درباره کلئو از 5 تا 7 (انیس واردا)

سحر مجتهدزاده

کلئو از خاطره تا فراموشی

کلئو داستانی است که ما را به واقعیت جلب می کند، اما واقعیت زندگی کلئو(کورین مارشان) پیشگویی های شومی است که در قالب ورق های تاروت، یکی یکی ما را به واقعیت زندگی او جلب می کنند، واقعیتی که تا پایان فیلم برای مخاطب پر ابهام باقی می ماند. کلئوی زیبا اما اندوهناک، در پی سرنوشتش در پاریس پرسه می زند. فیلم با رنگ آغاز می شود; دو دست در نمایی عمودی را می بینیم که مشغول کندوکاو کارت های تاروت اند; گویی این رنگ ها هستند که کلئو را مسحور خود کرده اند، قاب بندی‌های شکیل و چشم نواز و زاویه های نرم و حساب شده دوربین، حتی یک مخاطب موج نویی را هم تا پایان 90 دقیقه با خود می کشاند. آنیس واردا با روایت غیر معمول اما ساده و بی آلایشش ما (مخاطبان) را به عمق شخصیت کلو می برد، دختری که برای او زشتی به مثابه مرگ است:”زشتی نوعی مرگ است، تا زمانی که زیبایم زنده ام.” ولی او از وجود یک نکته غافل مانده”ترس هایش” ادغام این زمزمه های درونی کلئو و حضور همه جانبه ساعت مکانیکی که گاه نوشته هایی که گویی تاکیدی بر پایان زمان و نزدیک شدن مرگ اند، آینه ذهنی جالبی را پیش روی مخاطب قرار می دهند.
“من همیشه سعی کرده ام در فیلم هایم مخاطبانم را وا دارم به عمق نگاه کنند، نه اینکه تنها چیزهایی را نشان بدهم بلکه اشتیاقی برای دیدنشان به آنها بدهم.”
واردا با عنوان کنایی فیلم می خواهد چه چیزی را نشان بدهد، که ما نیز مشتاق دیدنش باشیم؟ ساعت پنج تا هفت(ساعت عشاق در فرهنگ عامه فرانسه) ساعتی است که کلو به چیزی جز مرگ فکر نمی کند، همین انتظار و اختناق توأمان او را به بیرون می کشاند. کلئو آنچنان از خود بیگانه شده که از صدای خودش که بیش از آنکه برایش یادآور خوشی باشد، یادآور فناپذیری و مرگ است، می هراسد و می گوید رادیو را ترجیح می دهد.از رادیو هم اخبار معمول آن دوران پخش می شود:” شورش در الجزایر، آخرین آمار تلفات، دادگاه نظامی، تظاهرکنندگان مورلیکس…آقای خروشچف..آقای کندی”
آنتوان(آنتوان بوریسیِ) سرباز الجزایری که تا پایانِ طولانی ترین روز(21 ژوئن، طولانی ترین روز سال) باید به جوخه همرزمانش بپیوندد، به کلئو می گوید:” بچه ها رفته اند. اینجا قبلاً خیلی شلوغ بود!” آنتوان با شوخ طبعی خاص خود، توجه کلئو را جلب می کند، و هر دو به سوی سرنوشت شان، هم قدم می شوند.آنتوان سر خوشانه اشعار ژان دو لا برویر(فیلسوف و شاعر) متحجر را می خواند:” احساسات بزرگ پر غرور و مغزهای بزرگ احمق اند!”
این گفته های پر شوخ و شنگ به نوعی شاید تفسیر معکوسی از زندگی یک زن پاریسی باشند، اما او جواب کارت مرگ(تاروت) را گرفته و دگرگون شده، و انگار در او زندگی جدیدی شکل گرفته و مخاطب در صحنه پایانی برای اولین بار لبخند کلئو را می بیند.

پ.ن: بازی شوخ و جذاب زوج ژان لوک گودار و آنا کارینا هم در فیلم کوتاه صامت ساخته شده مخصوص این فیلم به نوع خود از نکات جالب فیلم بود که حیفم آمد، به آن اشاره ای نکنم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *