• “حاشا نمی کنم،حاشا تا کی،خواهم گفت من تنم،تنی که می جنبد ،به پیش ،به پس،بالا و پایین،بر حسب ضرورت ،با یک مشت اندام و اعضا،تمام آنچه لازم است برای زندگی دوباره،چندصباحی بیشتر دوام آوردن،اسمش را زندگی خواهم گذاشت و خواهم گفت این منم،خواهم ایستاد ،دیگر نخواهم اندیشید،سرم بسیار شلوغ خواهد بود ،به ایستادن،ایستاده ماندن،این سو و آن سو رفتن ،دوام آوردن،رسیدن به فردا،به هفته ی بعد از فردا،کافی خواهد بود”

 

 

 

  • “اگر می‌توانستم بروم، کجا می‌رفتم، اگر می‌توانستم باشم، که می‌بودم، اگر صدایی داشتم، چه می‌گفتم، کی این را می‌گوید، که می‌گوید که منم؟ به سادگی جواب بدهید، یکی به سادگی جواب بدهد. همان غریبه‌ی همیشگی است، که تنها برای اوست که هستم، در قعر نیستی‌ام، نیستی‌اش، نیستی‌مان، این هم یک جواب ساده. با فکر کردن نیست که می‌یابدم، پس چه باید بکنم، زنده و سردرگم، آری، زنده، هر چه می‌خواهد بگوید. فراموشم کن، نادیده‌ام بگیر، آری، عاقلانه‌ترین کار همین است، راهش را خوب بلد است.این چه صمیمیت نامنتظره‌ای است بعد از آن چنان تنهایی، فهمیدنش آسان است، این چیزی است که او می‌گوید. اما نمی‌فهمد، من در سر او نیستم، در هیچ جای تن فرسوده‌اش نیستم، و با این حال من آنجا هستم، برای او آنجا هستم، با او، و آشفتگی‌ها همه از همین جاست. همین باید برایش کافی می‌بود، که باز هم دید غایبم، اما نیست، می‌خواهد آنجا باشم، شکلی داشته باشم و دنیایی، مثل او، به رغم او، من که همه‌ چیز هستم، مثل او که هیچ چیز نیست. و وقتی حس می‌کند که من از هستی تهی‌ام، می‌خواهد من از هستی او تهی باشم، و برعکس، دیوانه است، دیوانه، دیوانه. حقیقت این است که دنبال من می‌گردد تا بکشدم، تا من هم مثل او مرده باشم، مرده مثل زندگان. او همه‌ی اینها را می‌داند، اما دانستنش فایده‌ای ندارد، من اینها را نمی‌دانم، من هیچ نمی‌دانم. او اعتراض می کند که اهل استدلال نیست اما کاری جز استدلال نمی کند،‌ آدم ناتو، انگار این مشکلی را حل می کند. فکر می کند کلمات برایش بی ثمرند، فکر می کند چون کلمات برایش بی ثمرند دارد نزدیک می شود و به سکوت من، به ساکت بودن با سکوت من، می خواهد بی ثمر بودن کلمات را تقصیر من بیندازد، البته که کلمات برایش بی ثمرند.”

 

 

 

  • “.. سکوت می شود، هوایی ساکن که روزی لحظه ای به لزره درآمد، غبار مختصری که دمی باریدن گرفت. هوا،غبار،اینجا نه هوایی هست، نه چیزی که غبار شود،و صحبت از لحظه ها، صحبت از دم ها، صحبت از هیچ است، اما چه می شود کرد،اینها اصطلاحاتی است که بکار می برد.”

 

 

 

  • “و شاید کنار من، و دور و بر من، روح هاى دیگرى دارند شکل مى گیرند، روح هایی از حال رفته، روح هایى بیمار، از مصرف شدن زیاد، یا به خاطر آنکه مصرفى برایشان پیدا نشده، اما هنوز قابل مصرف، یا فقط قابل دور ریختن، بدل هاى ناشیانه اى از من. روح هایى که هرگز زندگى نمى کنند، در میان ویرانه ها، از ناتوانى،یا دلایل دیگر، یا روح هاى جاودان، باید چندتایى از آنها هم باشد، که بدن هاى شان همیشه اشتباه شده، اما باید صبر کرد. نه،نه روحى،نه تنى،نه تولدى،نه زندگى اى،نه مرگى،باید بدون این مزخرفات ادامه داد، اینها همه مرده اند از کلمه،از فرط کلمه،چیز دیگرى نمى توانند بگویند، مى گویند چیز دیگرى نیست، که اینجا همین است و چیز دیگرى نیست، اما همیشه این را نخواهند گفت، مهملات دیگرى پیدا خواهند کرد، مهم نیست چه، و من خواهم توانست ادامه بدهم،نه،خواهم توانست متوقف شوم، یا شروع کنم، یک قلپ دروغ دیگر، داغ داغ، به عمرم کفاف مى دهد، زمان و مکانم مى شود، صدا و سکوتم مى شود، صدایى از سکوت مى شود، صداى سکوتم مى شود.”

