آواز عاشقانه ی دختر دیوانه/ سیلویا پلات

      چشم‌هایم را می بندم و تمام جهان مرده بر زمین می‌افتد پلک می‌گشایم و همه چیز دوباره زاده می‌شود (فکر می‌کنم تو را در ذهنم ساخته بودم) ستارگان در جامه‌های سرخ و آبی والس می‌رقصند و سیاهی مطلق به درون می‌تازد چشمانم را می‌بندم و تمام جهان ادامه ی مطلب

خانواده پاسکال دوآرته/کامیلو خوسه سِلا

      آدم بدی نیستم. قربان، گرچه انصافا برای بد بودن بهانه کم ندارم. همه لخت دنیا می آییم. با این حال بزرگ که شدیم، سرنوشت طوری شکلمان می دهد که انگار از مومیم. بعد همه ی ما را روی راه های گوناگون به طرف یک مقصد واحد – ادامه ی مطلب

برمی خیزم/ مایا آنجلو

        گیرم که نامی از من نباشد در تاریخی که تو می‌نویسی گیرم که خصمانه نام مرا پنهان کنی در پس دروغهای شاخدارت گیرم که زیر پا لگدکوبم کنی باز اما مثل خاک ، من بر می‌خیزم جسارت من تو را می آزارد ؟ چرا زانوی غم ادامه ی مطلب

یلدای درد / نصرت رحمانی

        دیرینه زخم یار به یاد آر اینک اجاق شعر من است در سرد این سیاه که می سوزد و می دوزد یلدای درد بر لب دامان “بامداد” شاید لهیب کوره ی خورشید را برافروزد دیرینه زخم در بادهای مهاجر چه خوانده ای که پژواکش ترجیع بند ادامه ی مطلب

زندگی/ هنری لانگ فلو

    هان ! در این جهان هراس به دل راه مده بزودی خواهی دریافت ، چه بزرگ مرتبه است ، رنج کشیدن و قویدل بودن . چون مادر مشتاقی که در انتهای روز، دست کودک خود را میگیرد و او را به بستر می برد و کودک ، نیمی ادامه ی مطلب

پرده ی نئی / بهرام بیضایی

         منادی: [راه می‌افتد] آری، بدینسان رنجنامه‌ی بانوی غصه‌دار طوماری شود، و در میدانها خوانده شود. باشد روزی که آب و نان به شرط ندهند و بیداد از دهان دادگری سخن نگوید و دانش مرد و زن نشناسد. از امروز تا یک هفته ری جشن می‌گیرد؛ شاید ادامه ی مطلب

می خواهم… / مارگارت آتوود

        می‌خواهم در خواب تماشایت کنم می‌دانم که شاید هرگز اتفاق نیافتد. می‌خواهم تماشایت کنم در خواب، بخوابم با تو تا به درون خوابت درآیم چنان موج روان تیره‌‌ای که بالای سرم می‌لغزد، و با تو قدم بزنم از میان جنگل روشن مواج برگ‌های آبی و سبز ادامه ی مطلب

عاشقانه‌ی آخر/ محمد مختاری

    کسی نیاستاده است آنجا یا اینجا پس کجای لبت آزادم کند؟ دو نقطه از هیچ جا تا چشم که جابه‌جا شده است اما سایه‌ی بلندم را می‌بیند که می‌کِشد خود را همچنان بر اضطرابش شمال، قوسِ بنفشی‌ست تا جنوب در ابر و مرغ دریایی موجی به تحلیل می‌رود ادامه ی مطلب

هامون / محمد مختاری

    میان مان صدایی تبخیر شد و مرگ جار زد درون خالی اش را بی تحاشی … گذشت عمر در گذر شن و بی قراری خون که پاشنه به خاک می کوبد و خاک، خاک، لایه لایۀ هزار ساله و خاکروبه هایی کز شیپوری بزرگ اکنون بر ما می ادامه ی مطلب

شعری از راینر ماریا ریلکه

    مرگ بسی سترگ است ما با لبان خندان جملگی از آن اوییم هنگامی که خود را در کانون زندگی می پنداریم آن که درون ما می گرید اوست     “راینر ماریا ریلکه” تورج رهنما