“خواهش مرگ”

دلیلش را پرسیدی، اغلب نمی‌دانم.

روز را بی‌اثری از زندگی می‌گذرانم.

و ناگهان باز آن شهوت بی‌نام و مبهم به نیستی باز می‌آید.

 

حتی در هنگام خواهش مرگ نیز، من خصمی با زندگی ندارم.

من عطر سبزه‌ها را خوب می‌دانم.

لذت سیراب شدن از آفتاب پاک.

 

اما خودکشی با زبان خود – که همگان الفبایش نمی‌دانند- حرف می‌زند.

مگر نجاران می‌پرسند «چرا باید ساخت؟»

آن‌ها فقط می‌پرسند «با کدام تیغ باید ساخت.»

 

من دو بار خود را به دستان مرگ سپرده‌ام.

آنچه خصمش می‌نامند، من از آن نوشیده‌ام.

من معجزه‌ مرگ را به چشم دیده‌ام.

 

من برآغوشش آرام گرفته‌ام

آغوشی گرم‌تر از آب زلال و روغن ناب بر تن

آغوشی هشیار و پناه

 

در جنین مردگان، گاه نمی‌میرند

زندگی می‌یابند، اما طعم خوش مرگ را به یاد می‌سپارند

آه اگر خودکشی‌هایم خیانت نمی‌کردند!

 

زندگی نیز مخدری است چون مرگ

و مرگ نیز چون زندگی، شور

اگر چه نفرینش می‌نامید

 

و اما دوست من، با من از عشق گفتی

عشق، آن مرض مسری است

که تو را با زندگی بیمار می‌کند

 

اما خیال مرگ – صرف باور به اینکه او هست – وفادارترین همراه من است.

تیمار می‌کند زخم‌های نادیدنی کهنه‌ام را، هر بار، هر بار

و همیشه در این نزدیکی هست تا نفس‌هایم را از زندان رنج‌ام آزاد کند.

 

آن سکستون

ترجمه: ایمان شاه‌بیگی

با دخل و تصرف بسیار

 

پ.ن: در چهارم اکتبر 1974، سکستون، چهل و پنج ساله، بعد از یک قرار کاری به خانه بازگشت. کت پوست خز مادرش را بر تن کرد. همه حلقه‌هایش را از دست درآورد. گیلاسی ودکا نوشید، خودش را در پارکینگ خانه حبس کرد. گذاشت تا ماشین دود کند آنقدر که دیگر نباشد. سکستون به مدت 14 سال با افسردگی سر کرد و در همین دوران افسردگی کتاب شعرش «زندگی کن یا بمیر» پولیتزر برد.

 

 

 

 

 

 

 

 

One thought on “شعر “خواهش مرگ” آن سکستون”

  1. شاید اغلب مان هرگز نتوانیم دردِ شاعرِ این شعر را تمام و کمال درک کنیم اما حداقل میشود اندکی خوشحال بود که این روح زجر کشیده اکنون آرام گرفته است

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *