واژه و برف/ محمد مختاری

      این که یک‌ریز و سراسیمه می‌بافد ابر تن‌پوشی نه چشم‌بندی است بر چشم خاک. زندگی را در رنگی ساکن می‌خواهد. می‌پرد چشمم در تاب سپیدی خط سرخی کاغذ را می‌درد. لرزه‌ای می‌افتد در چشم‌انداز بر شاخه‌ی کاج و کف برفی می‌افشاند از شانه. عشق در چشم سپید ادامه ی مطلب

هزار و یک شب/ شعری از حسن عالیزاده

هزار و یک شب/ شعری از حسن عالیزاده   در سایه‌ی درخت بید خوابیده باکره‌یی با پیراهن سپید خواب می بیند که در سایه‌ی درخت بید خوابیده باکره‌یی با پیراهن سپید که خواب می‌بیند خوابیده در سایه‌ی درخت بید باکره‌یی با پیراهن سپید   به درخت بید که نزدیک می‌شود ادامه ی مطلب

یلدای درد / نصرت رحمانی

        دیرینه زخم یار به یاد آر اینک اجاق شعر من است در سرد این سیاه که می سوزد و می دوزد یلدای درد بر لب دامان “بامداد” شاید لهیب کوره ی خورشید را برافروزد دیرینه زخم در بادهای مهاجر چه خوانده ای که پژواکش ترجیع بند ادامه ی مطلب

عاشقانه‌ی آخر/ محمد مختاری

    کسی نیاستاده است آنجا یا اینجا پس کجای لبت آزادم کند؟ دو نقطه از هیچ جا تا چشم که جابه‌جا شده است اما سایه‌ی بلندم را می‌بیند که می‌کِشد خود را همچنان بر اضطرابش شمال، قوسِ بنفشی‌ست تا جنوب در ابر و مرغ دریایی موجی به تحلیل می‌رود ادامه ی مطلب

هامون / محمد مختاری

    میان مان صدایی تبخیر شد و مرگ جار زد درون خالی اش را بی تحاشی … گذشت عمر در گذر شن و بی قراری خون که پاشنه به خاک می کوبد و خاک، خاک، لایه لایۀ هزار ساله و خاکروبه هایی کز شیپوری بزرگ اکنون بر ما می ادامه ی مطلب

سیاه / سفید (شعری از حسن عالیزاده)

شب سفید برف ملافه‌های سفید. سفید می‌زند از دور کاجها علفْ سفید و نُکِ بامها سفید. نمرده‌ای! حشره خواب دیده است. سیاه شد حشره. نه، سیاه بود سیاه بود و به خوابی سیاه می‌دید: شب سفید را ملافه‌های سفید.   شبی            دهان تو را               ادامه ی مطلب

شکفتن سنگ/ محمّد مختاری

    پرنده در افتاب  رخنه می کند   صدایی در آسمان   منم که در برابر خاک ایستاده ام به کوه خیره می شوم و سنگ ساکت می ماند در سینه ام     اگر گلویم یکدم شکفته می شد که نعره ای زمین را بشکاود تمام زمین را ادامه ی مطلب

نگو دوستت دارم/ رضا ثروتی

رضا ثروتی

      نگو دوستت دارم انسان این واژه را می شنود واژه از پوستش ردمی شود با نگاهی پایین می رود اسب های قلبش شیهه می کشند تندتر می دوند بر سینه اش محکم تر سُم می کوبند نگو دوستت دارم انسان باور می کند افسار اسب وحشی را ادامه ی مطلب

شعر / یدالله رویایی

  در پشت سر ، نگاه من از دور دست می آید و در کنار راه توقف می کند کنار راه توقف جایی برای نگاه من است میان راه و منِ ِ روی راه حدیث حذفِ من و فاصله است   “یدالله رویایی” در جستجوی آن لغت تنها ص 72

روزنامه‌ی تبعید (۴۵_۳۵)/ حسن عالیزاده

حسن عالیزاده روزنامه تبعید

شاید وطن همین بود یک روستای پرتِ تک‌افتاده در چارچوبِ پنجره‌یی خالی باریکه جوی خشک و سپیدار لُخت و یک خروسِ خاک و خُلی با تاجِ کج یک دلو و چند مرد دهاتی یک کاشی‌ی شکسته‌ی آبی در سنگچینِ طوقه‌ی چاهِ سیاه. بالا و در اتاق تختی ملافه کشیده تمیز ادامه ی مطلب