روزها در راه / شاهرخ مسکوب ( 2 )

      “مرگ ماهی سیاه ریزه ای است که در جوی تاریک رگ ها ،تنم را دور می زند… مرگ تنهایی است ؛ بدون احساس تنهایی…”     “این روزها به‌ نظرم می‌آید که زمانِ حالِ من مدّت ندارد؛ چون آینده ندارد. زمان را از راهِ آینده و در ادامه ی مطلب

روزها در راه / شاهرخ مسکوب ( 1 )

      “مشکل من: نه می توانم دنیا را عوض کنم و نه این را که هست بپذیرم.”     “مدّت‌هاست که توی جمجمه‌ام پُر از خالی‌ست. فکرها را خواسته و ناخواسته پس می‌زنم. چون همه دل‌مشغولی و دل‌واپسی‌ست، همه پست و حقیر و از روی درماندگی‌ست که دمِ ادامه ی مطلب