واژه و برف/ محمد مختاری

      این که یک‌ریز و سراسیمه می‌بافد ابر تن‌پوشی نه چشم‌بندی است بر چشم خاک. زندگی را در رنگی ساکن می‌خواهد. می‌پرد چشمم در تاب سپیدی خط سرخی کاغذ را می‌درد. لرزه‌ای می‌افتد در چشم‌انداز بر شاخه‌ی کاج و کف برفی می‌افشاند از شانه. عشق در چشم سپید ادامه ی مطلب