معرفی کتاب «شناختنامه ی غلامحسین ساعدی»

نوشته‌ی سمیه اعرابی

 

سرزمین ِ ما سرزمین کابوس است، سرزمین تعلیق، تعلیق میان ِ گذشته و آینده. وحشت از ویرانی ِ خانه ی بنا شده بر پایه هایی پوسیده و هراس از رفتن زیر سقف جدید، جدید ولی غریب.

«شناختنامه ی غلامحسین ساعدی»

“کوروش اسدی”

غلامحسین ساعدی کیست؟نویسنده ای با ذهن ِدرخشان و خلاق که دلبسته ی قصه گویی همچون هزار و یک شب است؟ روانپزشکی که مطب اش محل رفت و آمد بیمارانی ست که هر کدام تکه ای از جهان‌بینی ِ او را شکل می‌دهند؟ روشنفکر و روزنامه نگار و فعال سیاسی که خانه اش پاتوق ِ اهالی ادبیات و سیاست است که خود نیز بارها تا زندان و شکنجه رفته و برگشته است که به قول شاملو آخرین بار که از زندان برگشت دیگر خلاقیتی برایش نگذاشته بودند ؟ ساعدی، آن مرگ اندیش ِ واهمه های بی نام و نشان است یا آن مرد شوخ و ساده و صمیمی که در مصاحبه هایش میشنویم با آن کلام ِصریح و بی پروا که مختص ِ خودش است ؟
در نگاه ِ زنده یاد کوروش اسدی که شیفته ی جهان ِ داستانی ساعدی بود « ساعدی میان جهان نمایش و داستان سرگردان است. میان گفت و گو و وصف، میان صدا و سکوت. نمایشنامه های او برشی ست از بیرون ِ زندگی ِ آدم های آسیب دیده و گرفتار و داستان هایش شرح درونی تر و شخصی تر و پیچیده تر همین آدم هاست.»
شناختنامه ی غلامحسین ساعدی شاید تنها کتابی ست که نویسنده اش، کوروش اسدی، به دور از حب و بغض های رایج، جهان ِ داستانی ِ ساعدی را نقد کرده است. داستان های درخشان اش را به تفصیل ستوده و از دوران ِ یخ زدن تخیل ساعدی نوشته، از آثاری که در آن ها قلم را نه به نبض ِ خود که بر موج زمانه سپرده.
غلامحسین ساعدی را با تمام شور زندگی، نبوغ، مرگ اندیشی و غربت و تنهایی میتوان از نگاه ِ کوروش اسدی جور دیگری دید .نویسنده ای که وقتی قلم اش را در خدمت تحریک و مبارزه می‌چرخاند، تخیل و نبوغ اش کمرنگ میشود و آنجا که خودش را به تخیل و نبض داستان میسپارد ناب و شگفت انگیز میشود.
« و حالا ساعدی در کوچه پس کوچه های سنگ فرش غربت قیقاج میرود، معده اش میسوزد. به زخم کهنه اش می اندیشد و به فرصت اندکی که برای آغاز دوباره دارد. به آن ها که هلش دادند می اندیشد. به قهرمانی که نبود اما میگفتند باش. به خانه اش می اندیشد. خانه ای در تسخیر هزار هول و هیولا. داستانی در ذهنش شکل میبندد. این خانه باید تمیز شود. تنه اش میزنند و میگذرند. ساعدی قیقاج میرود جماعت برمیگردند. میخوانند، گوش هایش را می‌گیرد جماعت دوره اش کرده است، نمیخواهد ببیند، نمیخواهد بشنود، اما جماعت رهایش نمیکند. آواز شوم جماعت تسخیرش میکند:
عریانش کنید تا درمان کند
اگر درمان نکرد بکشیدش
پزشکی بیش نیست
پزشکی بیش نیست»

 

 

 

 

 

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *