یلدای درد / نصرت رحمانی

        دیرینه زخم یار به یاد آر اینک اجاق شعر من است در سرد این سیاه که می سوزد و می دوزد یلدای درد بر لب دامان “بامداد” شاید لهیب کوره ی خورشید را برافروزد دیرینه زخم در بادهای مهاجر چه خوانده ای که پژواکش ترجیع بند ادامه ی مطلب