکارا در آن غوطه می‌خورم بیرون بکشد. ولی اینطور که پیداست از این چیزها خبری نیست و همچنان رهسپارِ رختخواب خواهم شد؛ و به طورِ یقین تا مدتی چیزی نخواهم نوشت و طاعونی خواهم شد برای خودم، تو و تمامِ دنیا.”

 

 

  • “امروز صبح قبل از بیرون آمدن از رختخواب و بعد از خوابی بسیار نا آرام، آنقدر افسرده بودم که از فرط افسردگی دلم می خواست خودم را از پنجره، نه این که پرت کنم (چون برای حالتی که من داشتم زیادی دلیرانه به حساب می آمد) بلکه پایین بیاندازم.”

 

 

  • “سعی کن علاقه و نگرانی مرا نسبت به خودت درک کنی، توجه داشته باشی:
    به ناشکیبایی وحشتناکم، که تنها و یگانه عذابِ روحی من است،
    به ناتوانی‌ام در مواجههِ با مسائلِ نامربوط،
    به زندگی در اداره با چشمانی مدام دوخته به در،
    به افکارِ تحمل ناپذیری که هنگامِ خوابیدن به مغزم خطور می‌کند،
    به راه رفتن در خواب،
    به سکندری خوردن و بی‌حوصله قدم زدن در خیابان‌ها،
    به قلبم که دیگر نمی‌تپد و فقط عضله‌ای است که زور می‌زند.”

 

 

  • “کجا هستی عزیز دلم؟ مثل اینکه تو را گُم کرده‌ام..
    وقتی (از خواب) بیدار شدم شروع به شمردن ناخوشی‌های واقعی و خیالی فعلی خودم کردم و به حاصل جمع 6 رسیدم. که اگر بخاطر تو عزیز دلم نبود، تویی که این انبوه درد و رنج را به این خاطر می‌توانی تحمل ‌کنی که پاداش یا کیفرش تنها رگباری از بوسه‌های بی‌پایان است، دلیل کافی برای کج‌خلقی و حلق‌آویز کردن خودم محسوب می‌شد.”

 

 

  • “دیر وقت است.. هنگام رویارویی با این دنیای هراسناک که فقط در طول شب‌های نوشتن جرأت تحمل کردنش را پیدا می‌کنم،
    خود را در پناه تو حس کردن چه لذت بخش است. امروز فکر می‌کردم آدمیزاد چه بهانه‌ای برای شکایت کردن می‌داشت اگر با این احساس مضاعف زندگی می‌کرد: کسی که آدم دوستش‌دارد نسبت به او خوش‌رفتار باشد،و در عین‌ حال، آدم امکانات وسیعی برای خلاصی یافتن از شر خودش را در هر لحظه داشته باشد، عزیز دلم.”

 

 

  • “مانند پرنده‌ای که در اثر یک بلا از آشیانه‌اش دور مانده، و مدام اطراف این آشیانه‌ی کاملاً متروک بال بال می‌زند و هرگز چشم از آن برنمی‌دارد، سراسیمه به دور خودم چرخ می‌خورم. شب‌بخیر عزیزترین. آیا می‌توانم تو را ببوسم. می‌توانم دست‌هایم را دور کمرت حلقه کنم؟”

 

 

 

 

 

         “فرانتس کافکا”


نامه به فلیسه

 

         مرتضی افتخاری

 

 

 

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *