دکان تنباکو فروشی/فرناندو پسوآ

            من هیچ‌ام هيچ وقت چيزی نخواهم شد نمی‌توانم بخواهم چيزی باشم با این‌همه، همه‌ی رویاهای جهان در من‌است. پنجره‌های اتاق‌ام اتاق ِ يکی از ميليون‌ها نفری‌است در جهان که هیچ کس چیزی از او نمی‌داند (و اگر هم بدانند، چه چیزی را می‌دانند؟) شما ادامه ی مطلب

اگر آدمی می توانست/لوئیس سرنودا

        اگر آدمی را یارای آن بود که بگوید چه مایه دوست می‌دارد اگر آدمی می‌توانست عشق‌اش را برکشد به آسمان چونان ابری در نور چنان دیوارهایی که فرومی‌ریزند به شاباشِ حقیقتی که در این میانه قد برافراشته است، اگر آدمی می‌توانست سرنگون کند تنش را تا ادامه ی مطلب

به دور دست/پابلو نرودا

        به دور دست کسی آواز می‌خواند. به دور دست جانم به از دست دادنش راضی نیست گویی برای نزدیک کردنش، نگاهم به جستجوی اوست دلم او را می جوید و او با من نیست! همان شب است که همان درختان را سفید می کند اما ما ادامه ی مطلب