یک بازبینی: هومو ساپینس؛ کاغذ مچاله

ایمان شاه بیگی

برای همه چیزهای دور ریخته، فراموش شده، باد پناهی برادرانه دارد. من باید بدانم. من یک کاغذ مچاله‌ام. کسی چیزی بر رویم ننوشته. نه آن چیزی که من الفبایش بدانم. کسی جایی برای حفظم نداشته. من اینجا هستم تا فراموش شوم. حال باد گاهی می‌وزد. بلندم می‌کند تا پرواز. و گاهی که باد نیست باران هست تا تکه‌ای از من جدا کند. تا سبک شوم. می‌دانم جایی هست که باد مرا می‌برد. و همه تکه‌های من آنجا جمع خواهند شد. جایی برای من. پناهی برای بی‌پناهان. هنوز زاده نشده، گم شدم. بر بستر باد بود که از عدم بیدار شدم. چون زمین آمدم کسی بر من گام برداشت. و بر من ردی بجا ماند از ثقل. خورشید مادرانه بر من تابید. تنم کمی گرم شدن آموخت و باران رد تنم را شست. خوابیدم و چو بیدار شدم باز هم من بودم. کمی گمگشته‌تر. کمی نزارتر اما غمگنانه، خود. مادرم رفته. باران نمی‌بارد. برادرم روزهاست که نیست. تنها گام‌هاست و ثقل. این روزها نگرانم که آن قدر از گام‌ها ثقیل شوم که دیگر نوازش باد هم تکانم ندهد. می‌ترسم پناه موعود را نبینم از نرفتن. نگرانم برای همه آن تکه‌هایم که نای نگه داشتنشان نبود و دیگر جایی نیست که به هم برسیم. نگران تکه‌های مچاله شده خودم. حال تنها، با هر چی از نای مانده، می‌غلتم و لاشه را می‌کشانم. تا سرزمین باد را دوباره پیدا کنم. تا آنجا که پیدا شوم. تا آغوشی بیابم از خود.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *