سطرهایی از کتاب نامه به فلیسه2/ فرانتس کافکا

    “فلیسه، من با هر آنچه در وجودم به عنوان یک انسان خوب است، تو را دوست دارم. با هر آنچه در وجودم سزاوار هشیار بودن در میان هستی می کند. اگر این چیزی نیست، پس من هم چیزی نیستم. من تو را همین طور که هستی دوست دارم، ادامه ی مطلب

سطرهایی از کتاب نامه به فلیسه1/ فرانتس کافکا

      من هیچ چیزی نیستم. مطلقاً هیچ چیز… هیچ چیز در خاطر من نمانده است، نه آنهایی که آموخته‌ام و نه آنهایی که خوانده‌ام، نه آنچه تجربه کرده‌ام و نه آنچه شنیده‌ام، نه در رابطه با مردم و نه در ارتباط با رویدادها..در واقع حتی به سختی می‌توانم ادامه ی مطلب

سطرهایی از کتاب آئورا / کارلوس فوئنتس

          “شاید راه های دیگری هم برای زندگی باشد که به اندازه ی این چیزی که ما داریم ، وحشیانه نباشد .”     ‌‌”بازماندگان کشتی مدوسا، آنگاه که در کلکی بر آب سرگردان بودند، نخست کوشیدند مانند موجودات متمدن رفتار کنند. اما چون روز از ادامه ی مطلب

هزار و یک شب/ شب دوازدهم

چون شب دوازدهم برآمد     گفت: ای ملک جوان‌بخت، دختر کمی از آب برکه برداشت و افسونی دمید و آب به برکه برفشاند. در حال ماهیان به صورت آدمیان برآمدند و بازارها به صورت نخستین بازگشتند و کوه‌ها جزیره شدند. پس از آن دختر به بیت‌الاحزن برآمد و کردار ادامه ی مطلب

هزار و یک شب/ شب دهم

                                                                   چون شب دهم برآمد                                                              حکایت ملک محمود و پسر سنگ او   پدرم پادشاه این شهر و نامش محمود صاحب جزایرالسود بود. هفتاد سال در ملک‌داری بزیست. پس از آن بمرد و مملکت به من رسید. من دختر عم خود را ادامه ی مطلب

یک دم نور / آندری تارکوفسکی

        ما بر سطحی دوبعدی مصلوب شده ایم در حالی که جهان ابعاد بسیاری دارد آگاه از چند بعدی بودن جهان، ما از ناتوانی خویش به ستوه آمده ایم وبرای دست یابی به حقیقت،رنج می بریم اما نیازی به دانستن حقیقت نیست! ما نیازمند مهر ورزیدن، عشق ادامه ی مطلب

گل صحرا / واریس دیری، کاتلین میلر

      “مادرم نام یکی از شاهکارهای طبیعت را روی من گذاشت. واریس به معنی گل صحراست. گل صحرا در محیط های بی آب و علف می روید، جایی که کم تر موجود زنده ای می تواند در آن زنده بماند. گاهی اتفاق می افتد که یک سال هم ادامه ی مطلب

هزار و یک شب

                                                                         چون شب نهم برآمد   گفت: ای ملک جوان‌بخت، چون ماهیان آن بیت بخواندند، دختر تابه را سرنگون کرده از همان‌جا که درآمده بود، بیرون گشت. گفت: این کاری است شگفت. از ملک نتوان پنهان داشت. در حال برخاسته پیش ملک آمد و ملک را از ماجرا آگاه گردانید. ادامه ی مطلب

هزار و یک شب

                                                             چون شب هشتم برآمد   گفت ای ملک جوان‌بخت، ملک گفت: چگونه کتابی‌ست؟ حکیم گفت آن کتاب سودهای بسیار دارد، کمتر سودش این است که پس از آنکه سر من بریده شود، ملک آن کتاب بگشاید، از صفحه‌ی دست چپ سه سطر بخواند، آنگاه سر من بر سخن آمده ادامه ی مطلب

وردی که بره ها می خوانند 2/ رضا قاسمی

      “مثل یه بارقه است زیبائی.وقتی گم شود زیر خروارها گردوغبار، به یک لمحه تجلی می کند گاهی.مثل صورتی که بیرون بیفتد از پیچه.کافی است ببینی اش در آن لحظه.سرزنش مرا که شنید سر را پائین انداخت.آنوقت بود که به یک لمحه لرزه ای عبور کرد از لب ادامه ی مطلب