 

 

 

  • “آری، من پدر خودم بودم و من فرزند خودم بودم، از خودم می پرسیدم و بهترین جواب هایی که می توانستم می دادم، می دادم عصر به عصر برایم بخوانند، همان داستان همیشگی را که از بر بودم و باورش نداشتم، یا با هم قدم می زدیم، دست در دست، ساکت، غرق دنیاهای خودمان، هر کس غرق دنیاهای خود، دست در دست فراموش شده. این طور است که تا حالا دوام آورده ام. و امروز عصر هم انگار باز نتیجه می دهد، در آغوشم هستم، من خود را در آغوش گرفته ام، نه چندان با لطافت، اما وفادار، وفادار.
    حالا بخواب، گویی زیر آن چراغ قدیمی، به هم ریخته، خسته و کوفته، از این همه حرف زدن و این همه شنیدن، این همه مشقت، این همه بازی.”

 

 

 

  • “آنچه مهم است در دنیا بودن است. حالت مهم نیست تا وقتی ادم روی زمین است نفس کشیدن تنها چیزی است لازم است اجباری به ولگردی نیست یا معاشرت . حتی میتوانی خودت را مرده بدانی به شرطی که پنهان کاری نکنی چه حکومتی لیبرال تر ازین میتوان تصور کرد؟ نمی دانم تصور نمی کنم”

 

 

 

  • “اینجا حباب دیگری است ، این هم به زودی غیر قابل سکونت می شود و باید ترکش کرد.حالا اینجایی ، هرجا که باشی آنجا زیاد قابل سکونت نمی ماند، چاره چیست. رفت، نه ، ماندن بهتر ، چون مثلا کجا بروی ، حالا که خبر پیدا کرده ای؟ به بالا بازگشتن ؟ محدودیت هایی هست. بازگشتن در همچون نوری…”

 

 

 

  • “تا وقتی کلمات می‌آیند،چیزی تغییر نخواهد کرد،باز کلمات قدیمی بیرون زده اند.حرف زدن، چیز دیگری نیست،حرف زدن،خود را خالی کردن،اینجا مثل همیشه،چیز دیگری نیست.اما دارند بند می آیند،درست است، تغییر همین است، دارند بند می آیند،بد است،بد. با ترس از به انتها رسیدن، از اینکه همه چیز گفته شده باشد، که همه چیز را گفته باشی، قبل ار پایان، نه، چرا که این پایان خواهد بود،پایان همه چیز،مسلم نیست.به ناله کردن نیاز داشتن و نتوانستن…”

 

 

 

  • “و می‌پرسد بر سر آرزوی دانستن چه آمده است، دیگر نیست، قلب دیگر نیست، سر دیگر نیست، کسی چیزی حس نمی‌کند، چیزی نمی‌پرسد، چیزی نمی‌جوید، چیزی نمی‌گوید، چیزی نمی‌شوند، تنها سکوت است. درست نیست، چرا، درست است، درست است و درست نیست، سکوت هست و سکوت نیست، کسی هست و کسی نیست، چیزی مانع چیزی نیست. و اگر سرانجام ساکت می شد صدا، صدای قدیمی رو به خاموشی، درست نمی‌بود، همان طور که الان هم درست نیست که حرف می‌زند، نمی‌تواند ساکت شود. و اگر روزی اینجا می‌بود، اینجا نه روزی هست، نه جایی هست، وجودی ناشدنی زاده‌ی صدایی ناممکن، و طلیعه‌ی روشنایی، باز همه چیز ساکت و خالی و تیره می‌بود، مثل حالا، مثل آینده‌ی نزدیک، که همه چیز به پایان رسیده باشد، همه چیز گفته شده باشد، صدا می‌گوید، صدا نجوا می‌کند”

 

 

 

  • “به ناله نیاز داشتن و نتوانستن، اَه اَه ، بهتر است خودت را نگه داری ، حواست به درد احتضار های واقعی باشد، بعضی هاشان گمراه کننده اند
    آدم خیال می کند خانه است ،بنا می کند به زوزه کشیدن و جان گرفتن ، زوزه های شفابخش ، ساکت ماندن بهتر است، اگر کسی بخواهد بترکد، تنها راهش همین است ، جیک نزدن ، فقط لبخند ، منفجر شدن از زور نفرین های فرو خورده ، ترکیدن از خاموشی ، همه چیز ممکن است.”

