سطرهایی از کتاب نامه به فلیسه2/ فرانتس کافکا

    “فلیسه، من با هر آنچه در وجودم به عنوان یک انسان خوب است، تو را دوست دارم. با هر آنچه در وجودم سزاوار هشیار بودن در میان هستی می کند. اگر این چیزی نیست، پس من هم چیزی نیستم. من تو را همین طور که هستی دوست دارم، ادامه ی مطلب

سطرهایی از کتاب نامه به فلیسه1/ فرانتس کافکا

      من هیچ چیزی نیستم. مطلقاً هیچ چیز… هیچ چیز در خاطر من نمانده است، نه آنهایی که آموخته‌ام و نه آنهایی که خوانده‌ام، نه آنچه تجربه کرده‌ام و نه آنچه شنیده‌ام، نه در رابطه با مردم و نه در ارتباط با رویدادها..در واقع حتی به سختی می‌توانم ادامه ی مطلب

سطرهایی از کتاب آئورا / کارلوس فوئنتس

          “شاید راه های دیگری هم برای زندگی باشد که به اندازه ی این چیزی که ما داریم ، وحشیانه نباشد .”     ‌‌”بازماندگان کشتی مدوسا، آنگاه که در کلکی بر آب سرگردان بودند، نخست کوشیدند مانند موجودات متمدن رفتار کنند. اما چون روز از ادامه ی مطلب

چند مواجهه کوتاه با جهان «اولیس» جیمز جویس و فیلم جوزف استریک

چند مواجهه کوتاه با جهان «اولیس» جیمز جویس و فیلم جوزف استریک ایمان شاه بیگی 1)آشکارگی چاره‌ناپذیر امر عیان و کیفیت ‌ناگزیر امر شنیدنی، حقیقت را بیشتر از آنکه بنماید پنهان می‌کند. استیون می‌اندیشد باید با چشم‌های بسته دید لاجرم! و چشم می‌بندد. تاریکی، چه خوش است. چشم بستن بر ادامه ی مطلب

گل صحرا / واریس دیری، کاتلین میلر

      “مادرم نام یکی از شاهکارهای طبیعت را روی من گذاشت. واریس به معنی گل صحراست. گل صحرا در محیط های بی آب و علف می روید، جایی که کم تر موجود زنده ای می تواند در آن زنده بماند. گاهی اتفاق می افتد که یک سال هم ادامه ی مطلب

دیالکتیک تنهایی / اکتاویو پاز

  احساس و تنهایی ما اهمیت و معنایی دو گانه دارد: از سویی آگاهی بر خویشتن است، و از سوی دیگر آرزوی گریز از خویشتن. تنهایی – این وضع محتوم زندگی ما – در نظر ما نوعی آزمایش و تطهیر است که در پایان آن عذاب و بی ثباتی ما ادامه ی مطلب

جشن بی معنایی / میلان کوندرا

درباره کتاب: “جشن بی معنایی فانتزی موجز و مختصر و نشاط آوری است که وفاداری کوندرا به سبک خاصش را باز می نمایاند، سبکی که دیروقتی است درباره اش تعمق می کند. کوندرا در این رمان همچنان کشف و شهودش را درباره تجربه های انسانی پی می گیرد و این ادامه ی مطلب

استانبول/ اورحان پاموک

      “از اغاز کودکی تا سالها بعد ، در گوشه ای از ذهنم تصور می کردم جایی در کوچه و خیابان های استانبول ، خانه ای عین خانه ما هست که ، در ان اورحان دیگری زندگی می کند – بچه ای انقدر شکل من که می توانست ادامه ی مطلب

سطرهایی از کتاب “با آخرین نفس هایم / لوئیس بونوئل

      «مثل اغلب کرها از کورها خوشم نمی‌آید.»     من در آستانه این قرن، که گاهی تنها لمحه ای گذرا به نظرم می رسد ، پا به دنیا گذاشتم. هر چه جلوتر آمده ام سال ها سریع تر گذشته اند. وقتی از روزهای جوانی ام حرف می ادامه ی مطلب

خانواده پاسکال دوآرته/کامیلو خوسه سِلا

      آدم بدی نیستم. قربان، گرچه انصافا برای بد بودن بهانه کم ندارم. همه لخت دنیا می آییم. با این حال بزرگ که شدیم، سرنوشت طوری شکلمان می دهد که انگار از مومیم. بعد همه ی ما را روی راه های گوناگون به طرف یک مقصد واحد – ادامه ی مطلب