معرفی کتاب «واهمه های بی نام و نشان» اثر غلامحسین ساعدی

مانا مداح

غلامحسین ساعدی (گوهر مراد) از جمله نویسندگانی است که در شخصیت پردازی و بیان مسائل اجتماعی در داستان هایش تبحر خاصی دارد. ساعدی روانپزشک بود و سرگشتگی ها و پریشانی های انسان عصر خودش را در داستان هایش بازتاب می داد.

از جمله مجموعه داستان های موفق و تاثیر گذار او می توان به «واهمه های بی نام و نشان» اشاره کرد. این کتاب دارای شش داستان است با نام های «دو برادر»، «سعادت نامه»، «گدا»، «خاکسترنشین ها»، «تب» و «آرامش در حضور دیگران». واهمه های بی نام و نشان در سال 1346 و توسط انتشارات نیل به چاپ رسید.

داستان دو برادر این گونه آغاز می شود: «و برادر کوچک شب و روز توطئه می کرد و نقشه می چید تا خود را از شر برادر بزرگ خلاص کند» و در ادامه شخصیت برادر بزرگ توصیف می شود. داستان واقع گرایانه است و مانند اغلب داستان های ساعدی، بیشتر بر پایه ی گفتگو پیش می رود. داستان دو برادر هر چه پیشتر می رود تلخ تر و تیره تر می شود. داستان با مرگ (خودکشی) پایان می پذیرد.

داستان سعادت نامه با توصیف شروع می شود: خانه رو به روی رودخانه بود. پل چوبی ساده و کوچکی دو طرف رود را به هم وصل می کرد. آن طرف رودخانه جنگل تاریک و ناشناسی بود و از ایوان خانه مانند دریای پهناور و سبز رنگی، در تلاطم دائمی دیده می شد»

این جنگل تاریک و ناشناس در طول داستان، رفته رفته نقش پررنگ تری پیدا می کند و اهمیت آن بیشتر می شود. سبک داستان رئالیسم جادویی است و هر چه داستان جلوتر می رود هولناک تر و غم انگیز تر می شود. پرنده ی عجیب و بزرگی که پر ندارد از جنگل تاریک می آید و اوقات زیادی را با پیرمرد به گفتگو می گذراند. این گفتگوها رفته رفته بر ذهن پیرمرد تاثیر می گذارد. پیرمرد دعاهای عجیبی می خواند و از پیری و مرگ می ترسد. ترس او بیشتر به خاطر زن جوانش است و حسادت به این که زن پس از مرگ او حسابی خوشگذرانی می کند.

«این بود که هر روز چند بار خطاب به جنگل می گفت: به من کمک کنید که به این زودی ها از بین نروم و آن قدر عمر کنم که زنم هم مثل من شکسته و پیر شود، آن وقت به بدترین مرگ ها راضی هستم.

و هر وقت که دعایش تمام می شد صدای جانوری را از دل جنگل می شنید که می خندید و می گفت: آمین یا رب العالمین»

داستان سعادت نامه هم با مرگ پایان می یابد.

داستان های گدا و خاکسترنشین ها، از زبان شخصیت اصلی روایت می شوند و پیچیدگی داستان های دیگر را ندارند. سبک این دو داستان کاملا واقع گرایانه است. توصیف ها، شخصیت ها و گفتگوها، فضایی سنتی و قدیمی و رنج دیده را به تصویر می کشند.

داستان تب گفتگو محور است. شخصیت اصلی داستان کاف نام دارد ولی دیگر شخصیت ها با نام کامل شناخته می شوند. این نوع نامگذاری کمک می کند تا ساعدی بهتر بتواند بر مبهم بودن شخصیت تاکید کند. این داستان با مرگ خودخواسته پایان می گیرد.

آرامش در حضور دیگران از دیگر داستان های این مجموعه، بلندتر است. سرگشتگی انسان برای عبور از سنت ها و جدال بین سنت و مدرنیته در این داستان به خوبی دیده می شود. هر کدام از شخصیت ها ویژگی خاص خود را دارند و بیشتر آن ها از تنهایی رنج می برند. ساعدی این داستان را بدون شتابزدگی و با جزییات می نویسد. جزییات مهمی که به ساختن فضا و شخصیت ها کمک می کند. اتمسفر آرامش در حضور دیگران، آرامش ظاهری و دلگیر کننده ای دارد. در این داستان هم خودکشی دیده می شود و بیشتر شخصیت ها روان آشفته یا افسرده ای دارند. حتی کار سرهنگ به جنون می کشد. برخی از شخصیت ها نام ندارند و تا پایان داستان با صفت هایشان شناخته می شوند: مرد جوان، مرد چشم آبی.

«مرد چشم آبی گفت: این چیزا رو آدمیزاد خودش باید بفهمه، می دونین تا چند سال پیش امیدواری های زیادی واسه ی همه ی ما بود. همون رفتن و خواستن و نفس زدن و شلوغ کردن و دلهره داشتن، شوق و ذوق ها، ریخت و پاش ها و نابسمانی ها، و اون دلگرمی ها که آدمو زنده نگه  می داشت، ولی حالا با این زندگی یخ و سرد و مرده چه کار بکنیم؟استراحت پی در پی و متمادی چنان همه چیزو فاسد کرده که دیگه هیچ امیدی نمونده، اون وقت از من می پرسی که چرا همه چیز عوض شده؟خراب شده، خراب شده دیگه»

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *