• “روزهای اخیر حالت خوشی نداشتم، روح و قلبم گرفته و سنگین است. زندگی نه با اندیشه‌ام سازگار است و نه با احساساتم. با ضرورت گذران روزانه هماهنگ نمی‌شوم. از اجتماعی که مرا چون هوا فراگرفته است بیزارم و زندگی من مثل مال هر آدم دیگری، یکسره اجتماعی است، در نتیجه از خودم بیزار می‌شوم. همه‌ی آن‌چه را که آرزو می‌کنم در عمل خاک می‌شود، غبار می‌شود و دست‌هایم خالی می‌ماند. انگار تهی هستم.
    ولی امروز حالت بهتری دارم. بعدازظهر یک ساعتی با … بودم. با هم چای و قهوه خوردیم و کمی گپ زدیم. با من مهربان و خوب بود. محبتِ او منِ زمین‌گیر را به پرواز در می‌آورد، با آرزوهایم یکی می‌شوم، به همان سبکی و آزادی و بی‌نهایتی، لحظاتی است که گرچه ریشه‌هایم در زمین می‌ماند ولی مانند شاخساری هستم که به سوی سرچشمه‌ی خورشید می‌شتابد. کار من و او آخر به کجا خواهد کشید؟ تباهی و حسرت؟ آیا موانعی که در سر راه اوست هر یک از ما را تا پایان پشت میله‌های خودمان نگه خواهد داشت. یا سرانجام روزی … خطر می‌کند و از مرز ملاحظات و حساب‌های معصوم ولی مبتذلش در می‌گذرد و مثل آدمی که شنا نمی‌داند خودش را به رودخانه‌ی حادثه می‌اندازد. اشکال کار … این نیست که “شنا” نمی‌داند، بلکه این است که به “شنا ندانستن خود” بیش از اندازه آگاه است. نتیجه‌ی این آگاهی ترس و فلج است. دست و پایش نمی‌جنبد.”

 

 

 

  • ”من برای زندگی کردن دنبال دلیل نمی گردم. زندگی می کنم برای زندگی کردن. راه دیگری نه تنها نیست بلکه فکر اینکه ممکن است باشد هم هرگز به سرم نزده است.”

 

 

 

  • “من همیشه از راه دیگران به خودم می رسم و در این میانه ٬ عشق میانجی است.وقتی که قلب من به دیگری بپیوندد ٬ از زندان محدود وجود خودم بدر آمده ام ؛ با همه ی جز «من» با دنیا ٬ آمیخته و پیوند یافته ام .بی آنکه از خود جدا شده باشم ؛ آنگاه با همه ی جهان به خود باز می گردم و در خود ٬ فراهم می آیم و دیگر ٬ این «خود» به زندگی دنیاست .چیزی هستم ٬ برتر از لذت و برتر از سعادت .من خود جان لذت و سعادتم و در این وقت به یاد تورات وحشتناک می افتم :« هر چیز را زمانی و هر مرادی را دورانی است !».چه حقیقت حقیقی و دلآزاری ! مرگ را احساس می کنم ؛ بی آغاز و بی انجام.همیشه بود و همیشه هست و روزی می آید که دیگر من نیستم تا کسی را دوست بدارم یا کسی دوستم بدارد ؛ خاک ٬ خاک !!! “

 

 

 

  • “باز زیادی از آینده و کاری که در پیش داریم صحبت کردیم. وقتی که رفت نتوانستم در خانه بمانم . در پوستم نمی گنجیدم و آرام نبودم. رفتم تا نزدیک تجریش و برگشتم.قدمی زدم و آسوده خاطر، فکرهای شیرینی کردم وشب از فرط هیجان و شادی بی آرام تا دیروقت خوابم نمی برد. باز به اندازۀ همه دنیا بودم. روح دنیا بودم.”

 

 

 

  • “اکنون چند ماه است که اشتیاقی به دیدن من ندارد و بیش از یک ماه است که او را ندیده ام. از همین می ترسیدم حدس می زدم که به اینجاها برسد. دل بستگی او به هیچ چیز دنباله ندارد. نه کتاب، نه سیاست، نه قمار، نه شکار، نه سواری، نه موسیقی، نه دوستی. همیشه در زندگی احساس کسالت و ملال می کند و همه اینها بیشتر گریز است ، اما در هر فراری بعد از اندک زمانی خستگی فرا می رسد. فرار نمی تواند یک عمر روش زندگی آدم باشد.اکنون دوران خستگی از مرا می گذراند. فقط گاه گاهی تلفنی می کند و احوالی از من می پرسد. اگر در جست و جوی تکیه گاهی بود -که هست- هیچ کسی بهتر از من نمی توانست بیابد و نیافته است ولی از بخت بد از تکیه کردن به دیگری هم زود خسته می شود. من همیشه خیال می کنم در روح یک جای خالی، بهتر بگویم یک تهی وجود دارد که آشفته اش می کند و آزارش می دهد. تا امروز هیچ مردی را اندازه من نخواسته است ولی حتی عشق من نیز نتوانسته است این تهی را از میان بردارد. خصلت این زن ناثابت و گذراست. در او هیچ چیز آینده ای ندارد و هر چیزی ناگهان فرو می ریزد. همیشه از او به یاد “جامعه” می افتم. “هر چیزی را زمانی و هر مرادی را دورانی ست…زمانی برای عشق ورزیدن و زمانی برای کینه ورزیدن.” پارسال اعتراف کرد که حتی زمانی به من کینه می ورزید چون خیال می کرد که در اندیشه او نیستم و دوستش ندارم و او عاشقی شکست خورده است.بارها با خود اندیشیده ام که شاید همین بی ثباتی دلبستگی مرا بیشتر می کند. همیشه او در نظرم چون شیئی ظریف و لغزنده و شکستنی بوده است. نگهداری چنین شیئی دست هایی استاد می خواهد. نگهداری او همیشه مردی مرا خرسند و قانع می کند. وگرنه داشتن چیزی چسبنده و بی خطر کار هر دست چلمنی هست. بگذریم. فعلا او از من خسته است و من از انتظار. باید صبر کرد و دید چه پیش می آید. همه این هاست که این روزهای مرا با ملال و اندوه یکی کرده است.”

 

 

 

  • “روح من تاریک است . مثل ژرفای دوردست شب. و روح من از وجود من جدا مانده است گویی که در سرزمین ، در جهانی دیگر است، در ماورای من. تاریکم ولی در قفس غمی تاریک و تنگ نیستم . مثل شب ، بی پایان و بی کرانه ام. در خودم نیستم. در همه دنیا گرداگرد هستم و با همه چیز آمیخته ام، با خاک مادرم که امروز به دیدارش رفتم و حتی با مرگ او. مرگ در خانه دل من نشسته است بی آنکه جانم را تسخیر کند. برعکس با همۀ اینها – چه قدر آن بزرگ زیبا گفته است- “می خواهم در ستاره های آسمان چنگ بزنم. ” اما بی قدرت پرواز و با دست های کوتاه. مردی زمین گیر که در خود نمی گنجد و از اشتیاق گریز و رهایی می سوزد. مثل شب بر خاک افتاده ام ولی به ستاره ها نمی رسم. فقط آسمانم را تاریک کرده ام. اما نمی دانم در روشنی چه طور می توان ستاره ها را دید. تا چه رسد به این که بتوان به آنها دست یافت.”

 

 

 

  • “مرگ را احساس می کنم،بی آغاز و بی انجام. همیشه بود و همیشه هست. و روزی می آید که دیگر من نیستم تا کسی را دوست بدارم یا کسی دوستم بدارد. خاک؛ خاک.”

 

 

 

  • “از ظهر سه شنبه بیست و نهم در پهلوی بودیم. دریا آرام بود. مثل یک کاسه آب. حتی آرامی هم نداشت ، انگار سخت و سنگین به خواب رفته بود و سینۀ پهناورش را آفتاب کشوده بود…”

 

 

 

  • “احساس می‌کردم که زندگی در من است، نه در باران خرمی بخش است و نه در خاک پرونده‌ای که جنگل انبوه را در دامن دارد. هرچه هست در من است و سرشار از زندگی بودم. در چنین حالی گستردگی و انبساط بی‌کران است و همه جهان را در بردارد. با تمام طبیعت زییایی که از هر جانب مرا احاطه کرده بود برادروار و یگانه بودم. نشاه درختی‌های جنگل را احساس می‌کردم که ریشه‌های چسبنده شان را در دل زمین بند کرده بوده و برگ‌های سرسبزشان را آرام آرام تکان می‌دادند. همه سازگار در کنار هم به سر می‌بردند تا آنگاه که پیر شوند و بپوسند و در پای هم به خاک بیفتند. و رودخانه‌ای که با تلاشی جاودان از زیر و روی سنگ‌ها خود را به سوی دریا می‌کشاند تا در عین پیوستگی از چشمه‌هایش جدا شود و به دریا بریزد درست مثل خود ما که همیشه در گریز از سرچشمه‌های خودیم و همیشه در بند آنیم.”

 

 

 

  • “هر آدمی برای من مثل یک باغ دربسته است.همین گفتگو امکان می دهد که روزنی در دیوار این باغ باز بشود. آن وقت من در حال کشف و مشاهده هستم. از خوب و بد هر چه ببینم برایم دیدنی است.”

 

 

 

  • “از زندگی بی‌حاصلی که دارم بیزارم. نسبتاً زیاد چیز می‌خوانم ولی عطش دانستن با این قطره ها سیراب نمی‌شود. از طرف دیگر دست و بالم برای نوشتن بسته است. مثل آدم چاقی هستم که پیوسته در آرزوی راهپیمایی است. در دلم هزار آشوب است که راهی به برون نمی‌یابد. آتشی است که زبانه کشیده می‌افسرد. تنها مرا می‌سوزاند و سوختنی است که هیچ روشنی ندارد.”

 

 

 

  • “امروز جمعه بود و من از صبح در خانه بودم. دیشب از 8 تا 11 با …. بودم . رفتیم گردنه قوچک و از راه میگون و اوشان به طرف جاده مازندران . بعد رفتیم تهران پارس و تا به در منزل او رسیدیم شده بود ساعت 11. خیلی صحبت کردیم . چون همدیگر را دوست داریم دست کم چند ساعتی آرام و خوشبخت بودیم و دیگر یاد گرفته ایم که درویش باشیم و به همین لحظات و ساعات گذرا خرسند باشیم. دیدارمان دزدانه و پنهان است ، هم آغوشی که دیگر جای خود دارد. از دزد بازی خوشمان نمی آید ولی با این معتقدات مخوفی که اجتماع برای خودش ساخته و بلای جان یکایک آدم ها شده ، معتقداتی که همه به تقدس آن تظاهر می کنند و در عین حال می کوشند تا مخفیانه بشکنندش و اگر نتوانند هر دم در قلب خود آن را نقض می کنند و نفرینش می کنند ، با این شبح مخوف عقاید و تصورات اجتماعی چه می توانیم بکنیم جز این که ما هم پنهانی مثل موریانه استخوانش را بجوییم. ما شب روانی هستیم که به سهم خود به این حصار دستبرد می زنیم . بیشتر مردم در انتظار اندکی تاریکی و لحظه ای فرصت اند تا اگر توانستند فریادی برآورند و شورشی بکنند ، دست کم دستبردی بزنند . نه فقط در عشق و روابط عاشقانه آدمیان ، در هر پهنه و زمینه دیگری. اجتماع هیولایی شده است که با قوانین و رسوم و نظامش یک یک فرزندانش را زیر پای بی عاطفه و بی خرد و سنگدلش له می کند. کیست که به نحوی در اندیشه گریز و دمی زندگی دلخواه نباشد … خیلی او ، او ، نویسی کردم . این یادداشت دارد می شود یک قطعه ادبی . آن شب من و او در آغوش نقره فام مهتاب بر فراز تپه های آرام در آغوش یکدیگر بودیم . او سر به دامن من نهاده بود و نوای عشق پاک آسمانی خود را در گوشم زمزمه می کرد . او به من گفت دوستت دارم و قطرات اشک از چشمان شهلایش روان شد .آه ! قلب من در سینه به یاد او می طپید و ستارگان آسمان گواه عشق بی آلایش ما بودند . آخرش هم تقدیم به او . عنوان قطعه هم او . به قول قهرمانان گیلان زمین این هم برای تفرج خاطر گرچه قطعه ادبی مخلص خیلی بی نمک از آب درامد و سوز و گداز کافی نداشت .باری قرار است یکشنبه “او” را بیینم و از شهر بزنیم به چاک و تا شب در آغوش طبیعت خشک و خسیس اطراف تهران بگذریم. بریم سوته دلان گرد هم آییم.”

 

 

 

  • “روز چهارشنبه بعد از ظهر با امیر و خجی و راما و بهمن محصص رفتیم به اصفهان . ساعت 9 شب رسیدیم و با این که دوازده فروردین بود ، هنوز شهر شلوغ بود . جایی گیرمان نمی آمد که بتوانیم بیتوته کنیم . مدتی در هتل ها و مسافرخانه های چهارباغ سر کشیدیم و سرانجام به پیشنهاد امیر به باشگاه شرکت نفت پناه بردیم .
    در طول راه بیش تر با بهمن شوخی و جدی صحبت می کردیم . او پیش از هر چیز آدم با فرهنگی است . ادبیات و هنر اروپا را می شناسد و خوب خوانده است . با یهودی ها بد است به قول خودش نه از نظر نژادی بلکه از این نظر که آن ها بورژوا هستند و بورژوازی همه چیز را یکدست و بی تفاوت کرده و individuality را از بین برده است .به عقیده او یهودی ها اولین و بدترین بورژواها هستند که با سفته بازی و رباخواری پول را بر ارزش های انسانی مسلط کرده اند . بدین ترتیب با بورژواری نیز دشمن است . به گمان او اکنون جهان و به ویژه اروپای غربی دوران احتضاری را می گذراند که به پیدایش آدم هایی تازه با رسالتی جدید خواهد انجامید . زمانی رسالت کمونیست ها دست کم برای طبقه کارگر جاذبه ای داشت و شوری در آن ها بر می انگیخت که آنان را از حد یکنواخت ابتذال برتر می کشید . اکنون این نیز عمر خود را کرده است . هر کارگر اروپای غربی می خواهد بورژوا بشود . رادیو و تلویزیون داشته باشد و اتوموبیل کوچکی با سفری به کنار دریا . دنیا obomine ( نمی دانم املای ایتالیایی آن چیست ) شده و این لغتی است که پیوسته درباره آدم ها ، دنیا ، هنر و هر چیز دیگر تکرار می کند . از ابتذال زندگی روزانه و یکدستی پدیده های فکری و… کلافه است و جویای مردی است با رسالتی تازه .
    درباره جنگ ، یهودیان ، نژاد ، مخالفت با بورژوازی عقایدی شبه فاشیستی دارد. ولی به هر حال شخصا مردی است پاکدل و جویای کمال . حالا دیگر پس از ده سال نقاشی است که در ایتالیا شناخته شده است و فقط با نقاشی و فروش تابلو زندگی می کند و انگار بد هم زندگی نمی کند . گویا او ایتالیا را بهتر از ایران می شناسد و ایتالیا نیز او را .”

 

 

 

 

در حال و هوای جوانی

 

شاهرخ مسکوب

 

 

 

 

 

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *