هزار و یک شب/ شب دوازدهم

چون شب دوازدهم برآمد     گفت: ای ملک جوان‌بخت، دختر کمی از آب برکه برداشت و افسونی دمید و آب به برکه برفشاند. در حال ماهیان به صورت آدمیان برآمدند و بازارها به صورت نخستین بازگشتند و کوه‌ها جزیره شدند. پس از آن دختر به بیت‌الاحزن برآمد و کردار ادامه ی مطلب

هزار و یک شب/ شب دهم

                                                                   چون شب دهم برآمد                                                              حکایت ملک محمود و پسر سنگ او   پدرم پادشاه این شهر و نامش محمود صاحب جزایرالسود بود. هفتاد سال در ملک‌داری بزیست. پس از آن بمرد و مملکت به من رسید. من دختر عم خود را ادامه ی مطلب

هزار و یک شب

                                                                         چون شب نهم برآمد   گفت: ای ملک جوان‌بخت، چون ماهیان آن بیت بخواندند، دختر تابه را سرنگون کرده از همان‌جا که درآمده بود، بیرون گشت. گفت: این کاری است شگفت. از ملک نتوان پنهان داشت. در حال برخاسته پیش ملک آمد و ملک را از ماجرا آگاه گردانید. ادامه ی مطلب

هزار و یک شب

                                                             چون شب هشتم برآمد   گفت ای ملک جوان‌بخت، ملک گفت: چگونه کتابی‌ست؟ حکیم گفت آن کتاب سودهای بسیار دارد، کمتر سودش این است که پس از آنکه سر من بریده شود، ملک آن کتاب بگشاید، از صفحه‌ی دست چپ سه سطر بخواند، آنگاه سر من بر سخن آمده ادامه ی مطلب

هزار و یک شب

چون شب هفتم برآمد   حکایت بازرگان و طوطی   شاه گفت: ای وزیر داستان تو را شنیدم و خوش طرفه‌حدیثی بود اما می‌ترسم مثل آن بازرگان شود که ندانسته و نسنجیده زن زیبا و قشنگ خود را کشت و پشیمان شد. وزیر گفت: چون است آن حکایت؟ شاه گفت: ادامه ی مطلب

هزار و یک شب

چون شب ششم برآمد   شهرزاد گفت: ای ملک جوان‌بخت، وزیر گفت: چون است آن حکایت؟   حکایت ملک سندباد   گفت: شنیده‌ام که ملکی از ملوک پارس همیشه به نخجیر رفتی و تفرج دوست داشتی و شاهینی داشت که دست‌پرورده بود و شب و روز او را از خود ادامه ی مطلب

هزار و یک شب

چون شب پنجم برآمد   گفت: ای ملک جوان‌بخت، چون صیاد به عفریت گفت تا عیان نبینم باور نمی‌کنم، عفریت دودی گشته بر هوا بلند شد و به خمره اندر فرو آمد. فی‌الحال صیاد مهر بر سر خمره گذاشت و بانگ بر عفریت زد که بازگوی اکنون با تو چه ادامه ی مطلب

هزار و یک شب

چون شب چهارم برآمد   حکایت صیاد و‌ سه پسرش   شهرزاد گفت: ای ملک جوان‌بخت، صیادی سال‌خورده، زنی با سه پسر، بی‌چیز و ‌پریشان‌روزگار بود. همه‌روزه دام برگرفته به کنار دریا می‌رفت و چهار دفعه بیشتر دام در دریا نمی‌انداخت. روزی دام برداشته به کنار دریا رفت و دام ادامه ی مطلب

هزار و یک شب

چون شب سوم برآمد   گفت: ای ملک جوان‌بخت، چون قصه‌ی پیر سوم، صاحب استر، به عفریت گفت، مرا نیز حکایتی است طرفه‌تر از حکایت هردو، اجازت ده تا حدیث کنم، اگر تو را پسند افتد از باقی خون این جوان درگذر. عفریت گفت: بازگوی.   حکایت پیرمرد و استر ادامه ی مطلب

هزار و یک شب

  چون شب دوم برآمد   در خوابگاه شدند و شهرباز از دختر وزیر تمتع برداشت. پس از آن دختر وزیر از تخت به زیر آمده در پای تخت بنشست. دنیازاد گفت: ای خواهر، حدیث بازرگان و عفریت را تمام کن. شهرزاد گفت: اگر ملک اجازت دهد بازگویم. ملک اجازه ادامه ی مطلب