سطرهایی از کتاب در حال و هوای جوانی/ شاهرخ مسکوب

      “روزهای اخیر حالت خوشی نداشتم، روح و قلبم گرفته و سنگین است. زندگی نه با اندیشه‌ام سازگار است و نه با احساساتم. با ضرورت گذران روزانه هماهنگ نمی‌شوم. از اجتماعی که مرا چون هوا فراگرفته است بیزارم و زندگی من مثل مال هر آدم دیگری، یکسره اجتماعی ادامه ی مطلب

درباره کتاب اعتماد اثر آریل دورفمن

اعتماد بر پایه ی بی اعتمادی درباره کتاب اعتماد اثر آریل دورفمن مانا مداح باربارا، زن جوان آلمانی، برای دیدن نامزدش به فرانسه ی اشغال شده می رود. زن جوان به محض این که وارد اتاقش در هتل می شود تلفن اتاق زنگ می خورد. مردی غریبه آن سوی خط ادامه ی مطلب

وردی که بره ها می خوانند 2/ رضا قاسمی

      “مثل یه بارقه است زیبائی.وقتی گم شود زیر خروارها گردوغبار، به یک لمحه تجلی می کند گاهی.مثل صورتی که بیرون بیفتد از پیچه.کافی است ببینی اش در آن لحظه.سرزنش مرا که شنید سر را پائین انداخت.آنوقت بود که به یک لمحه لرزه ای عبور کرد از لب ادامه ی مطلب

وردی که بره ها می خوانند1/ رضا قاسمی

    “وقتي زبان مادري ات فقط 127 فعل داشته باشد كه مستقيم صرف مي شوند، وقتي هزاران فعل ديگر را بايد به كمك فعل معين صرف كرد، و اين فعل هم درست همان فعلي باشد كه براي عمل همخوابگي بكار ميرود، آنوقت زبان خيانتكار ميشود. حالا اگر تو هم ادامه ی مطلب

پرده ی نئی / بهرام بیضایی

         منادی: [راه می‌افتد] آری، بدینسان رنجنامه‌ی بانوی غصه‌دار طوماری شود، و در میدانها خوانده شود. باشد روزی که آب و نان به شرط ندهند و بیداد از دهان دادگری سخن نگوید و دانش مرد و زن نشناسد. از امروز تا یک هفته ری جشن می‌گیرد؛ شاید ادامه ی مطلب

روزها در راه / شاهرخ مسکوب ( 2 )

      “مرگ ماهی سیاه ریزه ای است که در جوی تاریک رگ ها ،تنم را دور می زند… مرگ تنهایی است ؛ بدون احساس تنهایی…”     “این روزها به‌ نظرم می‌آید که زمانِ حالِ من مدّت ندارد؛ چون آینده ندارد. زمان را از راهِ آینده و در ادامه ی مطلب

روزها در راه / شاهرخ مسکوب ( 1 )

      “مشکل من: نه می توانم دنیا را عوض کنم و نه این را که هست بپذیرم.”     “مدّت‌هاست که توی جمجمه‌ام پُر از خالی‌ست. فکرها را خواسته و ناخواسته پس می‌زنم. چون همه دل‌مشغولی و دل‌واپسی‌ست، همه پست و حقیر و از روی درماندگی‌ست که دمِ ادامه ی مطلب

وصال در وادی هفتم / عبّاس نعلبندیان

    رام و غمین در برابرم ایستاده است و سایه‌های شعله‌ها، بر چهره‌اش در گذرند. این موجود دراز لاغر خمیده. با گونه‌های فرو رفته و چشمان مرده. من، پُر شگفتی به خود می‌نگرم. به خود، جدا از خود. نسیمی شعله را پَر می‌دهد. پرنده‌یی سپید از بالای سرمان می‌گذرد ادامه ی مطلب

طومار شیخ شرزین / بهرام بیضایی

    استاد شامل ، در تالار تحقیق :” گفته اید همه یکسانند و اگر مردان , شمشیر زنند و زنان , دوک نشین , از آن روست که آنان مشق شمشیر می کنند و اینان مشق دوک. نگفته اید ناشی از ذات خلقت! درست است؟ ” شرزین :” آری ادامه ی مطلب