هزار و یک شب

                                                             چون شب هشتم برآمد   گفت ای ملک جوان‌بخت، ملک گفت: چگونه کتابی‌ست؟ حکیم گفت آن کتاب سودهای بسیار دارد، کمتر سودش این است که پس از آنکه سر من بریده شود، ملک آن کتاب بگشاید، از صفحه‌ی دست چپ سه سطر بخواند، آنگاه سر من بر سخن آمده ادامه ی مطلب

وردی که بره ها می خوانند 2/ رضا قاسمی

      “مثل یه بارقه است زیبائی.وقتی گم شود زیر خروارها گردوغبار، به یک لمحه تجلی می کند گاهی.مثل صورتی که بیرون بیفتد از پیچه.کافی است ببینی اش در آن لحظه.سرزنش مرا که شنید سر را پائین انداخت.آنوقت بود که به یک لمحه لرزه ای عبور کرد از لب ادامه ی مطلب

وردی که بره ها می خوانند1/ رضا قاسمی

    “وقتي زبان مادري ات فقط 127 فعل داشته باشد كه مستقيم صرف مي شوند، وقتي هزاران فعل ديگر را بايد به كمك فعل معين صرف كرد، و اين فعل هم درست همان فعلي باشد كه براي عمل همخوابگي بكار ميرود، آنوقت زبان خيانتكار ميشود. حالا اگر تو هم ادامه ی مطلب

استانبول/ اورحان پاموک

      “از اغاز کودکی تا سالها بعد ، در گوشه ای از ذهنم تصور می کردم جایی در کوچه و خیابان های استانبول ، خانه ای عین خانه ما هست که ، در ان اورحان دیگری زندگی می کند – بچه ای انقدر شکل من که می توانست ادامه ی مطلب

واژه و برف/ محمد مختاری

      این که یک‌ریز و سراسیمه می‌بافد ابر تن‌پوشی نه چشم‌بندی است بر چشم خاک. زندگی را در رنگی ساکن می‌خواهد. می‌پرد چشمم در تاب سپیدی خط سرخی کاغذ را می‌درد. لرزه‌ای می‌افتد در چشم‌انداز بر شاخه‌ی کاج و کف برفی می‌افشاند از شانه. عشق در چشم سپید ادامه ی مطلب

سطرهایی از کتاب “با آخرین نفس هایم / لوئیس بونوئل

      «مثل اغلب کرها از کورها خوشم نمی‌آید.»     من در آستانه این قرن، که گاهی تنها لمحه ای گذرا به نظرم می رسد ، پا به دنیا گذاشتم. هر چه جلوتر آمده ام سال ها سریع تر گذشته اند. وقتی از روزهای جوانی ام حرف می ادامه ی مطلب

آواز عاشقانه ی دختر دیوانه/ سیلویا پلات

      چشم‌هایم را می بندم و تمام جهان مرده بر زمین می‌افتد پلک می‌گشایم و همه چیز دوباره زاده می‌شود (فکر می‌کنم تو را در ذهنم ساخته بودم) ستارگان در جامه‌های سرخ و آبی والس می‌رقصند و سیاهی مطلق به درون می‌تازد چشمانم را می‌بندم و تمام جهان ادامه ی مطلب

خانواده پاسکال دوآرته/کامیلو خوسه سِلا

      آدم بدی نیستم. قربان، گرچه انصافا برای بد بودن بهانه کم ندارم. همه لخت دنیا می آییم. با این حال بزرگ که شدیم، سرنوشت طوری شکلمان می دهد که انگار از مومیم. بعد همه ی ما را روی راه های گوناگون به طرف یک مقصد واحد – ادامه ی مطلب

برمی خیزم/ مایا آنجلو

        گیرم که نامی از من نباشد در تاریخی که تو می‌نویسی گیرم که خصمانه نام مرا پنهان کنی در پس دروغهای شاخدارت گیرم که زیر پا لگدکوبم کنی باز اما مثل خاک ، من بر می‌خیزم جسارت من تو را می آزارد ؟ چرا زانوی غم ادامه ی مطلب

یلدای درد / نصرت رحمانی

        دیرینه زخم یار به یاد آر اینک اجاق شعر من است در سرد این سیاه که می سوزد و می دوزد یلدای درد بر لب دامان “بامداد” شاید لهیب کوره ی خورشید را برافروزد دیرینه زخم در بادهای مهاجر چه خوانده ای که پژواکش ترجیع بند ادامه ی مطلب