هزار و یک شب / شب یازدهم

چون شب یازدهم برآمد گفت: ای ملک جوان‌بخت، جوان جادو گشته با ملک گفت: مرا گمان این بود که غلام کشته شد. پس از خانه بیرون آمده به قصر شتافتم و در خوابگاه خویش بخفتم. چون بامداد شد، دختر عم خود را دیدم، گیسوان بریده و جامه‌ی ماتم پوشیده پیش ادامه ی مطلب

وردی که بره ها می خوانند 2/ رضا قاسمی

      “مثل یه بارقه است زیبائی.وقتی گم شود زیر خروارها گردوغبار، به یک لمحه تجلی می کند گاهی.مثل صورتی که بیرون بیفتد از پیچه.کافی است ببینی اش در آن لحظه.سرزنش مرا که شنید سر را پائین انداخت.آنوقت بود که به یک لمحه لرزه ای عبور کرد از لب ادامه ی مطلب

وردی که بره ها می خوانند1/ رضا قاسمی

    “وقتي زبان مادري ات فقط 127 فعل داشته باشد كه مستقيم صرف مي شوند، وقتي هزاران فعل ديگر را بايد به كمك فعل معين صرف كرد، و اين فعل هم درست همان فعلي باشد كه براي عمل همخوابگي بكار ميرود، آنوقت زبان خيانتكار ميشود. حالا اگر تو هم ادامه ی مطلب

واژه و برف/ محمد مختاری

      این که یک‌ریز و سراسیمه می‌بافد ابر تن‌پوشی نه چشم‌بندی است بر چشم خاک. زندگی را در رنگی ساکن می‌خواهد. می‌پرد چشمم در تاب سپیدی خط سرخی کاغذ را می‌درد. لرزه‌ای می‌افتد در چشم‌انداز بر شاخه‌ی کاج و کف برفی می‌افشاند از شانه. عشق در چشم سپید ادامه ی مطلب

هزار و یک شب/ شعری از حسن عالیزاده

هزار و یک شب/ شعری از حسن عالیزاده   در سایه‌ی درخت بید خوابیده باکره‌یی با پیراهن سپید خواب می بیند که در سایه‌ی درخت بید خوابیده باکره‌یی با پیراهن سپید که خواب می‌بیند خوابیده در سایه‌ی درخت بید باکره‌یی با پیراهن سپید   به درخت بید که نزدیک می‌شود ادامه ی مطلب

یلدای درد / نصرت رحمانی

        دیرینه زخم یار به یاد آر اینک اجاق شعر من است در سرد این سیاه که می سوزد و می دوزد یلدای درد بر لب دامان “بامداد” شاید لهیب کوره ی خورشید را برافروزد دیرینه زخم در بادهای مهاجر چه خوانده ای که پژواکش ترجیع بند ادامه ی مطلب

پرده ی نئی / بهرام بیضایی

         منادی: [راه می‌افتد] آری، بدینسان رنجنامه‌ی بانوی غصه‌دار طوماری شود، و در میدانها خوانده شود. باشد روزی که آب و نان به شرط ندهند و بیداد از دهان دادگری سخن نگوید و دانش مرد و زن نشناسد. از امروز تا یک هفته ری جشن می‌گیرد؛ شاید ادامه ی مطلب

عاشقانه‌ی آخر/ محمد مختاری

    کسی نیاستاده است آنجا یا اینجا پس کجای لبت آزادم کند؟ دو نقطه از هیچ جا تا چشم که جابه‌جا شده است اما سایه‌ی بلندم را می‌بیند که می‌کِشد خود را همچنان بر اضطرابش شمال، قوسِ بنفشی‌ست تا جنوب در ابر و مرغ دریایی موجی به تحلیل می‌رود ادامه ی مطلب

هامون / محمد مختاری

    میان مان صدایی تبخیر شد و مرگ جار زد درون خالی اش را بی تحاشی … گذشت عمر در گذر شن و بی قراری خون که پاشنه به خاک می کوبد و خاک، خاک، لایه لایۀ هزار ساله و خاکروبه هایی کز شیپوری بزرگ اکنون بر ما می ادامه ی مطلب

روزها در راه / شاهرخ مسکوب ( 2 )

      “مرگ ماهی سیاه ریزه ای است که در جوی تاریک رگ ها ،تنم را دور می زند… مرگ تنهایی است ؛ بدون احساس تنهایی…”     “این روزها به‌ نظرم می‌آید که زمانِ حالِ من مدّت ندارد؛ چون آینده ندارد. زمان را از راهِ آینده و در ادامه ی مطلب