 

 

 

  • “وقتی کلام هست، به داستان نیازی نیست، داستان اجباری نیست، فقط یک زندگی، اشتباهی که کردم همین بود، یکی از اشتباهات، که می خواستم برای خودم داستانی داشته باشم، در حالی که تنها زندگی کافی است.”

 

 

 

  • “هیچ چیز به هیچ جا نمی رسد، هیچ کدام شان، زندگی من پر از تنوع است، نمی شود که همه چیز داشت، هیچ وقت به هیچ جا نخواهم رسید، کی رسیده ام؟ آن روزها که کار می کردم، تمام روز، و تا یادم نرفته، باید بگویم، حتی پاسی از شب، آن وقت که فکر می کردم با پشتکار سرانجام خود را خواهم یافت؟ بفرما، حالا نگاهی به من بینداز، غباری محقر در کنجی محقر، که نفسی بر می خیزاندش، نفسی دیگر فرومی نشاندش، نفسی سرگردان که از بیرونِ گمشده می آید. آری، من برای همیشه اینجایم، با عنکبوت‌ها و مگس‌های مرده، در رقص با لرزشِ بال‌های در بندشان، و من بسیار خوشحالم،
    بسیار خوشحال، که تمام شد و رفت، آن هن هن‌ها و نفس‌ نفس‌های پشت سر من، در فراز و نشیب دره‌ی اشک‌هاشان.”

 

 

 

  • “این کیست که در من حرف می زند، و این کیست که مرا طرد می کند، انگار جای او را گرفته باشم، زندگیش را غصب کرده باشم، آن ننگ همیشگی که نگذاشت زندگی کنم، ننگ همیشگی زندگی من که نگذاشت زندگی کنم، و به همین ترتیب، لاطائلات همیشگی زیر لب، چانه اش روی قلبش، بازوها آویزان، خم شده نزدیک زانو، در شب. آیا موفق خواهند شد مرا برسانند در او، خاطره و رؤیای مرا، در او که هنوز زنده است، مگر همین حالا آنجا نیستم، همیشه نبوده ام، مثل یک لکه ی افسوس، آیا این شب من است و سرکشی من، در سیاهچال های این محتضر، و از حالا تا مرگ او آخرین مهلت من، برای آن که بوده باشم، و این کیست که این طور پرت و پلا می گوید، به، همه جا پر از صداست، همه جا گوش است، یکی که در حال گفتن این طور حرف می زند، در حالی که حرف می زند، کی دارد حرف می زند، و از چه حرف می زند؟ و یکی که می شنود، لال، بی آن که بفهمد، دور از همه، و همه جا بدن، خمیده، متوقف، آنجا که امیدهای من باید همان قدر زیاد، همان قدر کم، باشد که امیدهای این اول آمده.”

 

 

 

  • ” کلمه ها، کلمه ها، مال من هیچ وقت جز این نبوده، این هیاهوی درهم سکوت و کلمه، شکل ناپیدای زندگی من، که می گویم به پایان رسیده، یا نیامده، یا هنوز در جریان است، بسته به کلمات، به لحظات، کاش ادامه یابد، به همین منوال غریب.”

 

 

 

  • “گاهی به نظرم می رسد اگر کر بودم کمتر عذاب می کشیدم، تا حالا که لالم.”

 

 

 

  • “آرام تر حرف می زنم،هر سال کمی آرامتر.شاید. کندتر هم، هر سال کمی کندتر. شاید.گفتنش سخت است. اگر این طور بود مکث ها طولانی تر بود، بین کلمه ها، جمله ها، بخش ها، اشک ها، با هم اشتباه می گیرمشان، کلمه ها و اشک ها را،کلمه هایم اشک هایم هستند، چشم هایم دهانم. و در هر مکث کوتاهی باید می شنیدم که آیا این که می گویم سکوت است یا نه. این که می گویم تنها کلمات می شکنندش. اما اصلا چنین چیزی نیست،اصلا این چنین نیست، همیشه همان زمزمه است که بی وقفه جاریست. مثل کلمه ای بی پایان و به همین دلیل بی معنا، زیرا انچه به کلمه معنا می دهد پایان است.”

 

 

 

 

ساموئل بکت
متن هایی برای هیچ
ترجمه : علیرضا طاهری عراقی

One thought on “سطر هایی از کتاب متن هایی برای هیچ/ ساموئل بکت”

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *