هزار و یک شب/ شب دهم

                                                                   چون شب دهم برآمد                                                              حکایت ملک محمود و پسر سنگ او   پدرم پادشاه این شهر و نامش محمود صاحب جزایرالسود بود. هفتاد سال در ملک‌داری بزیست. پس از آن بمرد و مملکت به من رسید. من دختر عم خود را ادامه ی مطلب

یک دم نور / آندری تارکوفسکی

        ما بر سطحی دوبعدی مصلوب شده ایم در حالی که جهان ابعاد بسیاری دارد آگاه از چند بعدی بودن جهان، ما از ناتوانی خویش به ستوه آمده ایم وبرای دست یابی به حقیقت،رنج می بریم اما نیازی به دانستن حقیقت نیست! ما نیازمند مهر ورزیدن، عشق ادامه ی مطلب

گل صحرا / واریس دیری، کاتلین میلر

      “مادرم نام یکی از شاهکارهای طبیعت را روی من گذاشت. واریس به معنی گل صحراست. گل صحرا در محیط های بی آب و علف می روید، جایی که کم تر موجود زنده ای می تواند در آن زنده بماند. گاهی اتفاق می افتد که یک سال هم ادامه ی مطلب

هزار و یک شب

                                                                         چون شب نهم برآمد   گفت: ای ملک جوان‌بخت، چون ماهیان آن بیت بخواندند، دختر تابه را سرنگون کرده از همان‌جا که درآمده بود، بیرون گشت. گفت: این کاری است شگفت. از ملک نتوان پنهان داشت. در حال برخاسته پیش ملک آمد و ملک را از ماجرا آگاه گردانید. ادامه ی مطلب

هزار و یک شب

                                                             چون شب هشتم برآمد   گفت ای ملک جوان‌بخت، ملک گفت: چگونه کتابی‌ست؟ حکیم گفت آن کتاب سودهای بسیار دارد، کمتر سودش این است که پس از آنکه سر من بریده شود، ملک آن کتاب بگشاید، از صفحه‌ی دست چپ سه سطر بخواند، آنگاه سر من بر سخن آمده ادامه ی مطلب

وردی که بره ها می خوانند 2/ رضا قاسمی

      “مثل یه بارقه است زیبائی.وقتی گم شود زیر خروارها گردوغبار، به یک لمحه تجلی می کند گاهی.مثل صورتی که بیرون بیفتد از پیچه.کافی است ببینی اش در آن لحظه.سرزنش مرا که شنید سر را پائین انداخت.آنوقت بود که به یک لمحه لرزه ای عبور کرد از لب ادامه ی مطلب

وردی که بره ها می خوانند1/ رضا قاسمی

    “وقتي زبان مادري ات فقط 127 فعل داشته باشد كه مستقيم صرف مي شوند، وقتي هزاران فعل ديگر را بايد به كمك فعل معين صرف كرد، و اين فعل هم درست همان فعلي باشد كه براي عمل همخوابگي بكار ميرود، آنوقت زبان خيانتكار ميشود. حالا اگر تو هم ادامه ی مطلب

استانبول/ اورحان پاموک

      “از اغاز کودکی تا سالها بعد ، در گوشه ای از ذهنم تصور می کردم جایی در کوچه و خیابان های استانبول ، خانه ای عین خانه ما هست که ، در ان اورحان دیگری زندگی می کند – بچه ای انقدر شکل من که می توانست ادامه ی مطلب

واژه و برف/ محمد مختاری

      این که یک‌ریز و سراسیمه می‌بافد ابر تن‌پوشی نه چشم‌بندی است بر چشم خاک. زندگی را در رنگی ساکن می‌خواهد. می‌پرد چشمم در تاب سپیدی خط سرخی کاغذ را می‌درد. لرزه‌ای می‌افتد در چشم‌انداز بر شاخه‌ی کاج و کف برفی می‌افشاند از شانه. عشق در چشم سپید ادامه ی مطلب

سطرهایی از کتاب “با آخرین نفس هایم / لوئیس بونوئل

      «مثل اغلب کرها از کورها خوشم نمی‌آید.»     من در آستانه این قرن، که گاهی تنها لمحه ای گذرا به نظرم می رسد ، پا به دنیا گذاشتم. هر چه جلوتر آمده ام سال ها سریع تر گذشته اند. وقتی از روزهای جوانی ام حرف می ادامه ی مطلب